ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - حكايت ديدار
گفتند: امشب شب آخر عمر تو است و تو را خواهيم كشت. من كه تازه متوجه شده بودم كه با پاى خودم به قتلگاهم آمدهام، شروع كردم به نصيحت كردن آنها، تا بلكه بتوانم آنها را از فكر كشتن منصرف كنم. در ابتدا بين آنها بگو مگو بود و نمىخواستند مهلت سخن گفتن به من بدهند. ولى وقتى به آنها گفتم كه من در دست شما اسير هستم و شب هم خيلى طولانى است، اجازه بدهيد سخنى با شما بگويم به ما مهلت دادند كه صحبت كنيم. گفتم: من پدر و مادر پيرى از قريه هرند (در اطراف اصفهان) دارم كه مرا به زحمت به شهر فرستادهاند كه درس بخوانم و به مقامى برسم و خدمتى بكنم. اكنون اگر خبر مرگ مرا بشنوند براى آنها خيلى سخت است و چه بسا سكته كنند، يا بميرند، شما بياييد به خاطر آنها دست از كشتن من برداريد. ديدم در جواب با تندى و اهانت مىگفتند، زود كار را تمام كنيد و اصلًا اعتنايى به سخن من نكردند.
دوباره گفتم: شب طولانى است و عجلهاى ندارد، ولى حرف ديگرى هم دارم. گفتند: بگو ولى حرف آخرينت باشد. گفتم شما با اين كار خودتان يك امامزاده واجبالتعظيمى را پديد مىآوريد كه مردم بر مرقد من ضريحى درست خواهند نمود، و سالهاى سال به زيارت من خواهند آمد، و براى من طلب رحمت و اداى احترام و براى قاتلين من نفرين و لعن خواهند كرد. پس بياييد و به خاطر خودتان كه بدنام نشويد، از اين كار منصرف شويد. باز ديدم سر و صدا بلند شد كه او را زود بكشيد، خلاصش كنيد، اينها چه حرفهايى است كه مىزند؟
من كه ديگر از موعظه كردن نااميد شدم، دست از حيات خودم كشيدم و آماده مرگ شدم، پس گفتم: اكنون كه شما تصميم به كشتن من داريد، اجازه دهيد كه دم مرگ دو ركعت نماز بخوانم و بعد هر چه مىخواهيد بكنيد. باز سر و صدا بلند شد، بعضى مخالف بودند و بعضى موافق و بالاخره راضى شدند كه به اندازه دو ركعت نماز به من مهلت بدهند. وقتى فهميدند كه مىخواهم وضو بسازم، بعضى گفتند: وضو گرفتن را بهانه ساخته تا بيرون اتاق برود و فرياد بزند. گفتم، شما همراه من بياييد، اگر فريادى زدم همانجا كارم را تمام كنيد من اصلًا در اين فكر نيستم. بالاخره با اصرار، پيشنهاد من را قبول كردند و چند نفر چاقو و خنجر به دست، همراه من از اتاق بيرون آمدند كه مبادا فرياد بزنم و به همسايهها خبر دهم. وضو گرفتم و به داخل اتاق برگشتم و به نماز ايستادم. از آنجا كه احساس مىكردم آخرين نمازى است كه اقامه مىكنم، با حال توجه و حضور قلب زياد نماز را خواندم. در سجده آخر نماز بود كه قصد كردم هفت مرتبه بگويم: «المستغاث بك يا صاحبالزمان». و در ذهنم اين گونه خطور كرد كه يا بقيةالله (ع)، من براى دفاع از دين شما و آبا و اجدادتان اينجا گرفتار شدهام. هرگز براى تبليغ از شخص خودم، مطالب ضدّ بهائيت را بر روى منبر نگفتم. اكنون اگر مصلحت مىدانيد به هر طريقى كه مىدانيد مرا از دست اينها نجات دهيد، زيرا شما هم مىدانيد كه من اينجا گرفتار شدهام و هم مىتوانيد مرا نجات دهيد.
هنوز در سجده آخر نماز بودم كه شنيدم درب اتاق باز شد؛ با اينكه از داخل بسته شده بود. سپس آقايى وارد شدند و كنار من ايستادند. من سر از سجده برداشتم و تشهد و سلام نماز را خواندم. آقا منتظر بودند تا نماز من تمام شود، آنگاه به من اشاره كردند كه بلند شو تا برويم. دست مرا گرفتند و به قصد بيرون آمدن از خانه، راه افتاديم.
اين بيست نفرى كه لحظهاى پيش دست به چاقو بودند تا مرا بكشند، گويى همه مجسمهاى بر ديوار شده بودند كه چشمهاى آنها مىديد و گوشهايشان مىشنيد ولى آن چنان تصرّفى در آنها شده بود كه از جاى خود نمىتوانستند تكان بخورند، يا كلمهاى حرف بزنند.
همراه آقا از اتاق بيرون آمدم. درب خانه هم باز بود، در حالى كه قبلًا چندين قفل بر آن زده بودند. از خانه بيرون آمديم، نيمه شب بود. در فكر من هم تصرفى شده بود كه توجهى به اينكه اين آقا كه هستند و من به چه كسى در نماز استغاثه نمودم، نداشتم. بلكه در فكر اين بودم كه حالا وقتى به درب مدرسه مىرسم، خادم مدرسه درب را بسته و من چگونه وارد مدرسه شوم. اما وقتى رسيديم، ديدم درب باز است و ما داخل مدرسه شديم. من به آن آقاى بزرگوار تعارف كردم و گفتم: بفرماييد داخل حجره، در خدمتتان باشيم. ايشان در جواب، جملهاى به اين مضمون فرمودند كه «بايد بروم و افرادى نظير شما هستند كه بايد به فريادشان برسم». من از ايشان جدا شدم و به داخل حجره رفتم. در حالى كه براى روشن كردن چراغ به دنبال كبريت مىگشتم، ناگهان به خود آمدم كه، من كجا بودم؟ بهائىها چه قصدى داشتند؟ و من چگونه متوسّل شدم و از دست آنها رهايى يافتم؟ و اكنون چگونه آمدهام و كجا هستم؟ به دنبال اين فكرها، در پى آن بزرگوار بيرون دويدم ولى هر چه تفحّص كردم اثرى از آقا نيافتم. فردا صبح شنيدم خادم مدرسه با طلبهها، بر سر اينكه چرا درب مدرسه را باز گذاشتهاند و چرا ديروقت به مدرسه آمدهاند، نزاع داشتند. فهميدم كه درب مدرسه هم توسط خادم بسته بوده و به بركت آقا، هنگام ورودمان باز شده است. طلاب اظهار بىاطلاعى مىكردند، تا اينكه سراغ ما آمدند كه چه كسى براى شما درب را باز كرد؟ من گفتم: ما كه آمديم درب مدرسه باز بود و جريان را كتمان كردم.
صبح همان شب، همان بيست نفر آمدند و سراغ مرا گرفتند و به حجرهام وارد شدند و همگى اظهار داشتند كه شما را قسم مىدهيم، به جان همان كسى كه ديشب شما را از مرگ و ما را از گمراهى و ظلالت نجات داد، راز ما را فاش نكن و همگى شهادتين گفتند و اسلام آوردند.
من همچنان اين راز را در دل داشتم و آن را به احدى نمىگفتم تا مدّتى بعد از آن، اشخاصى از تهران نزد من آمدند و گفتند: جريان آن شب را بازگو كنيد. معلوم شد كه آن بيست نفر جريان را به رفقايشان گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.
|
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم |
لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم |
|
|
كاش راهى به سر كوى تو مىداشتى |