زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٢ - شهادت مرقد و مزار شريف

مأمون، غلام را رد كرد و خود وضويش را به اتمام رساند، امّا كينه آن‌حضرت را به دل گرفت.

همچنين آن‌حضرت عليه السلام در نزد مأمون زبان به نكوهش فضل و حسن، فرزندان سهل، گشود و خطاهاى آنان را به مأمون باز نمود وى را از شنيدن سخنان آن دو منع كرد. فضل و حسن از آنچه امام در باره آنها گفته بود مطلع شدند و در حضور مأمون خطاهايى بر امام بستند و به وى امورى نسبت دادند كه دور از ساحت مقدس حضرتش بود و مأمون را از گرايش مردم به او بيمناك كردند و در اين باره چندان گفتند تا سر انجام نظر او را درباره امام رضا عوض كردند و مأمون هم به قتل حضرتش همّت گماشت.

راويان اتفاق نظر دارند كه روزى او و مأمون از يك طعام خوردند و در نتيجه امام رضا عليه السلام بيمار شد و مأمون هم خود را به تمارض زد.

محمّد بن على بن حمزه از منصور بن بشر از قول برادرش عبداللَّه بن بشر نقل كرده است كه گفت:

مأمون مرا فرمود كه ناخنهايم را دراز كنم و اين گفته را به كسى باز نگويم من نيز چنين كردم. سپس مرا طلبيد و چيزى شبيه به تمر هندى بيرون آورد و به من داد و گفت: اين را با دستانت به هم بمال و خمير كن من نيز چنين كردم. سپس برخاست و مرا واگذاشت و نزد امام رضا رفت و از او پرسيد: چه خبر؟ امام رضا فرمود: اميدوارم بهتر شوم. مأمون از وى پرسيد: من نيز بحمد اللَّه امروز خوبم. آيا كسى از پرستاران امروز نزد شما آمده است؟ امام فرمود: نه. مأمون خشمگين شد و بر غلامانش‌