ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - حسين، تا به كى تنها ؟!
حسين، تا به كى تنها ....؟!
پرستو قادرى
طبلها مىكوبند، سنجها بىقرارى مىكنند و اشكها بىتاب رهايىاند، گودخانه چشم ديگر تاب دريا، دريا غم نمىآورد و موج موج اشك بر صورتم روان مىشود. پلكها را مىبندم تا شايد شورش دلم را مرهمى گذارم.
اما صداى العطش ... العطش ... از فراسوى تاريخ بر جانم چنگ مىزند. چه نزديك است پژواك مويههاى كودكان بىقرار نينوا!
چه بىنوايم كه توان دستيارى آقا را ندارم. دستها را بالا مىبرم. به آسمان نگاه مىكنم. ظهر خونينى است. خورشيد بهسختى مىتابد. اشك خورشيد چون تيغههاى فلزى برنده بر رويمان كه نه، بر روحمان مىنشيند.
تا ساعتى ديگر، تاب نمىآورم. سراسيمه برمىخيزم. از كوچهها مىگذرم. هيچكجاى شهر غريبه نيستم. هرجا پا مىگذارم در خيمه آقايم و بوى خاك كربلا بر مشام جانم مىنشيند اما آرام ندارم. صداى امواج فرات زخمه بر تار دلم مىزند، دلم زير بار سنگينى محرم مىشكند و بانوى مصيبتكش و فرياد رسم را صدا مىزنم و به آسمان مىنگرم.
زينب بىقرارتر از رعد آسمانى، كودكى را در آغوش مىگيرد، زخمى را مرهم مىگذارد، تيرى از گلوى مجروحى بيرون مىكشد و يال ذوالجناح را نوازش مىكند.
چشم برمىگيرم. به لشكريان بىامامى مىنگرم كه پيمان همدلى با آقايشان بستهاند علم و كتل و پرچم بر دوش مىكشند و كوچه، كوچه تاريخ را در پى مولايشان مىپويند. به پرچمها مىانديشم و راز برافراشتگىشان در شبى به بلنداى تاريخ!
تار و پود دلم را به رنگ سياه مىبافم و با سياهپوشان همنوا مىشوم. حسينم يا حسينم، يا حسينم يا حسين ...
كاش من و همه سياهپوشان در آن روز بىغروب لشگريان سردار