زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٥ - شهادت مرقد و مزار شريف

آن‌حضرت تمامى اطرافيان و خدمتكارانش را بر سفره دعوت كرد و يكايك آنها را مورد تفقّد قرار داد. چون غذا خوردند، فرمود:

براى زنان غذا ببريد.

براى زنان غذا بُردند. چون همه از خوردن فارع شدند، ضعف بر امام مستولى شد و از هوش رفت. بانگ و فرياد به پا خاست. كنيزان و زنان مأمون پا برهنه و سر برهنه بر بالين آن امام حاضر شدند، در طوس غريو و غوغا بلند شد. مأمون اندوهناك و در حالى كه به سر خود مى‌زد و محاسن خود را مى‌گرفت و مى‌گريست، وارد شد و در حالى كه سيل اشك بر گونه‌هايش جارى بود بر بالين امام رضا كه به هوش آمده بود ايستاد و گفت: سرورم! به خدا نمى‌دانم كدام يك از اين دو مصيبت بر من بزرگ است: آيا دورى و فراق من از تو يا شنيدن تهمت مردم كه مى‌گويند من تو را كشتم. امام چشمانش را به سوى او بالا آورد و فرمود:

اى اميرالمؤمنين! با ابو جعفر خوش رفتارى كن كه عمر تو و عمر او مانند دو انگشت سبابه يكسان است. [١]

ياسر همچنين حوادثى را كه پس از وفات آن‌حضرت رخ داد، چنين توصيف مى‌كند:

«پاسى از شب گذشته بود كه امام عليه السلام جان سپرد. چون صبح فرارسيد، مردم گرد آمدند و گفتند: مأمون او را كشت. و نيز گفتند: مأمون فرزند رسول خدا را كشت. آنان همچنين سخنان ديگرى هم گفتند.


[١] - بحارالانوار، ج ٤٩، ص ٢٩٩ (يعنى عمر تو و عمر او مساوى است).