ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - نايب الزياره
سكوت ممتد آزار دهنده، چيزى از مير على ديده نشد. جوانك نيز پس از آنكه فهميد، با سؤالى نابه جا، به همين راحتى در عرض چند دقيقه اندوهناك ترين خبر را به ميرعلى داده، چنان شرمنده شده بود كه روى نزديك شدن به او را نداشت. اما ميرعلى بيش از هر چيز به حال و احوال پس از مرگ برادرش مى انديشيد، سپس ساعتى ديگر كه جوانك از ميدان كاروانسرا مى گذشت، او را صدا زد و نزد خويش خواند، جوانك آرام روى خاك سرد كاروانسرا نشست، كنار ميرعلى.
- شرمنده ام حاجى! من نمى دانستم اسم شما چيست وگرنه اينقدر بى مقدمه و بدون فكر، آن سؤال را نمى كردم.
ميرعلى دستى بر شانه جوانك زد و گفت:
- اگر تو اين خبر را نمى دادى، من سرانجام پس از يك هفته خبردار مى شدم.
- درست است، اما نمى خواستم من آن كسى باشم كه شما را در عزا مى نشاند.
ميرعلى به جمعيتى كه داشت زير نور غم انگيز غروب خورشيد بارهاى سفر را بار ديگر و پس از چند روز استراحت جمع مى كرد، نگاهى انداخت و ادامه داد:
- ما همه روزه، چون اين مسافران، بايد آماده سفرى ناخواسته باشيم. دنيا كاروانسراست و هر يك از ما حلقه هايى از زنجيره به هم پيوسته قافله ها.
- شما كه اينطور فكر مى كنيد، پس چرا اين اندازه از خبر رحلت ملا ميرصادق، آشفته شديد؟
ميرعلى آهى جانكاه بيرون داد و در حالى كه بالاپوش را به خود مى چسباند، گفت:
- من از آنكه اراده پروردگارم محقق شده، اندوهناك نيستم، آنچه فكرم را پريشان ساخته، واجبِ عمل نشده و دَينى است كه مى دانم گريبان برادرم را خواهد گرفت.
جوانك كنجكاوى كرد:
- واجب عمل نشده؟
- بله، او هميشه مى گفت: مى خواهم سرباز خوبى براى آقا باشم. همه فكر و ذهنش منبرهايش بود. ناخواسته، سفر حج را به تأخير مى انداخت. نمى دانم، شايد فكر مرگ را نمى كرد.
سپس خاموش ماند و به گلوله سرخ رنگ و گداخته اى كه تمام تلاشش را مى كرد تا ديرتر در زمين آب شود، نگريست و با خود انديشيد؛ خورشيد هم از مرگ مى گريزد، با آنكه مى داند، فردا بار ديگر متولد خواهد شد.
صبح روز بعد ... پس از تولد دوباره خورشيد بود كه در شيپور آغاز حركت قافله دميده شد. بارها بر چهارپايان آويخته شد كجاوه ها علم شد، مشك ها و كوزه ها سيرآب شدند و زنان با پوشاندن لباس گرم بر تن كودكان، آنان را در آغوش پناه دادند، همه چيز مثل هميشه با اين تفاوت كه نقل خوابى، دهان به دهان مى چرخيد. و در اين ميان، برخى بدون توجه به تذكرهاى مكرر قافله سالار، ميرعلى را هنوز در حلقه دستان خود محصور كرده بودند و شرط رهايى اش را بيان مجدد خوابى كه ديده بود، قرار داده بودند. ميرعلى، با لبخند رضايتى كه بر لب داشت، گفت:
- شما همگى شايد بدانيد كه برادر مرحومم، ملا ميرصادق تبريزى، هنوز به حج مشرف نشده بود و من نيز از آغاز سفر و خصوصاً از بعد بازگشت از حجاز، در اين افسوس و حسرت بودم كه كاش او نيز با من همسفر مى شد تا آنكه چندى پيش خبر مسافرتش به عالم آخرت را شنيدم و بيش از هر چيز از اينكه مى دانستم به دليل ترك واجب، در پيشگاه پروردگار مؤاخذه خواهد شد، نگران و دل شكسته بودم؛ تا آنكه شب گذشته خواب شيرين و عجيبى ديدم ...
او را ديدم كه در جايگاهى نيكو و در كمال خوشى و راحتى به سر مى برد. شگفت زده شدم و پيش از آنكه لب به سخن بگشايم، او گفت:
- نگران من نباش. زيرا من از نجات يافتگانم.
علت را جويا شدم كه گفت: «پس از مرگ، مرا پاى حساب بردند و به جرم ترك فريضه حج ما را در يك نقطه تاريك و وحشتناك و بدبو زندانى كردند و دچار كيفر كردارم شدم.
ملا ميرصادق در حالى كه برق شادى در چشمانش مى درخشيد، گفت:
- تو راست مى گويى، اوضاع من پيش از اين، همان بود كه مى انديشيدى. تا آنكه به مادرم فاطمه زهرا (س) متوسل شدم و از او طلب دادرسى كردم. گفتم درست است كه ترك فريضه كرده ام، اما من عمرى از حسين عزيزت سخن گفته ام؛ شما مرا نجات دهيد.»
در اين وقت صداى گريه، از گوشه و كنار جمعيت حاضر، شنيده شد.
- پس از اين توسّل بود كه در زندانم گشود شد و مرا نزد مادرم بردند و ايشان امر مرا به اميرالمؤمنين على (ع) واگذار نمودند و از ايشان خواستند تا در حقم كارى كنند و نجاتم را از خداوند بخواهند. اما ايشان در جواب فرمودند: «دخت گرامى پيامبر (ص): ايشان بارها روى منبر، به مردم گفته است كه اگر كسى فريضه حج را در صورت امكان و توان ترك كند، هنگام مرگ به او گفته مى شود يهودى يا نصرانى يا مجوسى بمير! اكنون او خودش ترك كرده است؛ من چه كنم؟
ميرعلى نفسى تازه كرد. حالا قافله سالار هم در ميان جمعيت با دقت سخنان را گوش مى كرد.
- مادرم با وجود سخنان على (ع) مى فرمود: راهى براى نجات او بيابيد. على (ع) فرمود: تنها يك راه به نظر مى رسد كه خداوند، او را ببخشايد و آن اين است كه از فرزندت مهدى (عج) بخواهى، امسال به نيابت او حج كند. و مادرم چنين فرمودند و ايشان پذيرفتند. آنگاه مرا به اين باغ زيبا و پرطراوت آوردند.
كاروان، حركت نرم و سنگين خود را آغاز كرده بود. ميرعلى با خاطرى شاد، خويش را در مسير عبور و نوازش نسيم صبحگاهى قرار داده بود، و زير چشمى جوانك را ديد كه انگشتش را لاى كتابچه نيمه باز قرار داده و با صداى بلند، فكر مى كند: چه امام مهربانى كه حتى مردگان عصر خويش را از ياد نمى برد و به نيابت از آنها حج مى گذارد.
پى نوشت:
برگرفته از كتاب عنايات حضرت مهدى (عج) به علما و طلاب، ص ٣٦٩.