ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٩ - همسفر با تو تا كربلا
گفت: گوش كن سيد اوضاع بهشدت وخيم است. تمام نواحى اطراف كربلا را قبيله عنيزه قرق كردهاند. همه راهها بسته است. يك لشكر از سپاهيان عثمانى بهكمك سربازان عراق آمدهاند و همهجا سرداران عثمانى چادر زدهاند، اما عنيزه آنقدر سريع در شب عمل مىكنند و زائران را به اسارت مىبرند كه مىگويند كمكم سرداران عثمانى هم وحشت كرده و مىخواهند آن نواحى را تخليه كنند. خودشان هم قبول دارند كه از عهده اين راهزنان سنگدل برنمىآيند. اصلا معلوم نمىشود چطور اموال زائران را غارت مىكنند و آنها را كجا مىبرند. مدتهاست تجارت ما هم دچار كساد شده و ناامنى راه كار ما را هم دچار مشكل كرده. آنوقت تو مىخواهى از شهر و ديار امن خودت، به كربلا بروى و ...
سيد مهدى دلشكسته، كلام مرتضى را قطع كرد و گفت: مىدانم، چقدر مىگوييد ...
- تو مىدانى و مىخواهى بهدستخودت بهكام خطر بروى؟
- دلتنگم ... بسيار دلتنگم ... چه كنم؟
- صبر كن، خدا بزرگ است. شايد فرجى شد. بسته شدن راه كربلا چيز تازهاى نيست، اما هيچكس هم هرچند ظالم و قدرتمند نتوانسته براى هميشه شيعيان حسين را از زيارت كربلا محروم كند.
- من فقط مىدانم كه نمىتوانم صبر كنم.
مرتضى پارچههاى خودش را تحويل محمد داد و گفت: بيا برويم مسجد، نماز ظهرمان را بخوانيم. تو هم دست از اين اصرار بىجا بردار.
محمد پارچهها را در طاقچه حجره جا داد و در حجره را بست و هرسه راهى مسجد حله شدند. فكر مىكردند سكوت سيد نشانه تسليم و پذيرش اوست. هر سه كنار چاه آب رفتند و وضو گرفتند و به شبستان مسجد رفتند. مؤذن اذان مىگفت و مردم سرگرم آماده شدن براى نماز جماعت ظهر و عصر بودند. سيد مهدى در سكوت كامل سربه زير انداخته بود. محمد و مرتضى با آرامش خاطر از پذيرش سيد ازجا بلند شدند تا قامت نماز ببندند. اما در دل سيد مهدى غوغايى بود كه نمىتوانستبهخاطر آن جلوى ريختن اشكهايش را بگيرد. وقتى سر بلند كرد تا قامتبهنماز ببندد، صورتش را خيس اشك ديدند. اما هيچكدام به خودشان اجازه ندادند كلمهاى بر زبان بياورند.
\*\*\*
زهرا همانطور كه لباسهاى سيد را تا مىكرد و در كولهبار سفرش مىگذاشت اشك مىريخت و حرفى نمىزد. سيد كنارش زانو زد و گفت: لااقل حرفى بزن، اعتراضى بكن. چيزى بگو، اين سكوت اشكبار تو دارد مرا ديوانه مىكند.
زهرا لباس سيد را بوييد و بوسيد و حرفى نزد. لباس از اشك چشمانش خيس شد. سيد لباس را از او گرفت و گفت: اينطور كه تو گريه مىكنى، دارى مرا آتش مىزنى. حرف بزن.