ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - باغبان باغستان توحيد
دنبال جوى آبى مىگشت تا جگر تفتهاش را آسوده سازد ولى آبى نيافت.
باغها را گويا چند روز پيشتر آب بسته بودند و اكنون در جويها از آب خبرى نبود. به نخلها رسيد كه انبوه و سردرهم قد برافراشته بودند. خود را به سايه آنها كشيد، راه را كوتاهتر كرد و از كناره جوى به ميان باغ رفت. شايد هم اميدوار بود قبل از اينكه وارد شهر شود جوى آبى بيابد ...
نسيم نسبتاً خنكى به صورتش خورد و حريرگونه نوازشش كرد. در زير سايه نخلى تكيه بر تنه ستبر آن داد و نشست تا كمى بياسايد.
غير از صداى جيرجيركها و گنجشكها كه از فراز نخلها مىخواندند، صدايى چون تماس لبه تبرى بر تنه درختى يا ضربه بيلى بر لبه جويى به گوشش خورد و بدقت گوش سپرد.
گويا باغبانى در انبوه نخلها مشغول آبيارى زمين يا بريدن شاخهها و علفهاى هرزه بود. با خود گفت:
حتماً آبى و غذايى پيش او يافت مىشود تا بتوان لب تشنه را تر كرد و شكم گرسنه را به لقمهاى راضى نمود.
برخاست و به دنبال صدا روان شد. هرچه پيش مىرفت صدا واضحتر و رساتر به گوش مىرسيد. راهش را به سوى وسط باغ و به دنبال صدا كج كرد تا اينكه بالاخره از پشت چند نخل مردى را ديد كه پشت به او مشغول كار بود. جلوتر رفت و سلام كرد. مرد باغبان برگشت و با مهربانى و لبخند جواب سلام گفت.
ميانه بالا بود
با چشمهايى به گيرايى يك باغ پر از نرگس
با برآمدگى شكمى برابر سينه
علامت سجده بر پيشانى
با لباسى وصلهدار
كمربندى از ليف خرما بر كمر
دامن لباسش كوتاه بود و پا را نمىپوشاند
سپيدرو بود و دانههاى عرق بر صورت مهربانش نشسته بود
انبوه محاسن سپيد، هيبتى روحانى بر آن چهره بخشيده بود
ابروانى كشيده
و پيشانى بلند، چون آئينه صفات الهى داشت.
مرد غريب به اين منظره باشكوه نگريست و حالتى روحانى دلش را انباشت و آهسته گفت:
از راه دور مىآيم. گرسنه و تشنه هستم. آيا پيش شما غذايى يا آبى پيدا مىشود كه رفع خستگى كنم؟
مرد با لبخند گفت:
زير آن درخت كوزه آبى و سفره نانى هست.
و با دست اشاره به نخل كهنى در همان نزديكى نمود.
مرد به سوى درخت رفت. كوزه آبى يافت و سفرهاى كه در آن چند گرده نان جو بود. بفراغت نشست و از كوزه آب نوشيد. قدرى مكث كرد و دوباره نوشيد تا سيراب شد. سپس دست به سفره برد و قرص نانى برداشت اما هرچه كرد آن را بشكند نتوانست.
با خود گفت:
- بنده خدا از من فقيرتر است. چه نان سخت و خشكى براى ناهار آورده. چطور مىتواند چنين نان مانده و خشك شدهاى را بخورد؟
دلش به حال مرد باغبان سوخت. بعد از تلاش بسيار وقتى ديد كه نمىتواند نانها را بخورد برخاست و به سوى باغبان بازگشت و گفت:
- برادر عزيز، از لطفى كه در حق من كردى ممنونم. ولى ...
باغبان لبخندى زد و عرق پيشانى را با پشت دست پاك كرد و گفت:
- فكر مىكردم بتوانى نانهاى جو را بخورى، اما خشك شده است، بايد در آب خيساند يا لااقل عادت به خوردنش داشت. حال كه نتوانستى غذاى مرا بخورى من تو را به جايى راهنمايى مىكنم تا آسوده و بىمنت بتوانى غذايى بيابى. اگر هم حاجتت را بگويى يقيناً كمكت خواهند كرد.
مرد پرسيد:
- اين سخاوتمند چه كسى است؟ او را كجا بيابم؟
باغبان گفت:
- به داخل شهر مىروى و از مردم سراغ خانه حسنبنعلى را مىگيرى. وقتى به خانه او رسيدى خواهى ديد كه در باز است و سفره طعام را پهن كردهاند. ناهارت را بخور و گرفتاريت را هم با او در