ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢ - حسين (ع) مفسّر معنى مرگ
حسين (ع) مفسّر معنى مرگ
اسماعيل شفيعى سروستانى
سخن از نمونه ها و الگوها به مردى باز مى گردد كه در وقت مشاهده تباهى و سياهى قوم خود از جاى برخاست تا نمونه اى و الگويى والا براى آنها بسازد.
خاموشى صدا در سينه ها، دهانهاى بازمانده از حيرت و بيچارگى، فرود تازيانه چپاولگران بر گرده ها، ناتوانى پاهاى وامانده از رفتن، غفلت تام و تمامى كه همه چيز را از معنى تهى ساخته بود و غروب خورشيد حقيقت در پشت كوههاى بلند ظلم بود كه مردى از تبار سلحشوران اهل حقيقت را به حركت درآورد.
او از جاى برخاست تابا شمشير خويش، همه ديوارها و پرده هاى مانع از تابش خورشيد را فرو ريزد.
او شورى در همه نهادها، گفتگويى در زبانها و جستجويى بزرگ در سرها شد. داستانى و آرزويى در دلهاى شيدا. نمونه اى كه بودن، شدن و رفتن را تفسير مى نمود.
حسين (ع)، آغاز قصه اى سترگ بود و جانى در همه پيكرهاى فسرده و منجمد. آتشى كه در ميان پير و جوان افتاد و شورى كه از ميان همه شهرها و بلاد گذشت.
همو كه در شبى سياه، شعله اى درخشان شد تا آتش در همه سينه هازند و نهادهاى خفته را با خواندن داستانى از همه دلدادگى در گوشها، بيدار سازد.
حسين (ع) به راه افتاد، تا با برهم زدن همه زندگى و پيرايه هايى كه بر در و ديوار حيات آدمى بسته شده بود به او بفهماند: «در وقت فراموشى مرگ، زندگى را هيچ اساس و بنيادى نيست» باشد كه خداى را به شهادت طلبند و از آن همه سياهى وارهند.
حسين (ع) نيك دريافته بود كه او را پيوندى با فرزندخواندگان سياهى و تباهى نيست. بنده اى كه سر در آستان معبود آورده بود تا رهايى از همه چيز را امام خويش سازد. او در اول گام سخن از «شهادت» به ميان آورده بود تا اعلام كند نه براى زندگى، كه براى مرگ از جاى برخاسته است، كه گفته بود: مى روم، و جوانمرد را مرگ ننگ نباشد، چرا كه او مخلصانه مى كوشد و با جوانمردان با نيكويى رفتار مى كند تا خوارى را به جان نخريده باشد.[١]
گفتگو از نمونه ها، و بار عظيمى كه بر دوش خويش حمل مى كنند به «مردى» باز مى گردد كه رنج همه انسانها را بر دوش مى كشيد، در وقتى كه تاريكى، همه سرزمين بزرگ اسلامى را در خود گرفته بود.
حسين (ع)، فرزند على بن ابى طالب (ع) و فاطمه (س) سفرى را آغاز كرد كه در آن همه امور عالم و آدم، تفسيرى دوباره مى يافتند، خالى از هر گونه تحريف، آنچنان كه او، بحقيقت دريافته بود و بر آن بود تا بر همگان مكشوف سازد.
نگاهى به برگهاى اين دفتر بزرگ، نشان مى دهد كه او- حسين (ع)- نه براى زندگى، نه براى حكومت كه در يك كلام براى تبيين آيه «مرگ» و «شهادت» سفر خويش را آغاز كرد. در وقتى كه هيچ نشانه اى از «معنى مرگ» و «حقيقت» آن ديده نمى شدو همگان چنان با فراموشى مرگ، در فتنه دنيا افتاده بودند كه ديگر هيچ موعظه و نصيحتى كارساز نبود و دستگاههاى تبليغاتى بيگانگان با مرگ، چنان زندگى را وارونه جلوه داده بود كه فرزندان آدمى هيچ معنى روشنى از «زندگى» به خاطر نمى آوردند و در حقيقت، زندگى اى وجود نداشت تا معنى روشنى بر آن مترتب باشد، تا چه رسد به آنكه مردى چون حسين (ع) بخواهد داعيه «حاكميت» و «اميرى» بر چنان مرداب عفنى را در سر بپرورد.