ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - مسجد امام حسن مجتبى (ع)
است. در ذهنم آمد كه ايشان را راهنمايى كنم و بگويم: بروبه درست برس، درست را بخوان. در ذهنم اين مطالب دور مى زد و رفتم يك گوشه اى قضاى حاجت بكنم كه يك وقت ديدم آقا فرمودند: «آقاى عسكرى آنجا ننشين، اينجا مسجد است.» جا خوردم و با اينكه روحيه ام اين است كه زود و بدون چون و چرا اطاعت نكنم بدون اختيار گفتم چشم. بعد فرمودند «برو آن طرف» پشت تپه اى بود، من. هم بى اختيار رفتم. تا رفتم و برگردم فكرهايى در سرم آمد كه بگويم سيد برو درست را بخوان، بيكار ايستاده اى در اين گرما، اينجا چه كار است انجام ميد هى. نكته ديگر اينكه شما بيرون شهر، هفت هشت كيلومتر فاصله است براى چه مسجد ميخو اهى بسازى، كى اينجا نماز ميخو اند؟ و نكته سوم هم اينكه ميخو استم بگويم شما مسجد نساخته، حكم مسجد را بر آن بار كردى؟ برگشتم ديدم آقا هنوز مشغولند.
آمدم جلو و در ذهنم اول گفتم بگذار سر به سرش بگذارم، شوخى بكنم. ما با سادات كه شوخى مى كرديم ميگفتيم سادات چهارشنبه ها يك مقدار كارهاشان نامتعارف است ولى شيوخ هر روز كارهاشان اين طور است. اين مرسوم شده بود. در ذهنم آمد كه بگويم مگر امروز چهارشنبه است كه ايستاده اى و اين كارها را مى كنى؟ يك وقت ديدم آقا از ذهن من خبر داشتند و گفتند: «آقاى عسكرى امروز پنج شنبه است.» يك تبسمى هم كردند و من جا خوردم كه آقا پيشاپيش از فكرم اطلاع داشتند. بعد در ذهنم آمد كه سؤالاتم را بپرسم، آقا فرمودند: «سؤالاتت را بپرس.» گفتم واقعش اين است كه ميخو استم ببينم شما اين مسجد را براى چه كسى مى سازيد، جن ميخو اهد اينجا نماز بخواند يا فرشته كه در اين فاصله از شهر مسجد مى سازيد؟ فرمودند: «اينجا مسجد مى شود، مردم هم مى آيند اينجا نماز ميخو انند.» باز به ذهنم رسيد كه اينجا هنوز مسجد ساخته نشده شما حكم مسجد به آن داديد؟ چرا مى گوييد اينجا نجاست كردن صحيح نيست؟ فرمودند: «اينجا يكى از فرزندان حضرت فاطمه (س) شهيد شده است» و بعد اشاره كردند به طرف همان جا كه الآن محراب مسجد ساخته شده است و آن طرف هم كه آلآن دستشويى هاى مسجد ساخته شده است را نشان دادند و فرمودند: «آنجا هم بعضى از دشمنان خدا كشته شده اند. لذا از اين جهت احترام به خاك را ميگفتم نه اينكه مسجد است.» بعد هم فرمودند: «آن قسمت هم حسينيه مى شود.» تا گفتند حسينيه ديدم اشكشان جارى شد، خود آقاى عسكرى ميگفتند، خود من هم بى اختيار اشكم جارى شد، نفهميدم چه شد؟ همين كه نام امام حسين (ع) برده شد خود آقا اشكشان جارى شد و ما هم بى اختيار گريه كرديم. بعد گفتم كه چه كسى كمك مى كند؟ برنامه چيست؟ اينجا كه زمين باير است؟ همين طور نگران و متحير بودم كه جريان چيست؟ آقا فرمودند: «اينجا ساخته مى شود، كتابخانه اى هم آن طرف ساخته مى شود، كتاب هايش را بده، شما كتاب هايش را ميد هى؟» گفتم: انشاءالله زنده باشم، اين مسجد هم ساخته شود. آقا فرمودند: «انشاءالله.» گفتم زنده باشم چشم، كتاب هايش را ميد هم. اما شما بگوييد كى اينجا را مى سازد؟ بانى مسجد كيست؟
آقا فرمودند: «يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» گفتم من قرآن بلدم و بالاخره ميد انم يدالله فوق ايديهم اما بالاخره يعنى چه؟
باز فرمودند: «بانى مسجد را شما مى بينى سلام مرا به او برسان.» گفتم باشد. آمدم و از آقا فاصله گرفتم تا رسيدم به ماشين ديدم دوستان، همان لحظه ماشين را تعمير كرده اند.
