حق اليقين - علامه مجلسى - الصفحة ١٨٠ - (مطلب اول) در مطاعن أبو بكر است
ذكر كرديم از محمد بن جرير طبرى كه معتمدترين مورخين ايشانست روايت كرده است و واقدى روايت كرده است كه عمر آمد با اسيد بن خضير و سلمة بن اسلم و جماعتى به در خانه على و گفت بيرون بيائيد و الا خانه را بر شما ميسوزانم و ابن خزانه در كتاب غرر از زيد بن اسلم روايت كرده است كه گفت من از آنها بودم كه با عمر هيزم برداشتم و به در خانه فاطمه برديم در وقتى كه على و اصحابش امتناع نمودند از بيعت و عمر بفاطمه گفت كه بيرون كن هر كه در اين خانه است و الا ميسوزانم خانه را با هر كه در اينجاست و در آن وقت على و فاطمه و حسنين و جماعتى از صحابه در آن خانه بودند فاطمه گفت آيا خانه را بر من و فرزندانم ميسوزانى گفت بلى و اللَّه تا بيرون آيند و بيعت كنند و ابن عبد ربه كه از مشاهير ايشانست گفته است كه على و عباس در خانه فاطمه نشسته بودند أبو بكر بعمر گفت كه اگر ابا كنند از آمدن با ايشان قتال كن پس عمر آتشى برداشت و آمد كه خانه را بسوزاند فاطمه گفت اى پسر خطاب آمدهاى خانه ما را بسوزانى گفت بلى؛ باز ابن ابى الحديد قضيه سقيفه را از كتاب جوهرى مبسوط تر از آنچه سابقا مذكور شد بهمان نحو روايت كرده است تا آنجا كه گفته است كه بنو هاشم در خانه على جمع شدند و زبير با ايشان بود زيرا كه خود را از بنى هاشم مىشمرد و حضرت امير عليه السّلام فرمود كه زبير هميشه با ما اهل بيت بود تا آنكه پسرهايش بزرگ شدند و او را از ما برگردانيدند.
پس عمر رفت با گروهى بسوى خانه حضرت فاطمه (ع) با اسيد و سلمه و گفت بيائيد و بيعت كنيد و ايشان امتناع نمودند و زبير شمشير كشيد و بيرون آمد عمر گفت اين سگ را بگيريد سلمة بن اسلم شمشير را گرفت و بر ديوار زد و او را و على را كشيدند و بسوى أبو بكر بردند و بنو هاشم همراه بودند و على عليه السّلام ميگفت بنده خدا و برادر رسول اويم چون آن حضرت را نزد أبو بكر بردند گفتند بيعت كن گفت من احقم باين امر از شما و با شما بيعت نميكنم و شما اولائيد باينكه با من بيعت كنيد شما اين امر را از انصار گرفتيد بسبب قرابت رسول خدا و من نيز بهمان حجت با شما احتجاج ميكنم پس انصاف دهيد اگر از خدا مىترسيد بحق ما اعتراف كنيد چنانچه انصار بحق شما اعتراف كردند و الا معترف شويد كه دانسته بر من ستم ميكنيد عمر گفت دست از تو برنمىدارم تا بيعت كنى على گفت نيك با هم ساختهايد امروز تو براى او ميگيرى كه فردا او بتو برگرداند بخدا قسم كه قبول نميكنم سخن تو را و با او بيعت نميكنم أبو بكر گفت اگر تو با من بيعت نكنى من تو را اكراه نميكنم ابو عبيده گفت اى ابو الحسن تو كمسالى و ايشان پيران قوم تواند و تو تجربه ايشان را ندارى و أبو بكر