ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - تشرف علامه بحرالعلوم حاج على بغدادى
شمعها روشن است ولى حرم مطهر به نور ديگرى مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طورى كه شمعها مثل چراغى بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمىشدم.
وقتى زيارت تمام شد، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقى ايستادند و فرمودند:
آيا جدم حسين (ع) را زيارت مىكنى؟
عرض كردم: آرى زيارت مىكنم، شب جمعه است. «زيارت وارث» را خواندند و در همين وقت مؤذنها از اذان فارغ شدند. ايشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.
بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند، من وارد صف اول شدم و مكانى پيدا كردم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم، از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم اما باز او را نديدم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم، چند قرانى پول بدهم و شب ايشان را نزد خود نگه دارم كه ميهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد بزرگوار كه بودند؟ و آيات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله اين كه من دستور ايشان را در مراجعت به كاظمين اطاعت كردم با آنكه در بغداد كار مهمى داشتم. و اين كه مرا به اسم صدا زدند، با آنكه او را تا به حال نديده بودم. و اين كه مىگفت: مواليان ما. و اين كه مىفرمود: من شهادت مىدهم. و همچنين ديدن نهر جارى و درختان ميوهدار در غير فصل خود و غير اينها. (كه تماماً گذشت) و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان بقيةالله ارواحنافداه است. مخصوصاً در قسمت اذن دخول و پرسيدن اينكه آيا امام زمان خود را مىشناسى. يعنى وقتى كه گفتم: مىشناسم، فرمودند: سلام كن، چون سلام كردم، تبسم كردند و جواب دادند. به كفشدارى آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم. كفشدار گفت: ايشان بيرون رفتند. بعد پرسيد آن سيد رفيق تو بود؟ گفتم: بلى.
بعد از اين اتفاق به خانه ميهماندار خود آمدم و شب را در آنجا به سر بردم. صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظمينى آل ياسين رفتم و آنچه را ديده بودم نقل كردم. ايشان دست خود را بر دهان گذاشته و مرا از اظهار اين قصه و افشاى اين سر نهى نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. به همين جهت، من آن را مخفى مىداشتم، به احدى اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت. روزى در حرم مطهر، سيد جليلى را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد: چه ديدهاى؟ گفتم: چيزى نديدهام. باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكار نمودم. او هم ناگهان از نظر ناپديد شد.[١]
پىنوشت:
[١]. عنايات حضرت مهدى (ع) به علما و طلاب، ص ١٠١.