ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - تجلّى تفكّر در ادب و اخلاق
حال مناسبات و معاملات اجتماعى، اقتصادى و سياسى خود را متناسب با فرهنگ بيگانه سامان دادهاند. اين همه حكايت از اين دارد كه ميان آن قوم و اهل تفكّرشان فاصله به حدّى است كه آنان را امكان دريافت حضورى نيست و تا نيل به باورى قوى درباره نگرش بزرگانشان به عالم و آدم راهى دراز در پيش رو دارند.
مطالعه در احوال تمدّنهاى منسوخ نشان مىدهد كه هر تمدّنى در اوج شكوفايى و درخشندگى، بيشترين نسبت و رابطه را با فرهنگ و ادب خود داشته، به گونهاى كه آن فرهنگ، روح خود را در تمامى صورتهاى مادّى آن تمدّن مىدميده است و پروردهشدگان در آن فرهنگ و تمدّن، هرگاه كه بنايى را برپا مىداشتند؛ ويژگىهاى فرهنگى خود را به طور كامل در آن مىنماياندند و بنا به اين دليل است كه امروزه مىتوان براى معمارى يا هر يك از مناسبات و معاملات، هويّتى معيّن عرضه داشت، در غير اين صورت همگى به شكلى آشفته و در هم، حكايت از آشفتگى درونى معماران و سازندگان خود مىكردند. تعريف معيّنى كه حدّ و رسم يك معمارى را در صورتى جزئى يا يك تمدّن را به شكلى كلّى معلوم كند، نمايانگر نوع نگرشى خاص درباره هستى است. انعكاسى از دريافت معمار از عالم و جايگاه انسان در ميان آن؛ روحى كه در ميان مصالح ساختمانى دميده شده است. از همين جاست كه بايد گفت: اخلاق و فرهنگ هر قوم، در تفكّر يا هستىشناسى خاصّ او تثبيت مىشود. امّا بايد توجّه داشت كه هرگاه باور يك قوم درباره هستى، بدل به «علم» و «اطّلاع» شد آن باور مسخ مىشود؛ زيرا انسان تنها در برابر باور خويش مقيّد است و بر فرمان قلب خويش عمل مىكند و در مقابل، دانستهها، مبيّن هيچ گونه باورى نبوده و انجام هيچ عملى را تضمين نمىنمايند.
اگرچه مجموعه عواملى كه باعث مسخ تمدّنها مىشود، فروانند، امّا عمدهترين آنها، عبارت از اين است كه يك قوم آنگاه كه «ذاكر» حقيقت و باور خويش را از دست داد يا نسبت خود را با او گسست، در سراشيبى تندى مىافتد و هر لحظه به سياهى و تباهى نزديك و نزديكتر مىشود. در چنين شرايطى معمولًا نسلهاى فاقد ذاكران حقيقى تا چندى از خوان پدر بهره مىبرند، امّا به تدريج دانستهها را در ازاى باورى جديد به دست فراموشى مىسپارند و عمل خويش را مبتنى بر نظرى بيگانه استوار مىسازند و تنها يادگارهاى پدر را ارج نهاده و بدان افتخار مىكنند. بدين ترتيب صورتهاى مدينه پيشين فرو مىريزد و جاى را براى ايجاد بنايى كه توان و روح خويش را از تفكّرى بيگانه و غريبه اخذ كرده است، خالى مىسازد و در اين ميان، كمكم فرزندان آنان، بىآنكه احساس خطر، بيهودگى يا بىهويّتى كنند، دل به فرهنگى مىسپارند كه هيچ نسبتى با آن نداشتهاند و به ناگاه خود را در ميان تمدّنى مىبينند كه جسم و جان آنها را مىفرسايد، غافل از اينكه زنجيره ارتباط و اتّصال نسلها با هويّتها و هستىشناسىهاى ويژه، در پناه حصن اهل نظر و ذاكران حقيقى، حفظ مىشوند، هم آنان كه همه همّ خود را مصروف متحوّل كردن درون آدمى مىكنند تا قلوب آنان متوجّه حقيقت شود؛ زيرا به خوبى دريافتهاند كه جايگاه باور، سينه آدمى است و نه ذهن او. به همين لحاظ به بهترين صورت تمثيل و حكايت را به خدمت مىگيرند؛ زيرا شنونده كلام تمثيلى آرام آرام متذكّر مىشود و با دريافتهاى حاصل شده، مؤدّب مىگردد. ادبى كه به ارث مىرسد و فرزندان را حامى همان هويّت و فرهنگ مىكند؛ چرا كه جهان در زير گامهاى اهل حكمت سست است و آنان با گذر از پوسته حيات با منشأ هستى مرتبط مىشوند و همين ارتباط حضورى سخنان آنها را ماندگار مىكند. اين دريافت حضورى از حيات آدمى و نهايت سير و سفر او در پهنه خاك به صورت طبيعى، به مجموعهاى از آداب مىانجامد كه چگونه زيستن و چگونه بودن را معنى مىبخشد.
پىنوشتها:
١. دستگاه در رديفهاى آوازى تركيب يافته از چند گوشه است كه خواننده قطعه آوازى را با توجّه به مفاهيم اشعار و حالات در آن گوشهها اجرا مىكند.
[٢]. اوّلين عبارت از كتاب جامع المقدّمات «اوّل العلم معرفة الجبار و آخره تفويض امر الى الله».
٣. علم حصولى در مقابل علم حضورى است، مراد علمى است كه آدمى از طريق حصول اطّلاعات و با واسطه درباره امور عالم به دست مىآورد.
٤. عقل جزوى يا عقل معاش، مرتبهاى از عقل است كه قوّت تدبير و تأمّل در امور حيات مادّى در اوست و در مرتبهاى ديگر. عقل معاد است كه قوّت تدبير سعادت اخروى را داراست.
٥. همان كه امروزه غرب بدان گرفتار آمده و همه هواجس نفسانى و حيوى را به شيوههاى ظريف به اصطلاح غلط هنرى! عرضه مىنمايد.