ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - ٢- عوامل تنهايى ولى خدا
فتنهها را فراهم مىكند و الّا در فضاى روشن، فتنهها كارساز نيستند.
اعلان بىنيازى نسبت به ولى خدا و طرح «حسبنا كتاب الله» اولين و اساسىترين شبههاى است كه از زمان حيات خود پيامبر اكرم (ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبرى و ديگران نوشتهاند: در آخرين روزهاى حيات پيامبر (ص) در حالىكه مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. كسى گفت: «إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» به فارسى يعنى هذيان مىگويد!! از قرائن تاريخى كاملًا پيداست كه گوينده اين سخن كيست، شيعه و سنى تقريباً متّفقند كه اين شخص خليفه دوم است. البته؛ متأسفانه عدّهاى از علماى اهل سنت اين جريان را توجيه كرده، گفتهاند: اين حرف بدى نيست. در دوره خلافتش نيز مىگفت: «آن روزى كه پيامبر آن جمله را فرمود، مىخواست مسئله خلافت را مطرح كند، ولى من صلاح مسلمانان ندانستم».
جريان از اينجا شروع شد كه، اسلام نياز به «ولى» ندارد؛ بلكه كتاب براى ما كافى است، در حالى كه شيعه و سنى متواتراً نقل كردهاند كه حضرت صريحاً فرمودند: «إنّى تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى» بعضى از سنّىها اين روايت را نيز تحريف كرده، گفتهاند: كتاب الله و سنتى!
شبهه از اينجا شروع شد كه گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانيد، مىخوانيم، روزه مىگيريم، حج مىرويم و ... به جايى رسيد كه تدريجاً گفتند: كتابت حديث معنا ندارد بايد كتاب خدا را حفظ كنيم؛ چون اگر بخواهيم حديث بنويسيم كتاب خدا از بين مىرود؛ لذا نوشتن حديث پيامبر را در زمان خليفه اول منع كردند، تنها به اين علّت كه احاديث پيامبر خاتم (ص)، صراحت بر فضايل اهل بيت (ع) داشت. اين شبهه ظاهر فريبندهاى هم داشت؛ چون مىگفتند روايت به اندازه قرآن اهميت ندارد؛ لذا نگذاريد قرآن از بين برود، در حالى كه مفسّر قرآن، كلام رسول خدا (ص) است. «لِتُبَيِّنَلِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[١] روشن است كه اگر براى قرآن تبيينكنندهاى نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا مىشود.
ب- جعل شخصيت در مقابل اهل بيت (ع): بعد از اينكه جلوى نشر فضايل اهل بيت را گرفتند، كمكم شروع به جعل شخصيت و شخصيت علىالبدل كردند، كه در دنياى سياست كار رايجى است؛ لذا در مقابل اميرالمؤمنين (ع) كه صاحب فضايل است، براى ديگران جعل فضيلت كردند. معاويه دو كار انجام داد: اول، اينكه احدى حق ندارد نقل حديث در فضايل على و اهل بيت كند، اگر كرد او را بكشيد، دوم، به استاندارانش دستور داد براى عثمان و شيخين فضيلت نقل كنيد. كار جعل فضايل به حدى رايج شد كه خود معاويه گفت: بس است. جعلياتى مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر كدام اقتدا كنيد، هدايت مىشويد. حال آنكه، خوب بودن همه صحابه، خلاف صريح قرآن است، چون قرآن مىگويد: داخل صحابه منافقان زيادى وجود داشت. يا اينكه على جوان است، على خشن است، ديگران اهل عطوفت هستند. فضايلى كه همهاش دروغ است. براى اينكه معلوم شود واقعاً اهل عطوفت نبودند، جريان