صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٣٧
تهران، بازار قم، بازار شیراز و امر مىکرد به اینکه ببندید... بیرق بزنید... چراغان بکنید، مىکردند. حالا قضیه اینکه به حکومت نظامى سرنیزه و حکومت طاغوت، حکومت کذا، ابدا مردم دیگر اعتناء نمىکنند. ما حکومت نظامىهاى سابق را دیدیم، حکومت نظامى سابق همچو که مىگفتند فلان جا حکومت نظامى شد، دیگر جرأت داشت کسى مخالفت با حکومت نظامى بکند؟! با پاسبان نمىکردند با حکومت نظامى بکنند؟ الان شما ملاحظه مىکنید حکومت نظامى در چند شهر ایران هست و هیچ کدام اعتنا نمىکنند، مىریزند بیرون و فریاد، و آنها هم از اینکه حالا دیگر تعرض شدید بکنند، یک قدرى عقب نشینى کردند، زیاد عقب نشینى کردند.
الان ملت، بچه دوازده سالهاش مقابل پاسبان مىایستد، مىگوید مرگ بر شاه
این وضع ملت ماست، مقایسه باید کرد بین این ملت قبل از این نهضت و حالا مقایسه ٣٠ سال پیش از این با حالا، که ملت ما تا چه حدود رشد سیاسى کرده است، رشد دینى، سیاسى - دینى. آن وقت به آن وضع بود که براى هیچ امرى دخالت براى خودش قایل نبود، که به ما چه ربط دارد، مملکت خودش است... ملت از خودش است ، اینها همه از خودش است، حالا از خودش است هر کار... این یک منطقى بین توده مردم که لااقل الا بعضى خیلى نادر، که آنها هم حرف نمىتوانستند بزنند اما منطقشان... نمىتوانستند بگویند، توده مردم منطقشان این بود که شاه است... مملکتش است، رعیتش است، این منطقى بود، شاید همهتان یادتان باشد در ٢٠ سال، ٣٠ سال پیش از مسأله این طور بود که منطق توده ملت مستضعف ما به واسطه خو کردن بر این قلدریها و دیکتاتوریها هى تو سرى زدند و اینها عادت کردند به تو سرى خوردن. یک ملتى اگر چند سال، ٢٥٠٠ سال، ٢٥٠٠ سال یک ملتى زیر لگد اینها بوده است، یک ملتى که ٢٥٠٠ سال زیر این پرچم کثیف بوده، شاهنشاهى کثیفترین رژیمهاى دنیا و اشخاص دنیا، این ملت عادت کرده. به اینکه خودش را زیر دست و پاى اینها، هر کارى مىکنند وا بدهد و هیچ ابدا آه هم نگوید، حق قایل باشد مملکت خودش است، رعیت خودش است، این منطق بود آن وقت در مخیله محمدرضا خان خطور نمىکرد که یک روزى کسى بگوید که شاه چرا این جور کرد. چرا یعنى چه؟ یعنى اول شخص ایران - فرض کنید اگر نخست وزیر باشد - جرأت این معنایى که یک کلمه چرا بگوید... وقتى که در یک اجتماعى، زمان آن نخست وزیر ١٣، ١٤ ساله، در یک اجتماعى، کسى گفته بود که شخص اول مملکت، به او برخورده بود، اول، معنایش این است که یک شخص دیگرى هم در این مملکت هست که اسمش دوم است، چرا گفتى شخص اول مملکت؟ مگر ما یک شخص دیگرى هم داریم که شخص اولى باشد؟ این شخصیت اعلیحضرت، هیچ کس اینجا نیست، یعنى ما شخصى نداریم که شخص دوم باشد و بگویید شخص اول، اینها به این صورت داشتند مردم را عادت مىدادند و عادت مىدادند و عادت کرده بودند به این معنا که چه فرمان ایزد، چه فرمان شاه. شاه، همان فرمانش، فرمان ایزد است، فرقى نیست مابین فرمان ایزد و فرمان شاه. یک کلمهاى هم، که این کلمه، کلمه صحیحى بود، به طور غلط معنا کرده بودند که السلطانه ظل الله را غلطى معنا کرده بودند که سایه،