ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - دل شكسته اى كه گرم شد
شب بود و مدتى از طلوع ماه بر سينه پولكدوزى آسمان مىگذشت. شهر را يكسره شادى و سرور مردمان فرا گرفته بود و راههاى منتهى به حرم مطهّر، گاه شلوغ و گاهى خلوت به نظر مىرسيد. جمعيت، گنبد طلايى را نشان كرده بودند و چون چراغ راهى به سوى او قدم روانه مىكردند. شب ميلاد بود و امّا پيرمرد، به دور از همه هياهويى كه در اطرافش وجود داشت، در حَرَمى كه براى او غُرُق كرده بودند، مشغول راز و نياز بود. و پنجه در شبكههاى آهنى ضريحش، هرچه دعا و استغاثه و توسّل كه يادش بودند، همه را به زبان مىآورد. حَرَم پيرمرد ساده روستايى، خلوت بود، حتّى خدام هم نبودند و زمينش نه از سنگ مرمر، و سفيد كه از همان سنگ فرشهايى بود كه همه خيابانها را با آن مىپوشاندند. و نه از بوى عطر و عنبر و مشك و اسفند خبرى بود و نه از خنكاى بادى كه بر صورت هر زائرى دست نوازش مىكشد. ضريح پيرمرد كه صورت بر آن چسبانده بود، نه از طلاى ناب، كه از آهن بود و عجيب بود كه چطور پيرمرد سادهدل روستايى، اين همه تفاوت را احساس نمىكرد. و نمىدانم، شايد براى او كه چشمانش هميشه باز و خيره بوده اين توقع زيادى بود، امّا تا كسى از ماجرا خبر نداشته باشد و از همين زاويه، از پشت اين پنجره بزرگ مسافرخانه، به اين راستاى مغازههاى بسته و كركرههاى پائين كشيده شده كه بنگرد، چيزى دستگيرش نمىشود، جز آنكه پيرمرد، نشسته تا خستگىاش را پياده كند و سبكبال مسيرش را تا حرم طى كند ...
- چى شده؟ اميرحسين! چرا از وقتى برگشتيم مسافرخانه، از جلوى پنجره كنار نمىروى؟
- بيا داداش ناصر! اين پيرمرد يك ساعتى هست كه چسبيده به كركره مغازه بيا ببين داداشى!
داداش ناصر، بىخيال روى تخت كنار ديوار دراز كشيده بود:
- خُب كه چى؟
- خدا را خوش نمىآيد، بلند شو ببريمش حرم. آن بنده خدا، چشم هم كه ندارد، دنبالم كند يا ما را بشناسد.
- اى بابا! پسر! اين چه حرفى است كه مىزنى؟ بگذار پيرمرد حال كند با امام رضا (ع). حرم به اين خلوتى كجا پيدا مىكند. بعد، مثل برقگرفتهها، نشست روى تخت كه؟
- ببينم، اميرحسين! من داداش بزرگ توام. دستكم سه سال از تو جلوترم، نبينم، دهنلقّى كنى. مىفهمى كه؟ زودتر بيا بخواب تا مامان و بابا از حرم برنگشتند. من فقط مىخواستم با او شوخى كنم، همين.
راست مىگفت. داداش ناصر، هم از لحاظ هيكل و هم سن و سال، اميرحسين را تو جيب مىگذاشت و ايندو، شايد دلايل اميرحسين به شمار مىرفت كه چشمانش را به روى اشتباهات داداش بسته نگاه دارد. يكى از مهتابىها را خاموش كرد و روى تخت كنارى تخت داداش ناصر، دراز كشيد. چشمانش را فشرد كه زودتر خوابش بگيرد، خودش را مىشناخت. اگر آمدن پدر و مادر و ماندن پيرمرد كنار كركره مغازه، با هم تداخل پيدا مىكرد، بايد براى عاقبت حال برادرش نگران مىشد .... به ساعت نگاه كرد، عقربهها نرم و قدمزنان برجستگىهاى روى ساعت را گز مىكردند. ساعت نه شب بود و تا وقت قرار كه نه و نيم بود، هنوز وقت باقى بود. وقت برگشت را مادر معلوم كرده بود. وقتى در صحن و ميان شلوغى قرار گرفتيم، دست اميرحسين و داداش ناصر را در دست هم گذاشت و هزار تا سفارش كه مبادا بازىگوشى كنند.
- ناصر! تو بزرگترى از اين بچّه، صاف با بابا مىرويد تو حرم. و بعدش اگر خواستيد برگرديد مسافرخانه عيبى ندارد. به شرط اينكه حتماً سر ساعت نه و نيم برگشته باشيد. ببين مادر! شب تولّد امام رضا (ع) است و اينجا غلغله، احتياط كنيد، بچّهها.
- چشم مادرِ من. خيالت راحت باشد.
مادر و پدر رفتند داخل حرم. اميرحسين هم با داداش ناصر پشت سرشان. و ساعتى بعد بچّهها از حرم بيرون زدند. هرچند معلوم بود كه وقت زيادى را به عبور كردن از لابهلاى زائران، از دست داده بودند. به هر زحمت و هر شكلى كه بود بچّهها از صحن كهنه هم بيرون آمدند. اميرحسين هنوز غرق در صفاى حرم و محو تماشاى چراغانى كه از گنبد و گلدستهها و صحنها گرفته و تا بيرون محوطه صحن هم ادامه داشت، بود. پيدا بود كه بدش نمىآمد اگر باز هم در حرم مىماند و در اين شب عيد، شب ميلاد آقا، گوشهاى مىايستاد و زيارتنامه مىخواند. امّا چه مىكرد كه تنها يازده سال داشت و به ناچار دستانش در دستان نه خيلى مردانه، بلكه نوجوانانه برادر، گره خورده بود. بادى وزش گرفت و نگاه پسرك را به آسمان كشاند. ماهى بر سينه پر از ستارهاش، نقش زده بود و معلوم نبود كه اين باد شرقى كه مىوزيد و بر چهرهاش دست مىكشيد و مىگذشت از كجا تولّد يافته بود.
- مىگويم اميرحسين! الآن كلى وقت داريم تا ساعت نه و نيم. اگر حالش رو دارى، نرم نرم برويم طرف مسافرخانه. مغازهها را هم نگاه كنيم. شايد يك چيزى براى بچّههاى محلّ پيدا كرديم و خريديم. باشد، دوست دارى؟
لبخند رضايت روى صورت استخوانىاش به هيجان داداش ناصر افزود.