ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - اشاره
نه مرتب و طبقه بندى شده، و نه تميز و پاكيزه. انگار كه ٢٠٠ كيلو روزنامه و ٢٠ كارتن كتاب را بدهى دست يك بچه بازيگوش و بگويى هر جور كه خواستى آنها را پخش و پلا كن! تابلويى هم به ديوار آويزان بود؛ مجلس رقصى كج! در حضور سلطانى خاك آلود! البته ناگفته نماند يك وجب خاك (دقيقاً همان ٥ انگشت!) روى همه چيز نشسته بود، جورى كه روى هيچ صندلى و مبلى نمىتوانستيم بنشينيم. وقتى خواستيم چند كتاب را از روى مبل برداريم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت كتابها را برداشت و در جايى ديگر قرار داد. انگار نظمى در ميان اين بىنظمى حاكم بود. بگذريم؛ در زمان بسيار كوتاهى، همه اينها را خُلق مهربان و چهره خندان استاد ٧٥ ساله محو كرد. جرداق از ما پرسيد كه آيا عربى مىفهميم؟ جوابش را داديم: شوى شوى! (كمى!) امّا اشاره كرديم كه السيدشريف، كار ترجمه را انجام مىدهد. ديگر جرج جرداق با ما صميمى شده بود. به او گفتيم كه خانه همه اهل قلم همين شكلى است. خنديد و جواب داد: زن وبچهام به خاطر همين خانه از دست من به دهمان فرار كردهاند ... همان ابتداى كار سؤال كرديم كه آيا استاد تا به حال به ايران سفر كرده است؟ و او جواب داد كه دوبار، يكبار براى بزرگداشت سعدى و ديگر بار هم همين دوسال پيش (يعنى ٢٠٠٠ م). مردمان ايران زمين را بسيار دوست مىدارم.
من متولد ١٩٢٦ هستم. در ده مرجعيون به دنيا آمدهام. دهى در ژنوب (جنوب) لبنان! دهى كه اهل آن مانند ساير دهات اطراف، ذوق اصيل ادبى دارند ...
جالب است بدانيد براى شناخت لهجه لبنانى در ميان لهجههاى مختلف عربى كافى است به مخرج جيم دقت كنيد. لبنانىها از تلفظ جيم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ مىكنند. (اين هم براى آنهايى كه خيال مىكنند عربها گچ پژ ندارند) جالبتر است كه بدانيد در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. كاملًا به خلاف مملكت ما كه هنوز لهجهمان برنگشته، ادعاى پايتختنشينى مىكنيم. يعنى آنها به هيچ وجه دوست ندارند كه خود را اهل عاصمه- پايتخت- بلدشان، بيروت بدانند. به عكس، هرجايى كه مىروند اصالت روستايى خود را به رخ مىكشند. ضمن آنكه فراموش نكنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم) به دليل فصاحت و بلاغت، همواره بهترين افراد براى تحقيق اهل لغت بودند. بگذريم، استاد با ذوق اتيمولوژيكش ادامه داد: من زاده مرجعيون هستم، مرجعيون از دو لغت مرج و عيون تشكيل شده است. يعنى محلى كه در آن چشمهها پيش مىآيند. كنايه از سرسبزى و طراوت. (و البته راست مىگفت، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقى از آن روستاى مرزى گذر كرده بوديم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز كودكى مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار مىكردم و به يكى از اين چشمهها پناه مىبردم. مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين كودك فرارى بودند و هر روز به خانواده اعتراض مىكردند. در اين ميان فقط برادرم حامى من بود. فؤاد جرداق.
\* همان فؤاد جرداق شاعر؟
\* بله، برادر بزرگ من، فؤاد جرداق، شاعر و لغوى بود. بسيار اهل مطالعه. اصلًا او مرا به اين وادى كشاند. روزى كتابى قطور به من هديه داد و گفت، همه ادبيات عرب در همين كتاب خلاصه شده است ....
\* نهج البلاغه؟!
\* آرى! من نهج البلاغه را به دست مىگرفتم و از مدرسه مىگريختم و مىرفتم در كنار چشمهاى، به صخرهاى تكيه مىدادم و غرق درياى نهج البلاغه مىشدم.
\* پس همين كتاب شما را با اميرالمؤمنين (ع) آشنا كرد!
\* نه! من تازه گرفتار ادبيات امام على شده بودم و نه گرفتار شخصيّت امام. فراموش نكنيد كه ما مسيحى بوديم و در دهى مسيحىنشين مىزيستيم. پس خيلى به امام على علاقهاى نداشتيم. البته برادرم فؤاد هر وقت كه مهمان داشتيم اشعارى در مدح اميرالمؤمنين براى مهمانها (ى مسيحى) مىخواند و همين كمك مىكرد به من!
\* چگونه به شخصيّت جامع اميرالمؤمنين نزديك شديد؟
\* وقتى رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعد تدريس مىكردم. در هر دوى اين رشتهها مجدداً با امام على برخورد كردم، به عنوان شخصيّتى بزرگ در ادبيّات و فلسفه.
تصميم گرفتم يك تحقيق خيلى جدى بكنم پيرامون اين شخصيّت. از عقاد و طه حسين بگير تا علماى شيعه. هر كتابى را كه مرتبط با امام على بود، خواندم. با مطالعه اين كتابها متوجه شدم كه همه در مورد ولايت امام على، حقانيّت يا عدم حقانيت او صحبت كردهاند و شخصيت بزرگ او