ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - حكايت ديدار
حكايت ديدار
سيد ابوالحسن مهدوى
خطيب فقيد، جناب حاجآقا سيّد رضا هرندى از خطباى اصفهان بودند، و خلوص، صداقت، ساده زيستى و لحن شيرين ايشان در موعظه و تمثيل هنگام سخنرانى، در خاطر كسانى است كه سالها پاى منبرشان حضور داشتهاند. ايشان در دوازده بهمن ١٣٦٠ رحلت كردند. در اوائل پيروزى انقلاب اسلامى، يك شب در روضهاى كه به مناسبت دهه فاطميّه (س) در منزل مرحوم والد ما برپا بود، بر فراز منبر جريان تشرف خويش را بيان كردند.
ايشان فرمودند: من در ايام جوانى كه هنوز ازدواج نكرده بودم، در يكى از حجرههاى «مدرسه علميّه جدّه كوچك» به سر مىبردم. زمانى از من دعوت شد كه در محلهاى ده شب منبر بروم، البته به من گفتند: در همسايگى منزلى كه قرار است منبر برويد، چند خانواده بهائى- خذلهم الله- سكونت دارند كه بايد مواظب آنها باشيد و سخنى كه موجب رنجش آنها بشود نزنيد. خلاصه، ضمن قبول اين دعوت، به فكرم افتاد كه اين ده شب را عليه بهائيت صحبت كنم. لذا در آن ده شب، درباره پوچ بودن عقايد بهائيان داد سخن دادم و از اساس بطلان اين فرقه ضالّه را آشكار و برملا ساختم.
بعد از پايان يافتن ده شب، يك مجلس مهمانى تشكيل شد و پس از صرف شام، ما عازم مدرسه شديم. در راه بازگشت به مدرسه، به چند نفر برخورد كردم كه خيلى از سخنرانى من تشكر و قدردانى كردند. يكى دست و صورت من را مىبوسيد و ديگرى به عباى من تبرّك مىجست و احترام فراوانى به من گذاشتند كه آقا شما چشم ما را روشن كرديد. بعد پرسيدند كه كجا قصد داريد برويد؟ گفتم كه، مىخواهم به مدرسه بروم. آنها گفتند كه، خواهش مىكنيم امشب را به منزل ما تشريف بياوريد و مهمان ما باشيد. من هم در مقابل آن همه لطف و احترامى كه از آنها ديده بودم، به ناچار دعوت آنها را پذيرفتم و راهى منزل آنها شدم. مقدارى راه آمديم تا به در بزرگ و محكمى رسيديم. در را باز كردند، و وارد شديم. بعد، درب خانه را از داخل، از پايين، از وسط و از بالا بستند. وارد اتاق كه شديم درب اتاق را هم از داخل بستند. ناگهان با چند نفر مواجه شدم كه با حالتى خشمگين دور اتاق نشستهاند و هيچ توجهى به ورود من نشان ندادند و حتى سلام من را هم پاسخ نگفتند. من پيش خودم فكر كردم شايد بينشان نزاعى وجود دارد. ولى وقتى نشستم يكى از آنها با حالت توهينآميز و با صداى بلند به من خطاب كرد كه، «سيّد اين مزخرفات چيست كه بالاى منبر مىگويى؟ وشروع به تهديد كرد. من كه انتظار چنين سخنانى را نداشتم، به يكى از آنها كه مرا به آنجا برده بود، رو كردم و گفتم: چرا اين آقا اين گونه حرف مىزند؟ ديدم آنها هم سخنان او را تأييد كردند، و شروع كردند به ناسزا گفتن و توهين كردن به ما. سپس چاقو و دشنه آماده شده و