سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٦ -           برخورد اروپا با دين
(كلاّ انّ الاْنسان ليطغي اَن رَاه استغني)
نه چنين است. همانا انسان وقتي خويش را بينياز يافت، طغيان ميكند.
تنها يك چيز مانع طغيان و سركشي انسانها ميشود، يا از درون خودشان،كه تقواي الهي است، يا از بيرون، كه ترس از نيرويي است كه همسان قدرتخودشان يا برتر از آن باشد. هيچ يك از مورّخان نگفتهاند كه درونِ«شخصيتهاي مذهبي» بالاتر از سطح همسانان خودشان بوده است، بلكه نقلكردهاند كه بسياريشان برعكس آن بودهاند و چون به قدرت سياسي دستيافتند، چه چيزي آنان را از طغيان جلوگيري ميكرد؟ در حالي كه پيشتر سلطهو نفوذ شگفتي بر وجدان مردم هم داشتند!
آنان سلطه خويش را بر امپراتوران نيز تحميل كردند. پاپ «نيكولاي اول»بيانيهاي صادر كرد و در آن گفت:
«پسر خدا كليسا را پديد آورد و پطرس را اولين رئيس آن قرار داد واسقفهاي روم، سلطه و نفوذ پطرس را به صورت پيوسته و مستمر به ميراثبردند. از اين رو پاپ، نماينده خدا در روي زمين، بايد بر همه مسيحيانسروري و سلطه برتر داشته باشند، چه بر حاكمان چه بر محكومان.»
و به سود خودشان بر اموال مردم ماليات تحميل كردند، علاوه بر آنكهمردم را در مزرعههاي كليسا به كار گرفتند و به سرعت در سايه وضعيتجديد، از زمينداران شدند و علاوه بر مالياتي كه بر ثروتمندان وضع كردند و«وصيت»هايي را با سلاح «شرم» ميگرفتند، آنگاه كه «كاهن» درخواستميكرد كه پيش از مرگ، وصيت بنويسند.
سپس سلطه فكري هولانگيزي را تحميل كردند كه مانع انديشيدن بود،مگر با اجازه كليسا و در محدودهاي كه كليسا اجازه ميدهد. اين، لازمه منطقيو ضروري كليسا بود، با تحريفي كه در آن دين پديد آمده بود. خداي يگانهايكه سه تا شده بود و خدايان سهگانهاي كه در همان وقت، يكي بودند، مراسم«عشاء ربّاني» كه در آن، يك تكه نان تبديل به جسد مسيح ميشود و يكجرعه شراب كه قطعهاي نان را در آن فرو ميبرند، تبديل به خون مسيحميشود و آنگاه كه انسان جسد مسيح را ميخورد و از خون او مينوشد،ارتباط بين بنده و پروردگار تجديد ميشود! و ميز اعتراف كه گناهبخشيِكاهن، از آن به سوي «ربّ» بالا ميرود و در آن فراز، خدا بر آن اعتمادميكند و «بخشش نامه»اي كه كاهن در زمين مينويسد و انسان به سبب آن درآخرتِ بدون حساب به بهشت ميرود و دهها از اينگونه «اسرار» كه در واقع،همه افسانه است، همه اينها را «عقل» نميتواند درك كند و تدبير نمايد. پساگر مردم عقل خود را به كار گيرند و خردهايشان اين حقيقت را دريابد كهآنچه به نام «عقيده» به آنان گفته ميشود بي اساس و ريشه است، براي كليساكدام سلطه بر مردم باقي ميماند؟ بهترين راه حل براي اين حالت آن است كهكليسا راه را بر فكر ببندد و انديشيدن را بدعتي به شمار آورد كه موجب هدرشدن خون در دنيا و محروميت از آمرزش در آخرت است.
سپس چون از راه ترجمه، دانشها از جهان اسلام به اروپا راه يافت و آنچهكه ميتوان «جهاد فكري اسلامي» بر آن نام نهاد پديد آمد، بويژه پس ازشكست مسيحيت در برابر مسلمانان در جنگهاي صليبي، جنون كليسا گُلكرد و راه را بر «علم» بست و خون هر كس را كه به كروّيت زمين يا مركز نبودنزمين براي هستي معتقد بود هدر دانست. اين همان دانشي بود كه دانشمنداننخستين مسيحيان از تاليفات علماي مسلمانان نقل كرده بودند.
آنگاه وقتي ترديد مسيحيان در درستي عقيدهاي افزوده شد كه كليسا آنانرا بر آن الزام ميكرد و با شعار «ايمان بياور و بحث مكن» آنان را از انديشيدندرباره عقايد باز ميداشت و سرپيچي «انديشمندانِ آزاد» از سلطه طغيانگركليسا زياد شد، كليسا آخرين تير تركش خود را در شكنجه مردم به كار گرفت،يعني «محكمههاي تفتيش عقايد»، با همه زشتيهاي چندشآور آنها.
«ويلز» ميگويد:
«قرن سيزدهم شاهد تحوّل سازمان جديدي در كليسا به نام «محكمه تفتيشكليسايي» بود. با اين ابزار، كليسا خود را آماده حمله به ضمير انساني به وسيلهآتش و شكنجه ساخت و پيش از قرن سيزدهم جز در موارد معدودي نسبتبه ملحدان و كافران كيفر «اعدام» وجود نداشت، ولي اينك، شخصيتهايبزرگ كليسا در صدها ميدان از ميدانهاي بازار در اروپا ميايستند تا مراقبسوختن جسدهاي دشمنان كليسا و خاموشي غمگنانه نفسهاي آنان با آتشباشند كه اغلب نيز گروهي فقير و ناچيزند. همراه و همزمان با سوختن وخموشي آنان، رسالت بزرگ شخصيتهاي كليسا نسبت به بشريت نيز ميسوزدو خاموش ميشود و به خاكستري بدل ميشود كه بادها آن را ميپراكنند.»