صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٣٨١
پیر بینوا بشنو که این بار را به دوش دارد و زیر آن خم شده است به این اصطلاحات که دام بزرگ ابلیس است بسنده مکن و در جستجوى او جل و علا باش. جوانىها و عیش نوشهاى آن بسیار زودگذر است که من خود همه مراحلش را طى کردم و اکنون با عذاب جهنمى آن دست به گریبانم و شیطان درونى دست از جانم بر نمىدارد تا پناه به خداى تعالى - آخر ضربه را بزند. ولى یاس از رحمت واسعه خداوند خود از کبائر عظیم است و خدا نکند که معصیت کارى مبتلاى به آن شود.
گویند حجاج بن یوسف آن جنایت کار تاریخ در آخر عمرش گفته است که خدایا مرا بیامرز گر چه مىدانم همه مىگویند نمىآمرزى. و شافعى که این را شنید گفت: اگر چنین گفته شاید و من ندانم که آن شقى توفیق چنین امرى را پیدا کرده یا نه. و مىدانم که از هر چه بدتر یاس است. و تو اى دخترم مغرور به رحمت مباش که غفلت از دوست کنى و مایوس مباش که خسرالدنیا و الاخره شوى. خداوندا! به حق اصحاب پنج گانه کسا احمد و فاطى و حسن و رضا(یاسر) و على را که از دودمان رسول گرامى و وصى اویند و به این افتخار مىکنم و مىکنند از شرور شیطانى و هواهاى نفسانى مصون دار. در این جا کلام من ختم شد و حجت حق بر من تمام والسلام.
اینک چون تو با اصرار خاص به خودت از من شعر خواستى باید به حق بگویم که نه در جوانى که فصل شعر و شعور است و اکنون سپرى شده و نه در فصل پیرى که آن را هم پشت سر گذاشتهام و نه در حال ارذل العمر که اکنون با آن دست به گریبانم قدرت شعرگویى نداشتم. گویند کسى گفت که من قوهام در جوانى و پیرى فرق نکرده زیرا این سنگ را نه در جوانى توانستهام بلند کنم و نه در پیرى. من نیز همین را مىگویم که من در شعر و ادب فرقى نکردم که در جوانى شعر نتوانستم گفتن و نیز در پیرى.
اینک گویم.
شاعر اگر سعدى شیرازى است بافتههاى من و تو بازى است
اکنون که با شعر نمىتوانم با معر تو را بازى دهم و به اصرارت جامه عمل پوشم.
احمد است از محمد مختار که حمیدش نگاهدار بود (یا حمید به حق محمد)
فاطى از عرش بطن فاطمه است فاطر آسمانش یار بود
حسن این میوه درخت حسن محسنش یار پایدار بود
یاسر از آل پاک سبطین است سراحسان ورا نثار بود
على از بوستان آل على است على عالیش شعار بود
پنج تن از سلاله احمد شافع جمله هشت و چار بود
دخترم شعرتازه خواست زمن معر گفتم که یادگار بود
باز شعر خواستى و باز هم شعر این هم پریشان گویى دیگر:
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست کیست زین آتش افروخته در جانش نیست
جز تو در محفل دلسوختگان ذکرى نیست این حدیثى است که آغازش و پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش کسى باز نمود جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست
با که گویم که به جز دوست نبیند هرگز آن کهاندیشه و دیدار به فرمانش نیست
گوشه چشم گشا بر من مسکین بنگر ناز کن ناز که این بادیه سامانش نیست
سرخم باز کن و ساغر لبریزم ده که به جز تو سرپیمانه و پیمانش نیست
نتوان بست زبانش ز پریشان گویى آن که در سینه به جز قلب پریشانش نیست
پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم دربند که کسى نیست که سرگشته و حیرانش نیست