ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - حرفى براى گفتن
حرفى براى گفتن
سهيلا صلاحى اصفهانى
احساس مىكردم حرفى براى گفتن دارد.
حرفى تازه.
كلامى نو.
شايد غزلى از عشق.
شايد يك رباعى از لبخند.
يك دو بيتى از نگاه.
شايد مستزادى از عرفان.
قصيدهاى از بهار.
قطعهاى از جوانى.
شايد مثنويى از بودن و خدايى بودن!
احساس مىكردم حرفى براى گفتن دارد.
از زمزمههايش فهميده بودم.
از بىقرارىاش.
از دلتنگىاش.
از تنهايىاش.
احساس مىكردم حرفى براى گفتن دارد.
حرفى كه من تشنه شنيدن آن هستم.
دنبالش راه افتادم.
قدم به قدم!
كوچه به كوچه!
سايه به سايه!
احساس مىكردم حرفى براى گفتن دارد.
و گوشهايم خسته از تكرار ملالآور لحظههاى
بى كسى. چشم به بى خودىهاى او دوخته و دل به حيرانىاش بسته بود.
احساس مىكردم حرفى براى گفتن دارد.
و مىدانستم دست هايش پر از نشانههايى است كه معماى رفتن را برايم فاش مىكند.
در سكوت پرهياهوى جادهاى كه چشم انتظار آب و آينه بود صدايش را شنيدم:
شبى از روى دلدارى اگر ديدار بنمايى
چو خورشيد جهانآرا همه عالم بيارايى
دلم لرزيد.
او هم به دنبال كسى بود.
آفتابى آمدنى!
تو اندر پنهان وجهان پر شورش از عشقست
قيامت باشد آن ساعت كه از پرده برون آيى
او هم عاشق بود.
و معشوقش پردگى پنهانى كه قيامت به پا مىكند.
نه صبر از تو بود ممكن اگر پنهان شوى يك دم
نه طاقت مىكند يارى اگر ديدار بنمايى
او هم بىتاب بود.
و صبر و شكيبش لبريز.
دست و پايش به ديدار بىقرار!
گر از روى رضا يكدم نظر بر عالم اندازى
درى از روضه رضوان به روى خلق بگشايى
چشم انتظارى دامان او را گرفته بود.
از دوزخ غريبى مىناليد.
از تباهى به ستوه آمده،
در جستجوى بهشت بود.
تو با چندين نشانىها ز چشم خلق پنهانى
ولى در عين پنهانى بر عارف هويدايى
از كسى حرف مىزد كه پيدا بود و نهان
پنهانى بود و پيدايى.
هم حاضر بود و هم غايب.
و غيبتش جانكاه!
مشو غايب ز من يكدم كه آرام دل و جانى
مرو از چشم من بيرون كه نور چشم بينايى
حضورش را مىخواست.
بودنش را!
نور او. بينايى و بصيرت و چشم بود.
جهان آيينهاى آمد صفا و روشنيش از تو
همه عالم سراسر تن تو تنها جان تنهايى
جان بود.
و تنها جان تنها!
حرفهايش بوى آشنايى داشت، رنگ آسمانى!
به لطفم سوى خود مىكش كه من ذره تو خورشيدى
به خويشم آشنايى ده كه من قطره تو دريايى
او هم به خورشيد مىانديشيد.
خورشيد پشت ابر.
خورشيد روزهاى بارانى!
احساسم هرگز دروغ نمىگويد.
حرفى براى گفتن داشت.
و من تشنه شنيدن اين حرفها بودم ...