سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٥ -           برخورد اروپا با دين

قرار و فرض‌ آن‌ بود كه‌ در دوران‌ حضرت‌ عيسي‌ نيز، كار به‌ همان‌ صورت‌و روش‌ دوران‌ حضرت‌ موسي‌ (ع) جريان‌ يابد، با تعديل‌هايي‌ كه‌ در تشريع‌وارد شده‌ بود. امّا كليسايي‌ كه‌ مسيحيت‌ تحريف‌ شده‌ آن‌ را پديد آورد، دردين‌ خدا اصل‌ و سندي‌ ندارد، جز آن‌ سند دروغين‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌ مسيح‌كه‌ : «تو پطرس‌ هستي‌. كليساي‌ مرا بر اين‌ صخره‌ بنا كن‌ و ابواب‌ جهنم‌ بر آن‌استيلا نخواهد يافت‌. و كليدهاي‌ ملكوت‌ آسمان‌ را به‌ تو مي‌سپارم‌ و آنچه‌ درزمين‌ ببندي‌ در آسمان‌ بسته‌ مي‌گردد و آنچه‌ در زمين‌ گشايش‌ در آسمان‌گشاده‌ شود».

اين‌ سخني‌ است‌ كه‌ از يك‌ پيامبر سر نمي‌زند. خود عيسي‌ عليه‌السلام‌ جز به‌اذن‌ خدا نمي‌تواند چيزي‌ را در زمين‌ ببندد يا بگشايد و جز به‌ اذن‌ خدانمي‌تواند حلال‌ يا حرام‌ كند. در قرآن‌ است‌:

«لَن‌ْ يستنكِف‌َ المسيح‌ُ اَن‌ْ يكون‌ عبداً للّه‌ ولا الملائكه‌المقرّبون‌. و من‌ يستنكف‌ْعن‌ عبادته‌ و يستكبر فسيحشرهم‌ الله‌ جميعاً»

هرگز مسيح‌ اِبا نداشت‌ كه‌ بنده‌ خدا باشد، و نه‌ فرشتگان‌ مقرب‌. و هر كس‌ ازبندگي‌او روي‌ برتابد و تكبّر ورزد، خداوند بزودي‌ همه‌ را جمع‌ خواهد كرد.

«قل‌ فَمن‌ْ يملك‌ من‌ الله‌ شيئاً اِن‌ ارادَ ان‌ يهلِك‌ المسيح‌َ ابن‌ مريم‌ و اُمَّه‌ وَ مَن‌ْ في‌الارض‌ جميعاً»

بگو: اگر خداوند بخواهد مسيح‌ بن‌ مريم‌ و مادرش‌ و همه‌ كساني‌ را كه‌ روي‌زمين‌اند هلاك‌ كند، چه‌ كسي‌ مي‌تواند جلوگيري‌ كند؟

وقتي‌ كه‌ حال‌ خود مسيح‌ (ع) اينگونه‌ باشد، چگونه‌ اين‌ حق‌ را كه‌ خودش‌ندارد، به‌ پطرس‌ يا هر بشر ديگري‌ وا مي‌گذارد؟ در حالي‌ كه‌ اين‌ حق‌ِاختصاصي‌ خداست‌ و مطقاً هيچ‌ كس‌ در آن‌ با خدا شريك‌ نيست‌! ولي‌ كليساپديد آمد و قدرت‌ بي‌اساس‌ خود را از آن‌ دروغ‌ و افسانه‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌عيسي‌ به‌ دست‌ آورد و خودش‌ يكي‌ از تحريفهاي‌ آن‌ دين‌ گشت‌!

