ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - كشيك چى
صرفا جسمانى دريافتهاى عقل تجربى و بالاخره «اصالت حال» وجه نظر انسان شود و بدين وسيله گذشته هاى خويش را با همه ويژگيهايش به دست فراموشى سپارد.
چشم پوشى از عالم ماوراء ماده و انكار عالم غيب نيز موجب بود تا اين دو پاى عجول به جهان پس از مرگ با ديده ترديد بنگرد. ترديدى كه آينده را نيز از اين موجود گرفت.
اين انسان ديگر دريافتهاى خود را- بر اساس اصل ترقى- مطمئن و كافى مى دانست و بر مدار آن به كندوكاو در زمين وسلطه جويى خويش ادامه مى داد. ضمن آنكه راز مرگ و جهان پس از آن برايش تبديل به سرنوشتى محتوم و مخوف شده بود، به گونه اى كه همه تلاشش را مصروف عقب انداختن آن مى كرد.
گفتيم كه اوقات فراغت عارضه عصرى انسان است. انسانى كه سرخود و رها در كوير برهوت طى طريق مى كند. حال بايد پرسيد كه صاحبان كدام انديشه و كدام تعريف از مرگ براى آدم اوقاتى را به عنوان «اوقات فراغت» قائلند!؟
فراغ از چه!؟ از رفتن!؟ از كشتن!؟ از مهيا شدن!؟ فراغت از سرنوشت محتوم پس از مرگ!؟ فراغت از دغدغه دهشتناك فرود پيك مرگ!؟ فراغت از ذكر، تسبيح و تهليل!؟ فراغت از خود، هويت و حقيقت گرفتار آمده در طاق نسيان!؟ فراغت از خصم درونى «نفس»!؟ فراغت از خصم بيرونى «شيطان»!؟ فراغت از جوانى زودگذر و پيرى زودرس كه بسرعت همه فرصتها رااز بين مى برد!؟ فراغت از تعليم و تعلم اصول و فروعى كه اين مسافر را در رفتن به سر منزل مقصود يارى مى دهد!؟ فراغت از تحكيم بنيان عمل!؟ فراغت از تبيين مفاهيم اخلاقى كه آدمى را مهياى كسب معرفت مى كند!؟ فراغت از همه معارفى كه پشت مردان مرد را در كسب اين فضيلت خم مى سازد!؟ فراغت از بار بزرگى كه آدمى بر دوش گرفته و بايد به سر منزل برساند!؟
جا دارد تا از مناديان و مبشران «اوقات فراغت» و غنى سازان آن اوقات سؤال شود كه آيا از آنچه گفته شد غفلت كرده اند يا مفروض خود را استغنا انسان از آن همه قرار داده اند!؟
آيا جز اين است كه نسخه هاى پركننده اوقات فراغتى كه مى پيچند در زمره بازيها و لهو و لعبى هستند كه كودكان را مى فريبد و كودك صفتان را به هلاكت مى اندازد؟
به نظر مى رسد كه «اوقات فراغت» را كه محصول ابتلا انسان معاصر در فلك زدگى است ضرورت وجود آدمى فرض كرده اند كه براى پر كردن آن برنامه ريزى مى كنند و گر نه مى بايست بر عكس عمل مى كردند.
چه بايد كرد تا انسان معاصر از ابتلاء به اوقات غافل كننده فراغت خلاصى يابد و مهياى گذر از عقبه ها و گردنه هاى مهيب حيات كوتاه مدتش شود؟
انسان فارغ، فراموشكارى است كه تصوير و سياهه شهر دور دست آرمانى را از تير رس نگاه خويش دورساخته است و در ميان ابتلائات زمان، جوياى اسبابى براى تحمل دوران غفلت خويش است.
در اين ميان نبايد فراموش كرد كه بسط علوم غربى و از جمله «علم الاجتماع» و «روانشناسى» تاثير بسزايى در بسط تعاريف ايدئولوژيها، مفروضات، پرسشها و دسته بندى امور مختلف و مبتلابه داشته است.
ابتلاء مهلك غربزدگى و گسترش آن در ميان ملل غيرغربى نيز خود موجب نشر آن مباحث در ميان اينگونه اقوام شده است. بويژه تحصيلكردگان علوم جديد به هيچ روى از تبعات اين آموخته ها در امان نبوده اند.
ضعف اعتقادات مذهبى و در حاشيه قرار گرفتن علوم دينى خود در قوام بخشيدن آن مباحث و رسميت يافتن آنها در ميان معلمان و مجريان امور فرهنگى و مدنى ملتهاى به اصطلاح امروز جهان