ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - ديدار يار غايب
ديدار يار غايب
ملاقات حضرت آية الله العظمى مرعشى نجفى، قدس سره
در ايام تحصيل علوم دينى و فقه اهل بيت، عليهم السلام، در نجف اشرف، شوق زيادى جهت ديدار جمال مولايمان بقية الله الاعظم، عجل الله تعالى فرجه، داشتم با خود عهد كردم چهل شب چهارشنبه پياده به مسجد سهله بروم، به اين نيت كه جمال آقا صاحب الامر، عليه السلام، را زيارت كنم و به اين فوز بزرگ نايل شوم. تا ٣٥ يا ٣٦ شب چهارشنبه ادامه دادم تصادفا در اين شب رفتنم از نجف به تاخير افتاد و هوا ابرى و بارانى بود نزديك شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت مخصوصا از زيادى قطاع الطريق و دزدها، ناگهان صداى پايى را از پشت سر شنيدم كه بيشتر موجب ترس و وحشتم گرديد. برگشتم به عقب، سيد عربى را با لباس اهل باديه ديدم، نزديك من آمد و با زبان فصيح گفت: اى سيد! سلام عليكم.
ترس و وحشت بكلى از وجودم رفت و اطمينان و سكون نفس پيدا كردم و تعجب آور بود كه چگونه اين شخص در تاريكى شديد، متوجه سيادت من شد و در آن حال من از اين مطلب غافل بودم. به هر حال سخن مى گفتيم و مى رفتيم از من سؤال كرد:
كجا قصد دارى؟
گفتم: مسجد سهله.
فرمود: به چه جهت؟
گفتم: به قصد تشرف و زيارت ولى عصر، عليه السلام.
مقدارى كه رفتيم به مسجد زيد بن صوحان كه مسجد كوچكى است نزديك مسجد سهله رسيديم داخل مسجد شده و نماز خوانديم و بعد از دعايى كه سيد خواند كه، مثل آن بود كه ديوار و سنگ ها با او آن دعا را مى خواندند؛ احساس انقلابى عجيب در خود نمودم كه از وصف آن عاجزم.
بعد از دعا سيد فرمود: سيد تو گرسنه اى، چه خوب است شام بخورى. پس سفره اى را كه زير عبا داشت بيرون آورد و درآن سه قرص نان و دو يا سه خيار سبز تازه بود. مثل اينكه تازه از باغ چيده و آن وقت چله زمستان و سرماى زننده اى بود و من منتقل به اين معنا نشدم كه اين آقا اين خيار تازه سبز را در اين فصل زمستان از كجا آورده؟ طبق دستور آقا شام خوردم.
سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برويم.
داخل مسجد شديم آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظيفه مى كردم و بدون اختيار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتدا كردم و متوجه نبودم كه اين آقا كيست؟
بعد از آنكه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود:
اى سيد آيا مثل ديگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد كوفه مى روى يا در همين جا مى مانى؟
گفتم: مى مانم و سپس در وسط مسجد در مقام امام صادق، عليه السلام، نشستيم.
به سيد گفتم: آيا چاى يا قهوه يا دخانيات ميل دارى آماده كنم؟
در جواب كلام جامعى را فرمود: اين امور از فضول زندگى