دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٣
١٤ / ٣ ـ ٧
عيسى بن عبد اللّه قمى
١٣٣٣.الأمالى، مفيد ـ به نقل از يونس بن يعقوب ـ :من در مدينه بودم كه در يكى از كوچه هاى آن ، امام صادق عليه السلام به من بر خورد و فرمود : «يونس! برو كه مردى از ما خاندان ، جلوى درِ خانه است» . من به درِ خانه آمدم . ديدم عيسى بن عبد اللّه نشسته است . گفتم : تو كيستى؟ گفت : من مردى از اهل قم هستم . ديدم خيلى زود ، امام صادق عليه السلام سوار بر الاغى خود را رسانْد و همان طور سواره داخل منزل شد و سپس رو به ما كرد و فرمود : «داخل شويد» . آن گاه فرمود : «اى يونس! گمان مى كنم تو اين سخن مرا كه گفتم : عيسى بن عبداللّه ، از ما خاندان است ، باور ندارى؟» . گفتم : آرى، به خدا ـ فدايت شوم ـ ! به خاطر اين كه عيسى بن عبد اللّه ، مردى از اهالى قم است . پس چگونه از شما خاندان است؟ فرمود : «اى يونس! عيسى بن عبد اللّه ، فردى از ما خاندان است ، زنده باشد يا مرده» .
١٣٣٤.الاختصاص ـ به نقل از يونس بن يعقوب ـ :عيسى بن عبد اللّه قمى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد. چون از نزد ايشان خارج شد ، امام عليه السلام به خادم خود فرمود : «او را صدا بزن» . عيسى نزد امام عليه السلام باز گشت و ايشان سفارش هايى به او نمود و آن گاه فرمود : «اى عيسى بن عبد اللّه ! خداوند مى فرمايد : «و خانواده ات را به نماز خواندن فرمان ده» . تو هم از ما خانواده هستى . پس هر گاه اندازه آفتاب در عصر ، از اين جا به آن جا رسيد ، شش ركعت نماز بخوان». سپس پيشانى عيسى را بوسيد و با او خداحافظى نمود وعيسى رفت.