رده را مطالعه كنيد؛ هر كس، با خليفه اول مخالفت كرد به اسم مرتد كشته شد؛ بله عدهاى سر به ارتداد برداشتند؛ چون عدهاى «يَدْخُلُونَفِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً» بودند و دين در قلب آنها نرفته بود؛ لذا عدهاى از اينها مرتد شدند، ولى خود اهل سنت نوشتهاند كه هر كس سر بر مىداشت و با خليفه مخالفت مىكرد به اسم ارتداد، او را مىكشتند به طورى كه فضاحت بعضى از اين لشكركشىها مثل جريان مالك بن نميره آشكار شد. اين جريانات و امثال آن نشان مىدهد كه اينها هيچ عطوفتى نداشتند، با همه اين جريانات حضرت امير (ع) را متهم به خشونت مىكردند، به هر حال از اين دست شبهات در تاريخ فراوان است، ولى خداى متعال خواسته همه اين فضيلتهاى جعلى براى اهل بصيرت روشن شود. يكى از لطايف كار اين است كه جعلى بودن اين فضايل با قرائن متعددى معلوم است. يكى از قرائن اين است، دقيقاً مانند فضايلى كه براى اهل بيت حقيقت دارد براى ديگران جعل كردهاند. هر چه درباره اميرالمؤمنين (ع) است، عين همان را نقل كردند، لااقل يك فضيلت ديگر مىگفتند.
ج- تحريف در معناى دين و مسلمان بودن: اين شبهات در حقيقت، تحريف در معنى دين و مسلمان بودن است، غافل از اينكه حقيقت دين چيزى جز تسليم بودن در مقابل خداى متعال نيست «إِنَّالدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»[٢] و اين تسليم بودن زمانى ثبوت پيدا مىكند كه در مقابل ولى خدا تسليم باشيم.
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ.[٣]
تولّى به ولى خدا گوهر دين و باقى مسائل، آداب ظاهرى دين است. اينها در معناى ديندارى تحريف كردند، تحريفهايى كه تاكنون ادامه دارد.
يك نگاه اين است كه، دين همين آداب است هر كس بيشتر نماز بخواند مقدستر است. نگاه ديگر كه تدريجاً شكل گرفت و هم اكنون وجود دارد اين است كه، دين يك مشت تجارب باطنى و به قول امروزىها تجارب قدسى، تأملات، رازدانى، رمزدانى، رياضيتكشى، حالات و مقامات باطنى است و رسيدن به اينها هم يك آداب و فرمولهايى دارد، اگر به آن عمل كنى به نتيجه مىرسى، لذا اهل سنت كتابهايى دارند به نام منازل الفلان، خيال مىكنند پلكان است اگر رفتى به خدا مىرسى. البته همه اين حرفها مطلقاً باطل نيست، ولى اين تحريفى است كه پيدا شده كمكم به جايى رسيده كه رسيدن به خدا، فرمول پيدا كرده است.
در اين وسط ولى خدا چه مىشود؟ اين همان ظهور «حسبنا كتاب الله» است. درباره امور اجتماعى نيز برخى مىگويند: اولًا امور ظاهرى است خيلى اعتبار ندارد، ثانياً ربط به دين ندارد، بايد خود مردم آن را سامان دهند.
اين تفكّرات كه از صدر اسلام شروع گرديد، باعث كارگر شدن فتنهها و تنها شدن ولى خدا شد. از زمانى كه ديندارى، فقط رمزدانى و نماز و روزه شد و همه صحابه عادل و محترم شدند، كمكم اميرالمؤمنين (ع) يك طرف واقع شد و طلحه و زبير در طرف ديگر، چون هر دو طرف صحابى هستند؛ لذا فتنه اثر خودش را گذاشت، وقتى كه طلحه و زبير پرچم بلند كردند مردم زير آن جمع شدند و معاويه هم خال المؤمنين[٤] شد و الّا حضرت على كجا و معاويه كجا. از حضرت امير (ع) نقل شده است كه فرمودند: «مرا روزگار اينقدر پايين آورد كه كنار معاويه