مسئلۀ حجاب ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١ - شرکت زن در مجامع
مسئلۀ حجاب، ص: ٢١١
با پیغمبر چنین کند بدبخت شده است. فوراً لباس پوشیدم و آمدم به شهر و بر دخترم حفصه وارد شدم، گفتم شنیدهام شما گاهی یک روز تمام پیغمبر را ناراحت میکنید. گفت: بلی.
گفتم: دخترکم! بیچاره شدی. چه اطمینانی داری که خداوند به خاطر پیامبرش بر تو خشم نگیرد؟ دخترکم! از من بشنو: بعد از این نه با پیغمبر تندی کن و نه از او قهرکن. هرچه میخواهی به خودم بگو. اگر میبینی رقیبت (عایشه) از تو زیباتر است ناراحت نباش.
قضیه گذشت. در آن ایام ما نگران حمله غَسّانیها از جانب شام بودیم: شنیده بودیم آنان آماده حمله به ما هستند. یک روز که نوبت رفیق انصاری بود و من در خانه بودم، شب هنگام دیدم درِ خانه مرا محکم میکوبد و میگوید: او در خانه است؟ من سخت در هراس شدم. آمدم بیرون. گفت حادثه بزرگی رخ داده. گفتم: غسّانیها حمله کردند؟ گفت: نه، از آن بزرگتر. گفتم: چه شده؟ گفت: پیامبر زنان خویش را یکجا ترک گفته است!! گفتم بیچاره شد حفصه. قبلًا پیش بینی میکردم و به خود حفصه هم گفتم.صبح زود لباس پوشیدم و برای نماز صبح به مسجد رفتم و با پیامبر نماز جماعت خواندم. پیامبر بعد از نماز به اتاق مخصوصی که به خودش تعلق داشت رفت و از همه کناره گیری کرد. من به سراغ حفصه رفتم. میگریست. گفتم چرا میگریی؟ به تو نگفتم این قدر پیامبر را آزار ندهید؟! خوب، آیا شما را طلاق داد؟ گفت:نمیدانم. همین قدر میدانم از همه کناره گیری کرده است. آمدم به مسجد، نزدیک منبر پیامبر، دیدم گروهی گرد منبر جمع شده میگریند. قدری با آنها نشستم. چون خیلی ناراحت بودم رفتم به طرف اتاق پیغمبر. یک سیاه دم در بود. گفتم به پیغمبر بگو عمر اجازه ورود