ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - دل شكسته اى كه گرم شد
كرده بود و از يكى از حياطهاى حرم به سمت خروجىها در حركت بود.
- داداش ناصر! دارى چه كار مىكنى؟ ما كه داريم مىرويم تو خيابان؟
- سر و صدا نكن، يادت باشد من داداش هستم و هر كارى مىكنم درست است. برو پشت سرمان و آرام باش.
اولّين مغازه بعد از خروجىهاى حرم را رد كردند. بيشتر مغازهها بسته بودند و كركرههايشان را پايين كشيده بودند. طبيعى هم بود. وقت زيادى را بچّهها با پيرمرد سادهدل گذرانده بودند. آنقدر پائين آمدند كه نزديك مسافرخانه خودشان شده بودند. داداش ناصر به ساعت مچىاش نگاهى انداخت. ساعت نزديك هشت شب بود. بعد دستان لرزان پيرمرد را كه حالا به نفس نفس افتاده بود را گرفت و با لبخند موذيانهاى گفت:
- بيا پدرجان! تو ما را انداختى زمين و خاكىمان كردى ولى عيبى ندارد ما در حق تو خوبى كرديم. بيا اين هم حرم. بنشين، بنشين همينجا.
- بعد خم شد، و كفشهاى پيرمرد را از پا كند و كنارى گذاشت و دستان يخزدهاش را چسباند به كركره مغازه.
پيرمرد، صورت به شبكههاى آهنى چسباند و بىمقدّمه شروع كرد به گريه. و با آن حال گريه، رو به سمتى كه گمان مىبرد بچّهها، آنجا هستند، شروع كرد به تشكّر.
- خدا اجرتان بدهد. خود آقا، دستتان را بگيرد. من كجا فكر مىكردم با شما آشنا شوم و در اين خلوتى حرم توفيق زيارت پيدا كنم. گرچه راضى نبودم كه حرم را براى من پيرمرد غرق كنند. امّا خدا خيرتان بدهد. الهى شكرت. قربان تو شوم آقا، كه زيارتت را نصيبم كردى ....
قطرات اشك انعكاسى از نور برمىگرفتند و ميان چروكهاى صورت پيرمرد محو و ناپيدا مىشدند ... بچّهها خيلى وقتى مىشد كه رفته بودند. دقيقاً از همان وقتى كه دستان پيرمرد را به ضريحش گره زده بودند. خود از معركه به داخل مسافرخانه روبروى همان مغازه بسته، پناه برده بودند. اوّل كه به اتاقشان رفتند. هر دو از پنجره روبرو تماشا كردند. پيرمردى كه كفشهاى خاكى و پارهاش را درآورده بود و در خلوتى دلچسب، انگشتانش را ميان شبكههاى ضريحش، جا داده بودند. پيرمرد، به دور از همه هياهويى كه در اطرافش وجود داشت، در حرمى كه براى او غرق كرده بودند، مشغول راز و نياز بود. حرم خلوت پيرمرد، خدام را هم به خود راه نمىداد، و زمينش نه از سنگ مرمر سفيد كه از همان سنگفرشهايى بود كه همه خيابانها را با آن مىپوشاندند. نه از بوى عطر حرم و نه از عنبر و مشك و اسفند خبرى بود و نه از خنكاى نسيمى كه زائران را نوازش مىدهد .... پيرمرد سادهدل روستايى، با آن چشمان هميشه باز و خيرهاش، ساعتهاى زيادى را به دعا و استغاثه و توسّل سپرى كرد. آنقدر كه عقربههاى ساعت را از رو برد و وقتى عقربه كوچكتر روى ساعت ٣ نيمهشب ميخكوب شد، سروصداى بلند، فريادهاى شادى و نواى صلوات كه در خيابان منتهى به حرم به هوا برمىخواست. هيچ مراعات نيمهشب و خواب زائران را نكرد و هر كسى كه فرياد سلام و صلوات و شادى را شنيد، سراسيمه و هراسان، از مسافرخانه و خانهها بيرون ريختند. اميرحسين بعد از پدر و مادر و داداش ناصر، وحشتزده بعد از همه اهل خانواده، بيدار شد و همگى پشت پنجره روبروى همان مغازه كه هنوز كركرههايش پائين بود، ايستادند. جمعيت چيزى يا كسى را دوره كرده بودند ....
- بچّهها لباس كه پوشيدند. نگران، خود را به جمعيّت رساندند. مردم پراكنده شده بودند امّا در عوض گروهى ديگر، كنجكاوانه به خيل مردم مىپيوستند. برخى از عقب گردن مىكشيدند تا خبردار شوند. اميرحسين و داداش ناصر، حيران و سرگردان از فضاهاى خالى ميان بزرگتر، خود را به داخل كشيدند ... امّا درجا خشكشان زد. خدايا چه مىديدند؟
آرى اين پيرمرد بود كه همچنان كنار كركره مغازه نشسته بودند. هنوز بند دخيلش به مشبكهاى آهنى، گره داشت و او با چشمانى روشن و نگاهى مهربان جمعيّت را مىنگريست. هر كسى چيزى مىگفت. كسى بر سر و روى پيرمرد روستايى دستى از سر تبرك مىكشيد. و آن ديگرى براى چندمين بار از پيرمرد مىخواست كه ماجراى روشن شدن چشمهايش را براى مردم بازگو كند.
اميرحسين و داداش ناصر، با چشمانى بهتزده و خيره، نمىتوانستند حرفى بزنند. حرفى نداشتند كه بزنند. تنها مىخواستند خودشان را از تيررس نگاه روشن پيرمرد روستايى، در امان بدارند.
.... قطرات اشك در چشمها تلالؤ خاصى پيدا كرده بود. امّا در اين ميان كسى نمىدانست چرا پيرمرد اين همه به گنبد طلايى امام هشتم، خيره مىشود. نمىدانم، شايد شگفتزده بود از اين همه فاصله ميان گنبد تاضريح؟!!
پىنوشت:
\* اصل ماجرا برگرفته از كتاب: چهل داستان از كرامات امام رضا (ع)، مهدى اعدادى، كرامت دوّم، مرتضى ترقّى.