گفتم ماشين درست شده؟ گفتند: بله همين الآن كه شما آمديد ماشين درست شد. گفتند: آقاى عسكرى چقدر معطل كرديد؟ گفتم با آن آقا داشتم صحبت مى كردم و صورتم را برگرداندم، ديدم هيچ كس نيست و زمين خالى خالى است. يك مرتبه منقلب شدم. ديگر به روى خود نياوردم و با جوان ها هم زياد صحبت نكردم اما ديگر در حال خودم نبودم؛ سوار ماشين شديم و آمديم قم. حضرت معصومه (س) را زيارت كرديم و من هم همين طور حالم منقلب بود. ناهار را هم خورديم و جوان ها همين طور با من صحبت مى كردند اما من در فكر ديگر بودم. در فكر آن جريانى كه اتفاق افتاد. آمديم مسجد جمكران بعد از ظهر پنج شنبه بود. نماز امام زمان (ع) را خواندم و تسبيحات حضرت زهرا (س) و بعد صد تا صلوات در سجده دارد. رفتم به سجده صلواتى بفرستم. در حالى كه طرف راستم يك پيرمردى بود و طرف چپم يك جوانى. من هم در حال خودم بودم و به خاطر آن جريان حالم منقلب بود. در حالت سجده داشتم صلوات مى فرستادم. صداى آقا را مجدداً شنيدم. آقاى عسكرى سلامى عليكم. ديدم صدا عين همان صدايى است كه پيش از ظهر از آقا شنيده بودم. تا سلام را شنيدم جواب سلام دادم. اما ديگر حالم منقلب شد. گفتم در حالت سجده صلواتى مى فرستم و بعد بلند مى شوم و اين بار دست به دامنشان مى شوم. بلند شدم ديدم كسى نيست. از آن پيرمرد پرسيدم اين آقا كه سلام كردند كى بودند؟ گفت: كسى اينجا نبود. به آن جوان هم گفتم. گفت: نه كسى نبود. مجدداً حالم منقلب شد. افتادم و ظاهراً بيهو ش شدم. آن دو، سه نفر جوانى كه با ما بودند، آمدند ما را بغل كردند و مرتب ميگفتند چه شده؟ من روى خودم نياوردم. اين جمله را هم فراموش كردم. آنجا در بيابان وقتى ميخو استم از آقا جدا شوم آقا فرمودند: «به آن جوانان بگوييد، ما حاجت شما را داديم و مشكل شما حل شد.» لذا به آن جوان ها هم گفتم شما مشكلتان را حل شده تصور كنيد با اينكه هنوز نيامده بودند و توسل هم نكرده بودند، آقا پيشاپيش فرمودند، به اين جوان ها بگوييد ما مشكل شما را حل كرديم.
برگشتيم آمديم تهران و مدتى هم از اين جريان گذشت يك روز يكى از اين رفقاى ما فوت كرده بود، جنازه اش را گفته بودند مى آوريم قم. ما هم جزء تشييع كنندگان بوديم. وقتى نزديك قم رسيديم، ديدم همانجايى كه آقا فرموده بودند مسجد مى شود پايه هاى مسجد و جاى گلدسته ها را مشخص كرده اند و يك مقدار كار بنايى داشت مى شد. يك مرتبه فكرم افتاد به آن قضيه اى كه آقا فرموده بودند اينجا مسجد مى شود و سلام من را به بانى مسجد برسان، يك مرتبه حال من منقلب شد. باز خودم را نگه داشتم تا رفتيم