ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - كشيك چى
تعيين نمود و گفت: بعد از اعمال و مناسك حج به آنجا بيا تا تو را برگردانم، اما اهل قافله و دوستانت را كه ديدى پرده از اين راز برندار و اسرارمان فاش نساز، فقط به آنها بگو همراه شخصى از راهى نزديكتر آمدم.
بعد از مناسك حج در محلى كه قرار گذاشته بوديم حاضر شدم، او نيز به سراغم آمد و به همان كيفيت سابق با طى الارض مرا به كربلا برگرداند. عجيب اين است كه گر چه در موقع رفتن و برگشتن با من صحبتهايى داشت و به نرمى و لايمت سخن مى گفت، ولى هر گاه خواستم بپرسم آيا شما همان هالوى اصفهان ما هستيد يا نه؟ عظمت و هيبتش مانع مى شد و بيمى در دلم مى افتاد كه از طرح اين پرسش عاجز مى ماندم.
هنگامى كه خواست از من جدا شود گفت: آيا بر تو حق دوستى و محبت دارم؟
جواب دادم: بله، شما درباره من نهايت لطف و مرحمت را ابراز نموديد.
گفت: از تو خواسته اى دارم كه اميدوارم هر زمان وقتش رسيد انجام دهى. اين جمله را گفت و با من وداع كرد و رفت.
روزها سپرى شد و ايامى گذشت، سفر ما با تمام خاطرات معجزنما و بهت انگيزش به پايان رسيد و سرانجام وارد اصفهان شديم.
پس از استراحت كوتاهى ديد و بازديدها شروع شد. نخستين روزى كه به حجره بازار رفتم نيز جمعى به ديدارم آمدند، در اين موقع ديدم همان شخص عاليمقام و صاحب كرامت وارد شد. اما همين كه خواستم به احترامش برخيزم و به خاطر عظمتى كه از او مشاهده كرده بودم تجليل و اكرامش نمايم، با اشاره ممانعت كرد و دستور داد چيزى اظهار نكنم و كسى را از سرش آگاه نسازم. بعد يكسره به قهوه خانه رفت، در رديف ديگران نشست و مانند ساير كشيك چى ها قليانى كشيد و چاى خورد.
وقتى خواست برود نزد من آمد و آهسته زير گوشم گفت: فلان روز دو ساعت قبل از ظهر مرگم فرا مى رسد و از دنيا خواهم رفت، تو در همان ساعت بيا و كفن و دفنم را به عهده بگير. ضمنا داخل صندوقى كه در منزل دارم هشت تومان پول همراه كفنم هست، كفن را بردار و آن هشت تومان را براى غسل و دفنم خرج كن.
اين سخن را گفت و رفت. من شگفت زده بر جاى ماندم و تاثرى آميخته با حيرت در جانم فرو ريخت.
روزى را كه او تعيين كرده و از مرگش خبر داده بود همين امروز است. دو ساعت به ظهر مانده در بازار به محل مقرر رفتم و ديدم جان به جان آفرين تسليم كرده و از دنيا رفته است. چند تا از كشيك چى ها اطرافش جمع شده بودند. به خانه اش رفتم و صندوقى را كه نشانى داده بود گشودم، ديدم كفنى با هشت تومان پول در آن نهاده شده، آنها را برداشتم و همانگونه كه وصيت كرده بود به انجام كارهايش پرداختم. اكنون هم جنازه اش را تشييع كردم و براى دفنش مهيا شده ام. حال به نظر شما چنين شخصيتى از اولياءالله نيست؟! آيا مرگ او اندوه و تاثر ندارد و نبايد در عزايش اشك ماتم ريخت و سرشك حسرت باريد؟!
در اين قضيه كه مرحوم «شيخ على اكبر نهاوندى» از عالم نامى مرحوم آقا «جمال الدين اصفهانى» نقل كرده و در كتاب «عبقرى الحسان» ثبت نموده نكات مهم و ارزشمندى وجود دارد كه هر يك درسى روشنگر و پيامى بيدارگر و مشعلى فروزان فرا راه زندگى انسانها است.
به نقل از مقام امام زمان، اثر سيدجمال الدين حجازى صص ١٣- ٥
پىنوشتها:
١. كشيك چى به معناى مراقب و نگهبان است و سابقا كسانى را كه به كار حفاظت از خانه ها و مراقبت از بازار و مغازه هاى شهر مشغول بودند، كشيك چى مى گفتند.
[٢]. برخى از معانى كلمه هالو عبارتند از ساده دل، سليم، بى خبر و خوش باور، از اين رو شخص سليم النفس و ساده دل را هالو گويند. فرهنگ معين، ج ٤، ص ٥٠٩