ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - مرثيه عاشورا
مرثيه عاشورا
حسن جلالى عزيزيان
محتشم چشمانش را كه باز كرد به اطراف حركت داد. تاريكى بود و سكوت و نور كمفروغ شمعى كوچك. صداهايى از دوردست خيال، درهم و برهم كه موج برمى داشت و اوج مىگرفت.
دردى ويرانكننده بر رخش پاشيده بود لبهايش لحظهاى لرزيد و بغض را در سينهاش كشت. احساس كرد غمى به سنگينى عالم بر دلش سنگينى مىكند، غمى كه اگر بر كوه فرود مى آمد مىشكست و فرو مىريخت.
انگار همين ديروز بود. گفل زندگيش، پسر دلبندش[١] پيش رويش سوخت و پرپر شد. دلش ازدست روزگار سر رفت. ديگر زندگى و شعر برايش بىمعنا شده بود. ادباى كاشان و شعراى معاصر در رثاى فرزندش بسيار سروده بودند، حتى خودش هم مرثيهاى غرّا در عظمت اين واقعه سروده بود. امّا درد او را اين چيزها درمان نمىكرد.
دوباره بر بستر دراز كشيد كه چشمش به شيشه مات پنجره افتاد. دلش هفرى فرو ريخت. انگار دو چشم كوچك و پرمژگان به او خيره شده بود. پسرش بود كه مىگريست و بابا، بابا مىگفت. چشمانش را ماليد، كسى پشت پنجره نبود.
روح صدا در تار و پود محتشم كاشانى حلول كرد. حس غريبى بهاو دست داد. در خود نبود. در مرگ فرزند خود را مقصر مىدانست، چشمان غم گرفتهاش را بست تا بار ديگر پسر را در خواب به تماشا بنشيند.
آب بود و آب، آبشارهاى بزرگ رودخانههاى پرجوش و خروش، چشمههاى زلال، آب همهجا بود، او بر هوا مىرفت و هيچ نمىگفت. باغى از دور نمايان شد. بوستانى بزرگ و بىانتها، تا چشم كار مىكرد درخت بود و گل و گياه. سبز سبز. ميوههايى آبدار و زرين كه همه يكجا بهثمر نشسته بودند.
در بهآرامى باز شد. صدايى ملكوتى از وراى زمان او را به رفتن مىخواند. خود را در كشاكش راه يله داد، خود نمىرفت، بلكه انگار نيرويى نامرئى او را مىكشاند. احساس كرد كه دلش سبك شده است. درد و غم از تنش شسته شده و حالت غريبىاش ريخته است.
در خط نگاهش مردى سبزپوش را به نظاره نشست، قامت رساى مردى زيباروى كه لبخند مىزد و او را مىنگريست.
او را شناخت، دلش گواهى داد او پيامبر رحمت، صلّىاللَّهعليهوآله، است. خواست برود و دستهايش را غرق بوسه كند، صداى گامهاى شمردهاش از اعماق زمان بهگوش مىرسيد، نزديكتر آمد و نرمخندى زد. لبهاى حضرت حركت نمىكرد. امّا شنيد:
تو براى فرزند خود مرثيه مىسرايى، امّا براى فرزند من مرثيه نمىگويى؟
آرى، ديشب همين را به او فرموده بود. خجالت مىكشيد چشم