زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٢ - امام در ميدان مبارزه
موارد سخن مىگفت ويا اهل كلام گرد او جمع مىشدند؟
گفتم: حجاج به نزد حضرتش مىآمدند و از حلال و حرام از او مىپرسيدند و او بديشان پاسخ مىگفت و چه بسا كسانى هم كه حاجتى داشتند نزد او مىآمدند.
محمّد بن جعفر گفت: اى ابو محمّد! من بيم آن دارم كه اين مرد (مأمون) به امام رضا رشك ورزد و او را مسموم كند و يا به بلايى دچار سازد پس بدو اشاره كن كه دست از اين سخنان بردارد. گفتم: او نمىپذيرد. اين مرد (مأمون) تنها مىخواهد امام را بيازمايد كه آيا چيزى از علوم پدرانش در نزد آنحضرت هست يا نه.
محمّد بن جعفر به من گفت: به امام رضا بگو كه عمويت از اين سخنان خشنود نيست و مايل است به خاطر برخى مسائل از ادامه اين سخنان خوددارى كنى.
چون به منزل امام رضا برگشتيم، آنحضرت را از گفتار محمّد بن جعفر (عموى امام) مطلع ساختم. پس امام تبسّمى كرد و فرمود:
«خداوند عمويم را حفظ كند! نمىدانم چرا از اين سخنان اظهار ناخشنودى كرد. اى غلام به نزد عمران صائبى برو و او را نزد من آر».
عرض كردم: فدايت شوم من جاى او را مىشناسم. او نزد برخى از برادران شيعه ماست. فرمود: اشكال ندارد. استرى براى او ببريد.
من به سوى عمران روانه شدم و او را نزد حضرت بردم. او بسيار شادشد و جامهاى خواست و به وى خلعت بخشيد و ده هزار درهم نيز