ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - همسفر با تو تا كربلا
نمىتوانم، دستخودم نيست. همه وجودم در اشتياق كربلا مىسوزد.
محمد از جا برخاست پارچههاى روى پيشخوان حجره را جمع كرد تا حجره را براى رفتن به نماز ببندد. همانطور كه پارچهها را روى طاقچه داخل حجره مىچيد، گفت: سيد مهدى كار درستى نمىكنى. عشق و علاقه به امام حسين، عليهالسلام، جاى خود، حفظ جان و مال هم جاى خود. دلتبهحال خودت نمىسوزد، بهحال فرزندانتبسوزد. آن اطفال معصوم را يتيم نكن.
سيد مهدى آشفته از روى چهارپايه بلند شد و پارچهاى كه دردست محمد بود از او گرفت و گفت:
- اين چه حرفى است كه مىزنى برادر من؟!
- سيد تو از علماء و بزرگان حله و نجف هستى. نيازى به نصيحت من پارچهفروش ندارى. خودت هم خوب مىدانى كه تمام بيابانهاى اطراف حله، نجف و كربلا پوشيده از راهزنان عنيزه است. اين قبيله امان زائران كربلا را بريدهاند.
سيد مهدى دلتنگ پارچه را بهاو پس داد و رويش را برگرداند. محمد چند لحظه تامل كرد، دستش را روى شانه سيد گذاشت وگفت: من سالها با پدرت دوستبودهام خدا مىداند كه برايم چقدر عزيزى، قصد نااميد كردن تو را هم ندارم.
سيد چشمان پر از اشكش را بهزير انداخت و قطرههاى اشك آرام بر روى محاسن سياهش غلطيد و گفت: تو هم براى من عزيزى و مثل پدرم قابل احترام. اما درست مثل اين مىماند كه تو به تشنهاى كه دارد از شدت عطش جان مىدهد بگويى آب ننوش، حتى اگر بر سر چشمه آب مارهاى سمى هم خوابيده باشند، عطش زده فقط به آب فكر مىكند و نمىتواند بهخطر مارهاى سمى فكر كند.
محمد كه دلش از استدلال غريب سيد مهدى لرزيده بود سكوت كرد و خود را مشغول جمع كردن پارچهها نشان داد. سيد دوباره روى چهارپايه نشست. زانوهايش مىلرزيد. انگار نمىتوانست روى پا بايستد. مرتضى كه از تجار حله بود، با يك بار پارچه از راه رسيد و سلام كرد. محمد به استقبال او جلو رفت.
مرتضى با ديدن چهره اشكآلود سيد مهدى جا خورد: سلام سيد، اتفاقى افتاده؟
سيد برخاست و جواب سلام مرتضى را داد اما نتوانست توضيحى براى اشكهايش بدهد. فقط صورتش را پاك كرد، اما دوباره غرق اشك شد. ديگر اختيار گريه دستخودش نبود.
محمد، مرتضى را از تعجب وشگفتى درآورد و گفت: سيدمان دلش هواى كربلا كرده.
مرتضى جا خورد: كربلا؟ آن هم در اين شرايط؟!
- تو كه كارت گذشتن از راههاست، به اين سيد ما بگو در بيابان كربلا چه خبر است.
مرتضى دو دستسيد را گرفت و