طب النبي وطب الصادق (روش تندرستي در اسلام) - مستغفري، جعفر؛ خليلي، محمد - الصفحة ١٠٢ - حديث«اهليلجه»(هليله)
اين موضوع هستى چون كار تو طب است و تو گاهى در يك دارو از يك قلم چهار صد مثقال و از قلم ديگر سه يا چهار مثقال و قيراط يا كمتر و بيشتر وارد مىكنى تا به اندازه معلومى دوا به دست مىآيد كه اگر آن را به كسى كه اسهال دارد بدهى اسهال دارد او بند شود و اگر همان را به كسى بدهى كه قولنج دارد شكم او باز مىشود. چگونه حواس او دريافت كه آنچه را كه براى سردرد مىدهد به پاها نمىرسد در حالى كه پايين رفتن دارو آسانتر از بالا رفتن است و آنچه براى درد پا مىخورد به سر نمىرسد در حالى كه آن نزديك است و همين طور تمام دواهائى كه براى عضوهاى مخصوص خورده مىشود در حالى كه همه اينها به معده مىرسد و از آنجا پخش مىگردد، چگونه آن بالا مىرود و پايين نمىآيد حواس چگونه اينها را درك كرد و فهميد كه آنچه براى گوش است به چشم فايده ندارد و آنچه براى چشم است درد گوش را ساكت نمىكند و همين طور تمام اعضاى بدن كه دواى هر عضوى به همان عضو مىرسد. عقلها و حسّها چگونه اينها را فهميد در حالى كه حس در داخل بدن و عروق و گوشت و بالاى پوست راه ندارد نه با شنيدن و نه با ديدن يا بوييدن يا چشيدن و يا لمس كردن، آنها را درك نمىكند.
طبيب هندى گفت: از آنچه مىدانستم به من سخن گفتى، جز اينكه ما مىگوييم: حكيمى كه اين دواها و تركيبات آنها را وضع كرده وقتى به كسى دوايى مىداد و او مىمرد، شكم او را مىشكافت و