ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - كشيك چى
جواب دادم: آرى اما حكايت شما با اين ميت چيست؟
گفت: آشنايى من با او از همين سفر حج پيدا شد و عظمت مقام او را كه به ظاهر يك فرد عادى و از كشيك چى هاى شهراست، در مسير مكه دانستم.
سپس ماجراى آن مرد و آشنايى خود را با وى چنين شرح داد:
قافله به قصد حج از اصفهان حركت كرد. ابتدا وارد عراق شديم تا پس از زيارت امام حسين (ع) و ساير مشاهد مشرفه رهسپار حجاز شويم.
هنوز مسافتى تا كربلا مانده بود كه تمام پولها و وسايل سفر و اشياى مورد نيازم مورد دستبرد واقع شد و مفقود گرديد. هر چه جستجو كردم اثرى از آنها نيافتم. وقتى وارد كربلا شدم در موقعيت دشوارى قرار گرفتم. از يكسو شوق مكه در دل داشتم و به آرزوى ديدار كعبه و قصد حج آمده بودم، از سوى ديگر ادامه سفر و انجام مناسك حج برايم امكان نداشت، چون همه هزينه سفر و اسباب مورد نيازم به سرقت رفته بود و در كربلا هم كسى را نمى شناختم كه از او پولى قرض كنم و توشه راه سازم.
خيلى متاثر شدم، در نهايت اندوه و افسردگى از اينكه تا اينجا آمده ام اما ادامه سفر و زيارت بيت الله برايم ميسر نيست، در انديشه نشستم و سخت مضطرب گرديدم كه چه كنم و براى حل اين مشكل به كجا پناه ببرم.
از كربلا به نجف رفتيم. شبى تنها از نجف خارج شدم و راه كوفه در پيش گرفتم تا مسجد كوفه را زيارت كنم.
تاريكى شب همه جا را پوشانده بود، من تنها و غمزده راهى بيابان شدم و همچنان در انديشه سرنوشت خويش بودم و پريشان حال و افسرده دل سر به زير و نگران گام بر مى داشتم كه ناگهان ديدم سوارى در كمال شكوه و بزرگى در برابرم پيدا شد. همه جا روشن گرديد، گويى يكباره نورباران شده بود، وقتى جمال دل آرا و چهره پرفروغش را نگريستم، اوصاف و نشانه هايى را كه براى امام زمان حضرت صاحب الامر (ع) بيان شده، در آن بزرگوار مشاهده نمودم.
آنگاه نزديك من ايستادند و فرمودند: چرا اينطور افسرده حالى؟
عرض كردم: مسافرم، خستگى راه سفر دارم.
فرمودند: اگر سببى غير از اين دارد بگو.
چون ديدم آن بزرگوار اصرار دارند كه سرگذشتم را شرح دهم، ماجراى خود را بيان كردم و سبب ناراحتى و تاثرم را عرضه داشتم.
در اين هنگام شخصى را به نام هالو[١] صدا زدند. بى درنگ مردى نمدپوش در لباس كشيك چى ها پيدا شد. من يادم آمد در بازار اصفهان نيز يكى از كشيك چى ها كه اطراف حجره ام رفت و آمد داشت، اسمش هالو بود. وقتى آن شخص جلو آمد و به دقت در وى نگريستم، متوجه شدم همان هالوى اصفهان خودمان است كه مدتهااست او را مى شناسم.
حضرت رو به او نموده و فرمودند: اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مكه ببر و بازگردان.
آقا اين جمله را فرمودند و رفتند. سپس آن شخص با من قرار گذاشت كه ساعت معينى از شب در محل خاصى حاضر شوم تا وسايل گمشده ام را تحويلم دهد.
در وقت قرار به وعده گاه آمدم، او نيز حاضر شد و اسباب و كيسه پولها را كه به سرقت رفته بود، به دستم داد و گفت: درست ببين، قفل آن را باز كن و آنچه را داشتى به دقت بنگر تا بدانى كه صحيح و سالم تحويل گرفته اى.
من به بررسى وسايل و شمارش پولها پرداختم، همه آنها سالم و درست بود و هيچ كم و كاستى نداشت. آنگاه زمان و مكان ديگرى را تعيين كرد و گفت: اكنون برو و اين اثاث را به كسى بسپار و موقع مقرر، در ميعادگاه حاضر باش تا تو را به مكه برسانم.
زمان وعده فرا رسيد و من در محل قرار حضور يافتم. وى نيز آمد و گفت: پشت سرم حركت كن. او به راه افتاد و من در پى اش قدم برداشتم، اما هنوز بيش از چند گام نرفته بودم كه ناگهان خود را در مكه يافتم.
در مكه از من جدا شد و هنگام خداحافظى، مكانى را