سکولارها چه مي گويند؟ - قطب، محمد - الصفحة ٢٠ -           دين حقّ

مغالطه‌ دوم‌ اين‌ است‌ كه‌ روحانيوني‌ كه‌ «حكومت‌ تئوكراسي‌» را در سايه‌مسيحيت‌ تحريف‌ شده‌ برپا داشتند، «طبقه‌ مقدسي‌» بودند كه‌ قداست‌ دروغين‌خود را از آن‌ سخن‌ منسوب‌ به‌ حضرت‌ مسيح‌ (ع) داشتند. در حالي‌ كه‌ آن‌حضرت‌ از آن‌ بيزار بود. مي‌پنداشتند كه‌ مسيح‌، حق‌ گشودن‌ و بستن‌ را به‌حواري‌ خود «پطرس‌» داده‌، او هم‌ به‌ نوبه‌ خود به‌ پدران‌ كليسا پس‌ از خويش‌بخشيده‌ است‌ و اينكه‌ آنچه‌ را پطرس‌ ـ و جانشينانش‌ پس‌ از او ـ در زمين‌ببندند، در آسمان‌ گشوده‌ نمي‌شود و آنچه‌ را در زمين‌ بگشايد، در آسمان‌ بسته‌نمي‌شود. يعني‌ پنداشتند كه‌ زمين‌ بر آسمان‌ حكومت‌ مي‌كند و بشر بر تقدير وخواست‌ الهي‌ حاكم‌ است‌ ... در حالي‌ كه‌ اين‌ كفري‌ آشكار است‌.

در حالي‌ كه‌ ابوبكر و خلفاي‌ پس‌ از او طبقه‌ خاصي‌ نبودند و از پيش‌ خودحق‌ قانونگذاري‌ نداشتند و داراي‌ قداست‌ ذاتي‌ نبودند كه‌ به‌ خاطر آن‌ برگردن‌مردم‌ سلطه‌ يابند و اين‌ قداست‌ و سلطه‌ را از «حكومت‌ِ ديني‌» داشته‌ باشند كه‌براي‌ آنان‌ عصمت‌ قائل‌ است‌ و آنان‌ را واسطه‌ ميان‌ بندگان‌ و خدا مي‌داند وخشم‌ و رضاي‌ الهي‌ را به‌ خشم‌ و رضاي‌ آنان‌ مرتبط‌ مي‌سازد و كليدهاي‌ بهشت‌وجهنّم‌ در دست‌ِ آنان‌ است‌!

استبداد سياسي‌ ـ آنگاه‌ كه‌ واقع‌ شد ـ محور ديگري‌ داشت‌ كه‌ بزودي‌ از آن‌سخن‌ خواهيم‌ گفت‌ و ارتباطي‌ به‌ يك‌ حق‌ موروثي‌ از سوي‌ خليفه‌ پروردگار(العياذ بالله‌) نداشت‌ كه‌ حاكم‌، هر چه‌ را بخواهد، حلال‌ يا حرام‌ كند، و هر كه‌ رابخواهد در رحمت‌ خدا وارد كند يا از آن‌ محروم‌ سازد. كساني‌ كه‌ از سوي‌ آن‌حكام‌ مستبد مورد ستم‌ قرار مي‌گرفتند، گاهي‌ مقاومت‌ مي‌كردند و گاهي‌سركوب‌ مي‌شدند و احساسشان‌ اين‌ بود كه‌ اين‌ ظلمي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ آن‌راضي‌ نيست‌ و به‌ آن‌ اعتراف‌ نمي‌كند و خداوند، آن‌ حاكمان‌ ستمگر را درروز قيامت‌ به‌ خاطر ظلمشان‌ مؤاخذه‌ خواهد كرد و در پيشگاه‌ همه‌، حقشان‌ رااز آنان‌ خواهد گرفت‌ و آن‌ ستمگران‌ هرچه‌ بخواهندبراي‌ ظلم‌ خود،توجيه‌هاي‌ «مصلحتي‌» بياورند، كسي‌ در مقابل‌ خداوند از آنان‌ دفاع‌ نخواهدكرد. چه‌ قدر فاصله‌ است‌ بين‌ ظلمي‌ كه‌ از سوي‌ خدا و مردم‌، نكوهيده‌ و زشت‌است‌، با ظلم‌ مقدس‌ و مباركي‌ كه‌ پنداشته‌ مي‌شود خدا به‌ آن‌ راضي‌ است‌ و به‌نام‌ دين‌ از مردم‌ مي‌خواهند كه‌ به‌ آن‌ راضي‌ باشند!