بعلاوه‌ كليسا، به‌ سلطه‌ معنوي‌ خود بر دلهاي‌ مردم‌ بسنده‌ نكرد. آنچه‌ كه‌ ازاشعار منسوب‌ به‌ مسيح‌ فهميده‌ مي‌شد كه‌: «كار قيصر را به‌ قيصر وكار خدا را به‌خدا واگذار»، اين‌ مخصوص‌ دوران‌ ضعف‌ كليسا در سه‌ قرن‌ اوّل‌ بود كه‌مسيحيان‌ در عهد قيصرهاي‌ بت‌پرست‌ كه‌ بر امپراتوري‌ روم‌ حاكم‌ بودند،تحت‌ شكنجه‌ بودند. قيصرها در شكنجه‌ و آزار و طرد مسيحيان‌ شدّت‌ عمل‌نشان‌ مي‌دادند تا آنكه‌ دين‌ خود را از آن‌ فشار وارد بر آنان‌ نجات‌ دادند وساكن‌ ديرها شدند. شكنجه‌ها گاهي‌ به‌ آنجا مي‌رسيد كه‌ مسيحيان‌ را زنده‌ زنده‌جلوي‌ شيرهاي‌ گرسنه‌ مي‌انداختند تا آنان‌ را بدرند، يا آنان‌ را از صليب‌مي‌آويختند تا جان‌ دهند و اين‌ شيوه‌اي‌ بود كه‌ روميان‌ در اجراي‌ احكام‌ اعدام‌به‌ كار مي‌گرفتند.

ولي‌ كليسا پس‌ از آن‌ در قرن‌ چهارم‌ گستاخ‌ شد آنگاه‌ كه‌ ـ به‌ گفته‌ مورّخان‌ـ قسطنطين‌ براساس‌ اهداف‌ سياسي‌ وارد مسيحيت‌ شد و به‌ كليسا و كشيش‌هاقدرت‌ داد، پس‌ از آنكه‌ موفق‌ شد مسيحيت‌ را با افسانه‌هاي‌ بت‌پرستي‌ درآميزدو بدين‌ وسيله‌ هم‌ مسيحيان‌ و هم‌ بت‌پرستان‌ را راضي‌ كند و سلطه‌ خود را برامپراتوري‌اي‌ كه‌ به‌ خاطر كشمكشهاي‌ ديني‌ در آستانه‌ نابودي‌ قرار داشت‌،حفظ‌ كند.

«درابر» آمريكايي‌ در كتاب‌ «دين‌ و علم‌» مي‌گويد:

«بت‌پرستي‌ و شرك‌ با اثرگذاري‌ منافقاني‌ وارد مسيحيت‌ شد كه‌ با تظاهر به‌مسيحيت‌، مسؤوليت‌هاي‌ مهم‌ و مقام‌هاي‌ والايي‌ را در دولت‌ روم‌ بر عهده‌گرفتند، در حالي‌ كه‌ حتي‌ يك‌ روز هم‌ خالصانه‌ به‌ دين‌ ايمان‌ و اعتقادنداشتند. قسطنطين‌ نيز اينگونه‌ بود. همه‌ عمر خود را در ستم‌ و فساد گذراند وجز اندكي‌ در پايان‌ عمر خويش‌، به‌ دستورهاي‌ ديني‌ كليسا مقيد نبود ... اين‌امپراتور دنياپرست‌ كه‌ باورهاي‌ ديني‌اش‌ ارزشي‌ نداشت‌، منافع‌ شخصي‌ خودو دو حزب‌ رقيب‌ (مسيحي‌ و بت‌پرست‌) را در آن‌ ديد كه‌ اين‌ دو را يكي‌سازد و ميان‌ آن‌ دو را پيوند دهد. حتي‌ مسيحيان‌ معتقد نيز منكر نقشه‌ اونشده‌اند و شايد باور داشتند كه‌ اگر آيين‌ جديد، با عقايد بت‌پرستي‌ كهن‌تقويت‌ و بارور شود، شكوفاتر خواهد شد و سرانجام‌ آيين‌ مسيحيت‌ ازآلودگيهاي‌ بت‌پرستي‌ نجات‌ خواهد يافت‌.»

طغيان‌ وقتي‌ آغاز شد كه‌ كليسا در كنار سلطه‌ معنوي‌، سلطه‌ سياسي‌ هم‌ پيداكرد. طغيان‌ در سرشت‌ انسان‌ است‌ و نيازي‌ به‌ بررسي‌ ريشه‌هاي‌ آن‌ نيست‌: