زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٤ - امام در ميدان مبارزه
مأمون پاسخ داد: من بدين وسيله مىخواهم ولايتعهدى تو در ژرفاى دل مردم و سپاه و چاكران استوار شود و دلهاى آنان آرامپذيرد و به فضلى كه خداوند متعال به تو ارزانىداشته، اقرار ورزند، چون مأمون در اين باره بسيار گفت و اصرار كرد.
امام بدو فرمود: «اى اميرالمؤمنين! اگر مرا از اين تكليف عفو كنى، براى من خوشتر است واگر نكنى چنان بيرون خواهم آمد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و على بن ابىطالب عليه السلام بيرون مىآمدند».
مأمون پاسخ داد: هر طور كه مىخواهى بيرون آى.
مأمون به فرماندهان و مردم دستور داد كه صبح زود بر در سراى امام رضا گردآيند. مردم از زن و مرد و كودك به خاطر آنحضرت در خيابانها و بامها نشسته بودند. فرماندهان نيز بر در خانه امام رضا گردآمده بودند.
چون خورشيد بر آمد، امام رضا عليه السلام غسل كرد و عمامهاى سپيد از كتان بر سر بست و قسمتى از آن را بر روى سينهاش و قسمتى ديگر را ميان شانههايش افكند. سپس اندكى از جامه خود را بالا گرفت و به خادمان خويش فرمود: شما نيز همان كنيد كه من مىكنم. سپس عصايى به دست گرفت و از خانه بيرون آمد ما روبه روى حضرتش بوديم. او پابرهنه بود و جامهاش را تا نيمه ساق بالازده و دامن لباسهاى ديگر را هم به كمر زده بود. او به راه افتاد و ما هم پيشاپيش او بهراه افتاديم. وى سرش را به سوى آسمان بالا كرد و چهار تكبير گفت. به نظر ما مىرسيد كه هوا و ديوارها هم به آن تكبيرهاى حضرت پاسخ مىگفتند.