مغالطه‌ سوم‌ اين‌ است‌ كه‌ استبداد به‌ نام‌ دين‌، تنها استبدادي‌ نبود كه‌ درتاريخ‌ اروپا و غير اروپا پيش‌ آمده‌ باشد، تا درمان‌ آن‌ دور ساختن‌ دين‌ ازحاكميت‌ در صحنه‌ زندگي‌ باشد. امپراتوران‌ و پادشاهان‌ و اميراني‌ كه‌ در اروپابا مردم‌ برخورد استبدادي‌ داشتند تا آنكه‌ انقلاب‌ فرانسه‌ آمد و آنان‌ را ازقدرتشان‌ كنار زد و سرهاي‌ آنان‌ را از پيكرهايشان‌ جدا ساخت‌، جامه‌ دين‌ برتن‌ نداشتند، بلكه‌ شورشياني‌ بر ضدّ كليسا بودند كه‌ سمبل‌ دين‌ بود، با كليسامي‌جنگيدند و براي‌ رهايي‌ از سلطه‌ آن‌ تلاش‌ مي‌كردند، تا آنكه‌ كار امپراتورآلماني‌ هنري‌ چهارم‌ به‌ آنجا رسيد كه‌ در تاريخ‌ مشهور است‌ كه‌ پاپ‌، «هيلدبراند» را در يك‌ حركت‌ داغ‌ِ مبارزه‌ جويانه‌ از منصب‌ خود خلع‌ كرد. اين‌ كار،او را به‌ عقب‌نشيني‌ و عذرخواهي‌ و طلب‌ بخشش‌ از سوي‌ پاپ‌ واداشت‌، تاآنجا كه‌ سروپا برهنه‌ سه‌ شبانه‌روز در هوايي‌ كه‌ برف‌ مي‌باريد، مقابل‌ در خانه‌پاپ‌ ايستاد، تا آنكه‌ «جناب‌ پاپ‌» او را بخشود و او را به‌ «درگاه‌» بازگرداند،درگاه‌ رضايت‌ و آمرزش‌! هر چند او با اين‌ عمليات‌ انتحاري‌ خويش‌، اولين‌سطر را در صفحه‌ عصيان‌ بر ضد سلطه‌ كليسا نوشت‌، كاري‌ كه‌ به‌ جدايي‌ سلطه‌مادي‌ از سلطه‌ معنوي‌ و منحصر ساختن‌ نفوذ پاپ‌ تنها در سلطه‌ روحي‌ و جداساختن‌ سلطه‌ مادي‌ براي‌ امپراتوران‌ و شاهان‌ و اميران‌ انجاميد.

داستان‌ امپراتوراني‌ كه‌ براساس‌ «حق‌ مقدس‌ الهي‌» حكومت‌ مي‌كردند اين‌بود كه‌ پيش‌ خود گفتند: وقتي‌ پاپها براي‌ خود حق‌ مقدس‌ الهي‌ مي‌پندارند وبراساس‌ آن‌ بر ما استبداد كرده‌ و مارا تابع‌ خود مي‌سازند، پس‌ ما هم‌ چنين‌حقي‌ براي‌ خودمان‌ مي‌پنداريم‌ و آن‌ را به‌ همان‌ سمت‌ و سويي‌ مستندمي‌سازيم‌ كه‌ آنان‌، به‌ آن‌ تكيه‌ مي‌كردند! سپس‌ بر مردم‌ چنين‌ چهره‌ آشكارساختند و ادعا كردند كه‌ خداوند به‌ آنان‌ سپرده‌ است‌ كه‌ بر مردم‌ حكومت‌كنند، از اين‌رو حكومتشان‌ طبق‌ همين‌ حق‌ مقدس‌ الهي‌ است‌، مردم‌ نيز بايد دركارهاي‌ دنياي‌ خود تسليم‌ آنان‌ باشند، همچنان‌ كه‌ در كارهاي‌ آخرتشان‌ تسليم‌پاپهايند، بي‌كمترين‌ تفاوت‌!