ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - كشيك چى
كشيكچى
هنوز چند قدمى با مسجد فاصله داشتيم كه ديدم جنازه اى را مى برند. وضع تابوت و چند نفرى كه اطرافش بودند نشان مى داد ميت از افراد سرشناس و مورد توجه نيست، بلكه از طبقه پايين و اشخاص گمنام است، چون جنازه اش در هايت سادگى همراه چند تن از باربرها و كشيك چى هاى بازار تشييع مى شد. آنچه حيرتم را برانگيخت اين بود كه ديدم يكى از تجار معروف اصفهان، با حال پريشان و چشم گريان پشت سر تابوت مى رود و مثل شخصى كه عزيزش را از دست داده منقلب است و اشك مى ريزد.
من او را مى شناختم، مردى بزرگوار و مورد اعتماد و از چهره هاى مؤمن و مشهور بازار بود.
وقتى او را با آن حال افسرده و چشمان اشكبار در پى جنازه ديدم، سخت متحير شدم و با خود گفتم اگر اين ميت از بستگان نزديك وى باشد كه چنين بى تابانه در مرگش زار مى زند و اشك تاثر مى افشاند، چرا جنازه را بى تشريفات و بدون اعلام قبلى اينطور بى اهميت حركت داده اند و تجار بازار و ساير آشنايان نيامده اند؟! و اگر ميت با اين بازرگان عاليمقام بستگى و پيوندى ندارد، چرا در عزاى او چنين سر از پا نشناخته و ماتم زده، سرشك غم مى بارد و مثل مادر بچه مرده گريه مى كند؟!
در اين فكر بودم و تعجب زده مى نگريستم كه آن تاجر چشمش به من افتاد. وقتى مرا ديد جلو آمد و با صداى شكسته و آهنگ حزينى گفت: آقا به تشييع جنازه اولياى حق نمى آييد؟
سخن او چنان در قلبم تاثير گذاشت كه از مسجد رفتن و نماز جماعت منصرف گشتم و گويى بى اختيار به طرف جنازه كشيده شدم.
من با آن بازرگان محترم در تشييع جنازه شركت كردم و همراه باربرها و كشيك چى هايى كه تابوت را بر دوش داشتند، به سمت غسالخانه حركت نمودم.
در آن روزگار غسالخانه مهم اصفهان در محلى به نام سرچشمه پاقلعه قرار داشت كه اموات را براى غسل و كفن به آنجا مى بردند.
هنگامى كه به غسالخانه رسيديم من در گوشه اى نشستم و به فكر فرو رفتم.
خيلى خسته شده بودم، راه درازى را پياده در پى جنازه پيموده بودم، در آن حال به سرزنش خود پرداختم و در دل به خويشتن نهيب زدم كه چرا بدون جهت، نماز اول وقت با جماعت را در مسجد از دست دادى؟! چرا اين همه رنج و حمت بر خود روا داشتى؟! چرا به خاطر يك جمله كه آن تاجر افسرده دل گفت چنين بيهوده راه افتادى و دنبال تابوت دويدى و خويش را به مشقت و سختى افكندى؟!
در اين انديشه بودم كه آن بازرگان نزد من آمد، كنارم نشست و گفت: از من نپرسيديد كه اين جنازه كيست؟
شتابزده پرسيدم: بگوييد اين ميت كيست وشما او رااز كجا مى شناسيد؟ گفت: داستان او داستان عجيبى است و آشنايى من با وى قصه شنيدنى و بهت انگيزى دارد.
من كه سخت در شگفت بودم و خيلى ميل داشتم ماجراى او را بدانم مشتاقانه پرسيدم: قضيه چيست؟
گفت: مى دانيد كه امسال براى حج و زيارت بيت الله عازم مكه شده بودم.