آه سرد - سروش، محمد على - الصفحة ٢٣ - 2 تفكر معطوف به زمان گذشته
وارثان مملكت را» . در اين اميد به سر شد ـ دريغ ـ عُمرِ عزيز كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد اميدِ بسته برآمد ، ولى چه فايده زانك اميد نيست كه عمرِ گذشته باز آيد! [١] شاعرى ديگر گفته است: كَنْد ـ اى باخبران ـ ، بى خبرى ، بنيادم عمر نيكو گُهرى بود كه از كف دادم عنكبوتى است فلك ، در پىِ صيدِ مگسان مگسى بودم و در دامِ فلك افتادم شاد از دانش و بينش ، دلِ صاحب نظران به اميدى همه دل ، مست خراب آبادم دشمنى نيست خطرناك تر از نَفْس و عَجَب كه من از شادى اين دشمن دون ، دل شادم در كمندِ هوس و بندِ هوا گشته اسير مگر انگشتِ يداللّه ، كُند آزادم! [٢] در مواردى كه فرد ، آرزوى چيزى را مى كند كه ربطى به گذشته وى ندارد نيز واژه حسرت ، استفاده شده است ؛ ولى احتمالاً استفاده اين گونه واژه حسرت ، از باب «حقيقت» نباشد؛ شايد هم حسرت در كاربردهايى بدين شكل ، به معناى «غبطه» باشد ؛ چون وقتى فردى ، چيز ارزشمند و مرغوب و مطلوبى را نزد فرد ديگرى مى بيند و مثل آن ، يا بهتر از آن را براى خود آرزو مى كند ، در حقيقت ، نسبت به آن چيز ، غبطه مى خورد ، نه حسرت.
[١] گلستان سعدى ، ص ٦٥ .[٢] گنجينه جواهر يا كشكول ممتاز، ص ٩٢.