ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - همسفر با تو تا كربلا
دارد؟
سيد آمد حرفى بزند كه صداى همهمه جمعيت را شنيد، بهسرعت هر دو از چادر بيرون دويدند.
سيد پرسيد: چه خبر شده؟
- نمىدانم. صبر كن الآن مىروم و برايتخبر مىآورم.
چيزى نگذشت كه مرد عرب برگشت. سيد جلو رفت و پرسيد: چه خبر شده؟
- مردان قبيله بنىطرف با اسلحه گرم جمع شدهاند و مىخواهند زائران را به كربلا برسانند، حتى اگر قرار باشد با عنيزه بجنگند.
سيد جا خورد: امكان ندارد، كارى كه از دستسرداران لشگر عثمانى برنيامده وسربازان خودمان را هم در برابر آنها بهزانو درآورده، از دست چند مرد قبيله چادرنشين بنىطرف برمىآيد؟ حتى اگر اسلحه گرم هم داشته باشند، همگى آنها كشته مىشوند.
مرد عرب نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: تا بهحال هرگز گروهى به سنگدلى و بىرحمى عنيزه راه را بر زائران كربلا نبسته بودند.
- من فكر مىكنم اين حرف بهانهاى است و قبيله بنىطرف مىخواهد زوار كربلا را بيرون كند. پذيرايى از اين جمعيت كار دشوارى استبهاين بهانه متوسل شدهاند.
لحظاتى هر دو با سكوت و نگرانى به جمعيت كه همصدا فرياد مىزدند، چشم دوختند، اما زمانى نگذشت كه جمعيت ناگهان از آن شور و التهاب افتاد و زمزمهاى در ميان آنها پيچيد و پاى همه زائران را سست كرد. مرد عرب متعجب به ميان جمعيت رفت و خيلى زود برگشت و گفت: سيد تواز كجا مىدانستى قضيه چيست؟!
- معلوم بود قضيه چيست.
- راست گفتى. اينها بهانه بود. همه آنها كه قبلا از اين راه گذشتهاند مىگويند امكان ندارد و اين حرف فقط يك بهانه است تا زائران كربلا به شهر و ديار خودشان برگردند. براى قبيله بنىطرف پذيرايى از اين همه زائر كار دشوارى است.
سيد آهسته با خودش گفت: ولى اينها همه به عشق كربلا آمدهاند، دل نمىكنند كه برگردند.
زائران همه برگشتند و مردان بنىطرف هم به چادرهايشان رفتند. ازجمعيت زائر ديگر هيچكس به چادرهاى بنىطرف برنگشت. هركدام روى زمين در سياهچادرها نشستند. با اين حرفى كه در بين جمعيت پيچيده بود نه امكان ماندن داشتند و نه پاى برگشتن. مردان بنىطرف هم سر و صدايشان خوابيد.
نم نم باران هنوز ادامه داشت و
ادامه در صفحه ٧٧