ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - ٣- علت باز ماندن افراد از يارى ولى خدا
نمىكند. مسئله اساسى كمبود معرفت است. اينكه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولى خدا» است، اينكه انسان خيرخواهى خود را براى ولى خدا از حدّ پيشكش كردن اسب و مانند اينها، جلوتر نبرد، اينكه؛ خودش را به اصطلاح فهميمتر از ولى خدا بداند و خيال كند اين حق را دارد كه ولى خدا را موعظه كند، عوامل تنهايى ولى خدا و جدايى حساب ما از اوست.
در مقابل، حضرت ابوالفضل (ع) سرآمد همه كسانى بودند كه از روى بصيرت و درايت به حضرت پيوستند، اگر همه مقاتل را بگرديد، يكجا نمىيابيد كه موّرخان نقل كردهاند كه حضرت پيشنهادى به امام داده باشند كه مثلًا برويد يا نرويد، جنگ كنيد يا نكنيد، زن و بچه با خودتان ببريد يا نبريد، كاملًا مىدانند كه سيدالشّهدا (ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان مىخواهد بهره ببرد، بايد همراه حضرت شود.
عدّهاى هم كسانى بودند كه دير آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتى نامه حضرت به دستشان رسيد با سخنرانىهاى تند ديگران را تحريك كرده، راه افتادند ولى وقتى رسيدند كه ديگر دير شد و ماجراى كربلا تمام شده بود؛ چون از قبل آمادگى نداشتند.
الف- علاقه به دنيا: اگر در دل انسان هوسى باشد اين هوس در جايى راهش را از اولياى خدا جدا مىكند ولو ممكن است قدمهايى همراه با اولياى خدا برود اما آنجايى كه اين هوس سر بر مىدارد راه انسان را از ولى خدا جدا مىكند. تأخيرها، سستىها، كم معرفتىها و ... از همه مهمتر، تعلق به دنياست كه موجب مىشود انسان تا مرز ريختن خون سيدالشّهدا (ع) پيش برود. همان كسانى كه براى سيدالشّهدا نامه نوشته بودند، براى حفظ دنيا و غنيمت بردن از يكديگر سبقت مىگرفتند تا پيش ابن زياد، عزيز شوند. كار آنها در اثر حبّ دنيا به جايى رسيد كه صفشان را از سيدالشّهدا (ع) جدا كردند. عمر سعد كسى است كه در لشكر صفين، اگر فرمانده نبوده لااقل شركت داشته است اما حالا فرماندهى لشكر ابن زياد را قبول كرده! طمع در گندم رى، ريشه اين تغيير موضع بود. وقتى به او پيشنهاد فرماندهى لشكر را دادند يك شب مهلت خواست. در واقع ابن زياد نوعى تزوير كرد، اول تجهيز كرد و فرماندهى آن را همراه با حكومت رى، به عمر سعدداد چون رى، آن روز بخش عظيمى از منطقه حكومت اسلامى بود، بعد كه براى حركت آماده شد به او گفتند: شورش خوابيده و سركوب شده بايد به كربلا بروى. گفت: نمىروم، گفتند مهم نيست. حكومت رى را برگردان. گفت: اجازه دهيد فكر كنم، تا صبح قدم مىزد و تأمل مىكرد و مىگفت: «مىگويند» يك آخرتى هست يعنى از لفظ «يقولون» استفاده مىكرد و بالاخره به جنگ سيدالشّهدا (ع) رفت. حضرت بين دو لشكر با او صحبت كردند و فرمودند: چرا در اين كار شركت كردى؟! گفت: دنيايم چنين و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمين مىكنم. بهانههاى زيادى آورد، آخر هم زير بار نرفت؟
تعلّق خاطر به دنيا درجايى انسان را رودرروى اولياى خدا قرار مىدهد و اين خطر براى همه ما جدى است. بعضى از بزرگان تعبير خيلى زيبايى داشته، مىگفتند: يكى از اقسام گريه در مراسم سيدالشّهدا (ع) گريه خوف است كه انسان واقعاً خائف باشد، نكند روزى پيش بيايد مثل مدعيانى كه نامه نوشته بودند كه، باغهاى ما آماده، نهرهاى ما جارى و مزارع ما خرم و آباد است، منتظر قدوم شما هستيم اما وقتى كه ولى خدا آمد تيغ روى او بكشيم، بعد از دعوت، او را محاصره كنيم.
ب- جمع بين دنيا و آخرت: عامل ديگرى كه موجب جدايى از سيدالشّهدا (ع) و حتى موجب قرار گرفتن در صف ابن زياد شد، اين بود كه عدّهاى مىخواستند بين دنيا و آخرت جمع كنند. با خود تصفيه حساب نكرده بودند تا بتوانند يكى از ايندو را انتخاب كنند؛ لذا خداوند متعال فتنهها را پيش مىآورد تا انسان يكى را انتخاب كند. عدهاى گفتند: سرى كه درد نمىكند دستمال نمىبندند، نه با سيدالشّهدا (ع) مىجنگيم و نه با ابن زياد درگير مىشويم، چون سهم ما از بيتالمال قطع مىشود. ابن زياد با ٢٠ الى ٣٠ نفر سرباز به اضافه ١٠ يا ٢٠ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زياد اول چند نفر از اين سران را بالاى دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه كنيد و بگوييد لشكر شام در راه است مقاومت بىفايده است. چرا مىخواهيد بجنگيد؟ شما كه در مقابل لشكر شام نمىتوانيد مقاومت كنيد. بعد هم گفت: به مردم بگوييد هر كس تا شب در اينجا باقى بماند سهمش از بيتالمال قطع مىشود، بعد هم به يكى از همين سران دستور داد تا يك پرچم سفيد به دست بگيرد و بگويد: هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است مردم هم گروه گروه زير پرچم مىآمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نيرو را با نيرنگ جمع كردند.
اينكه آدم بخواهد جمع بين دنيا و آخرت كند؛ يعنى هم نماز بخواند، هم دين داشته باشد، نه با يزيد بجنگد نه با سيدالشّهدا (ع)، اراده جمع بين اينها موجب شد قدم به قدم آمدند به لشكر نخيله، آمدند با اين نيت كه انشاءالله صلح مىشود، بعد هم گفتند: برويم كربلا انشاءالله اتفاقى نمىافتد، كم كم كار به جايى رسيد كه از همديگر سبقت مىگرفتند مبادا از غنيمت عقب بمانند و مبادا پيش ابن زياد بگويند: اين