ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - باغبان باغستان توحيد
شده بود. آنهمه صحراگردى و هر روز چشم به غروب خونين صحرا دوختن و هر سحر با ستارههاى درشت و روشن و دستچين كوير به صبح نگريستن برايش يكنواخت و ملالتآور بود. دل پرعاطفهاش از رنج فقر و بىعدالتيهاى محيطش مىگداخت و روحش كه به پاكى و سادگى گلبوتههاى غريب دهكدهاش بود به اميد فضاى سالمترى به سوى شهر پرواز مىكرد.
از واحه[١] اى در عمق صحرا مىآمد و اكنون به سرزمين پيامبر، صلىالله عليهوآله، و على، عليهالسلام، گام مىنهاد. جانش مثل فوج چلچلهها كه مژده بهاران با خود دارند به سوى اين شهر مقدس بال و پر گشوده بود.
چقدر دوست داشت فرزندان فاطمه، عليهاالسلام، دختر پيامبر خدا را ببيند،
در محفل حسن بن على، عليهالسلام، فرزند بزرگ على، عليهالسلام، بنشيند،
به گفتار حسن بن على، عليهالسلام، ريحانه رسول خدا گوش بسپارد،
و برتر از همه، در مسجدالرسول، بلندترين شخصيت اسلام، وارث علم الهى على، عليهالسلام، را ببيند و چشم را به چشمان مقدسش بدوزد و از عطر روحانى آن ملكوتى جان را عطرآگين سازد.
از كشتزارى گذشت و چشمانش