ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - حقيقت شهادت
پس آن شرف و كمال جارى كه شايسته شأن امام حسين (ع) است، شرف شهادت در راه احياى دين خدا و كمال روشن نگه داشتن نام خدا بر زبانهاست، وگرنه موضوع آزادىخواهى و عدالتطلبى و زير بار نرفتن در ساير افراد مردم، حتى كافران نيز ديده مىشود!
تسليم حق و حفظ ايمان
كم نيستند افرادى كه زير بار زور رفتن را براى خود ننگ و عار مىدانند و تا پاى جان مىايستند و كشته مىشوند اما زير بار زور نمىروند. در صورتى كه اين، فى حدّ نفسه در دين مقدس اسلام، مورد پسند نيست! آنچه كه در دين، مورد پسند است، امتثال امر خدا و تحصيل رضاى پروردگار است! اولياى خدا آنجا كه خدا رضا داده و امر مىكند در مقابل زور تسليم مىشوند و آنجايى كه رضا نمىدهد تا آخرين قطره خون مىايستند.
امام اميرالمؤمنين (ع) را با زور و با دست بسته به مسجد براى بيعت با ابىبكر بردند! فدك را با زور از دست فاطمه (س) گرفتند و آنها نگفتند ما تا آخرين قطره خون مىايستيم و زير بار زور نمىرويم! امامكاظم (ع) را به امر هارون در مسجد پيامبر دستگير كردند و هفت سال- كمتر يا بيشتر- در زندان نگهداشتند. آن حضرت نگفت من كشته مىشوم و زير بار زور نمىروم؛ چون مصلحت اسلام در سكوت و تسليم بود.
آن «هيهات منّا الذّلة» هم كه امام حسين (ع) روز عاشورا مىگفت، مقصودش ذلت دين خدا در مقابل حكومت ابليسى آنها بود كه بخواهند آراى خود را مسيطر[١] بر دين خدا سازند! وگرنه خود امام حسين (ع) با برادر بزرگوارش، امام حسن (ع) بيست سال در زمان حكومت معاويه ساكت بودند. پس زير بار زور نرفتن هميشه يك شجاعت دينى و كمال اسلامى نيست!
تنها رضا به قضاى خدا دادن و تسليم امر خدا بودن كمال است و بس كه مىفرمودند:
تنها پسند خدا، پسند ما خاندان رسول است.
اگر او راضى به تسليم در مقابل زور باشد، تسليميم! او راضى به قيام باشد، قائميم، مىپسنديم آنچه را جانان پسندد.
وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ ...[٢]
يك فرق اساسى بين مسلك مادى و مكتب الهى اين است كه مسلك مادى اصالت براى بدن انسان قائل است و روح انسان را كه حقيقت انسان است اصلًا به حساب نمىآورد. همچنين اصالت براى همين زندگى دنيا قائل است و عالم آخرت پس از مرگ را اصلًا عالم زندگى نمىداند! اما مكتب الهى اصالت را از آن روح مىداند و بدن هم مركب موقتى براى روح است و همچنين اصالت در مكتب الهى از آن عالم آخرت است و دنيا گذرگاه است و بازار تجارت براى تحصيل سرمايه زندگى در عالم پس از مرگ و آن سرمايه، عبارت از نورانيت خاصى است كه در روح و جان انسان پيدا مىشود و از آن تعبير مىشود به نور معرفت خدا و محبت خدا كه بر اثر ممارست در عبادت و عمل به دستورات دين در روح آدم به وجود مىآيد.
لقمه حرام و سياهى قلب انسان
اين جمله را مكرراً از گويندگان شنيدهايم كه امام حسين (ع) روز عاشورا در يكى از دفعات كه وسط ميدان مقابل آن گمراهان فريب شيطان خورده ايستاده و به موعظه آنها پرداخت، آن تيرهبختان سيهرو، هياهو كردند و اعتنا به سخنان امام ننمودند! امام فرمود: «علت اينكه سخنان من در شما اثر نمىكند، اين است كه، شكمهاى شما از حرام پر شده است».
اين گفتار امام (ع) بسيار تكان دهنده است و نشان مىدهد كه حرامخوارى و حرامكارى، جوهر قلب آدمى را از صلاحيت پندپذيرى مىاندازد تا آنجا كه كلام حياتبخش امام (ع) كه كلام خداست، كمترين اثرى در قلب قساوت گرفته انسان نمىكند و هيچ بهرهاى از اعمال به ظاهر عبادى خود نمىبرد! آخر آن مردم بدبخت هم مثل ما اهل نماز و روزه و حج بودند و تظاهر به اسلام و ايمان داشتند و در عين حال شمشير به روى جان اسلام و روح ايمان كشيدند و آن جنايت هولناك را مرتكب شدند و در قعر جهنم جا گرفتند!
اينك ما بايد مراقب باشيم كه به چنين بدبختى مبتلا نشويم و در عين داشتن ظواهر اسلام و ايمان، از حقيقت اسلام و ايمان آگاه نباشيم و بر اثر حرامخوارى و حرامكارى از درك حقايق آسمانى قرآن و دعاها و مناجاتها محروم بمانيم.
حقيقت شهادت
عاشوراى حسينى حقيقت شهادت را عملًا به جهانيان نشان داد و به اثبات رسانيد كه شهيد كسى است كه پيش از مردنش حق را شهود كرده و مانند آفتاب برايش روشن شده است. كشته شدنش روى ترديد و تحريك احساسات جاهلانه نيست! حق را ديده و شناخته است و چنان عاشق دلباخته حق شده كه براى رسيدن به آن، از همه چيز و همه كس مىگذرد! عشق به جمال خدا چنان چشم دلش را پر كرده كه جز خدا كسى را نمىبيند و جز رضا خدا چيزى نمىخواهد! اگر ببيند تنها راه رسيدنش به قرب خدا و جلب رضاى او در خون غلطيدن خود و عزيزانش است و به اسيرى انداختن زنان و كودكانش، بىدرنگ قدم به جلو مىگذارد و مىگويد:
خدا خواسته كه مرا كشته و زنان و كودكانم را اسير ببيند.
معناى واقعى فناى در حق نيز همين است كه چنان حق را ديده كه اصلًا خود را نمىبيند و از هيچ حادثهاى نمىهراسد.
|
از پاى تا سرت همه نور خدا شود |
در راه ذوالجلال چو بى پا و سر شوى |