زندگانى ثامن الائمه امام علي بن موسى الرضا(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٨ - افقهاى علم امام
اجازه دهيد به اين ماجراى شگفتانگيز گوش بسپاريم:
امام رضا عليه السلام در سفر خود كه منجر به شهادت او شد، به نيشابور قدم نهاد. او در كجاوهاى كه بر استرى سياه و سپيد قرار داشت و ركابى از نقره خالص بر آن بود، نشسته بود. دو تن از پيشوايان و حافظان احاديث نبوّى، ابو زرعه و محمّد بن اسلم طوسى، كه خدايشان رحمت كند، در بازار با آنحضرت برخورد كردند و گفتند:
اى سرور فرزند سروران، اى امام فرزند امامان، اى از تبار طاهره رضيه، اى چكيده پاك نبوّى! به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت، سيماى مبارك و خجستهات را به ما بنمايان و حديثى از پدرانت و از جدّت (رسول خدا صلى الله عليه و آله) براى ما روايت كن.
امام فرمود تا استر را نگهدارند. سايبان را كنار زد و چشمان مسلمانان به ديدن رخسار مبارك و خجستهاش روشن گرديد. دو سر گيسوان او همچون گيسوان رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. مردم از هر صنف و طبقهاى بر پاى ايستاده بودند. عدّهاى فرياد مىزدند و گروهى مىگريستند و دستهاى جامه چاك مىزدند و برخى چهره در خاك مىماليدند. گروهى پيش مىآمدند تا افسار استر او را به دست گيرند وعدّهاى هم به طرف كجاوه گردن مىكشيدند. روز به نيمه رسيده بود. سيل اشك جارى شد و صداها فروخوابيد و پيشوايان و قاضيان بانگ برآوردند:
«اى جماعت بشنويد و به ياد بسپريد و با آزردن عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله، او را ميازاريد و خاموش باشيد».