ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - بهارى اگر نيست
ياد سبز
اميرحسين مدرس
آرى هنوز چلّه نشينم
در كوچه هاى غربت و اندوه
بى آنكه ياد سبز وجودش رها كند
چشمان خوگرفته به تاريكى مرا.
ديريست بر كرانه ى اين رود
ايستاده ام
وين رود پرخروش
با هاى و هوى خويش
گويى مرا به سخره گرفته است
وز هرچه آرزوست ملولم.
اما هنوز
در كوچه هاى غربت و اندوه
چشم انتظار عابر شب هاى حسرتم
بى آنكه ياد سبز وجودش رها كند
چشمان خوگرفته به تنهايى مرا
بهارى اگر نيست ...
معصومه نجفى مطيعى
اگر با نگاه غريبانه ات
غزل هاى باران گره خورده بود
و يك شب تو را انتظار
به سمتِ صفاى سحر برده بود؛
اگر عاشقى
لبِ بام تنهايى ات لانه داشت
و در باغ دستانِ بى حاصلت
نفس هاى سبزِ صنوبر قدم مى گذاشت،
به شوق تماشاى آبى ترين لحظه ها،
به آغوش دريا نمى آمدى؟!
و در جستجوى نسيمى كه از دل ترا خوانده بود،
به ديدار آيينه آيا نمى آمدى؟!
\*\*\*
در اين فصلِ عريانىِ شاخه ها
كه امواج باد
تمام غزل هاى انديشه را چيده است،
بهارى اگر نيست در يادمان،
بيا با نسيم اذان
و با عطر صبحى كه در كوچه پيچيده است،
دلت را ببر تا بهار ...
واز دفتر خاطرات سپدارباغ
سرآغاز يك زندگى را برايم بخوان ...