ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - تشرف علامه بحرالعلوم حاج على بغدادى
جارى شد و گريستند.
گفتم: سيدنا، مسأله. فرمودند: «بپرس.» عرض كردم: سال ١٢٦٩، حضرت رضا (ع) را زيارت كرديم. در درّود (از بخشهاى خراسان) يكى از عربهاى شروقيه را كه از باديهنشينان طرف شرق نجفاشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم و از او پرسيديم: ولايت حضرت رضا (ع) چطور است؟ گفت: بهشت است. امروز پانزده روزاست كه من از مال مولاى خود، حضرت علىبن موسىالرضا (ع) خوردهام، بنابراين مگر منكر و نكير مىتوانند در قبر، نزد من بيايند؟ گوشت و خون من از غذاى آن حضرت، در ميهمانخانه روييده است. آيا اين صحيح است؟ يعنى حضرت علىبنموسىالرضا (ع) مىآيند و او را از گردنه خلاص مىكنند؟ فرمودند:
آرى، جدم ضامن است.
گفتم: سيدنا! مسئله كوچكى است مىخواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آيا زيارت حضرت رضا (ع) از من قبول است؟ فرمودند: «انشاءالله قبول است.» عرض كردم: سيدنا! مسأله. فرمودند: «بسمالله!» عرض كردم: حاجى محمد حسين بزازباشى، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است؟ ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زيارتش قبول است.»
گفتم: سيدنا! مسأله اى دارم. فرمودند: «بسمالله.» گفتم: فلانى كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زيارتش قبول است؟ ايشان ساكت شدند، گفتم: سيدنا! مسأله اى دارم، فرمودند: «بسمالله.» عرض كردم: اين سؤال مرا شنيديد يا نه؛ آيا زيارت او قبول است؟ باز جوابى ندادند.
حاج على نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اينجا به موضعى كه جاده وسيعى داشت، رسيديم. دو طرف آن باغ و اين مسير، روبهروى كاظمين است. قسمتى از اين جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضى از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمين بودند هميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مىگرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مىروند.
گفتم: مولاى من! اين محل مال بعضى از ايتام سادات است و تصرف در آن جايز نيست. فرمودند:
اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين (ع) و ذريه او و اولاد ماست، لذا براى مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است.
نزديك آن قطعه در طرف راست باغى است مال شخصى كه او را حاجى ميرزا هادى مىگفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سيدنا راست است كه مىگويند: زمين باغ حاج ميرزا هادى، مال موسىبنجعفر (ع) است؟ فرمودند: «چه كار دارى!» و از جواب خوددارى نمودند.
در اين هنگام به جوى آبى كه از رود دجله به مزارع و باغهاى آن حدود كشيدهاند، اين نهر از جاده مىگذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر مىشود؛ يكى راه سلطانى است و ديگرى راه سادات. آن جناب به راه سادات ميل نمودند. گفتم: بيا از اين راه (راه سلطانى) برويم، فرمودند: «نه، از همين راه خودمان مىرويم.» آمديم و چند قدمى نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشدارى ديديم در حالىكه هيچ كوچه و بازارى مشاهده نشد. از طرف «بابالمراد» كه سمت مشرق و به طرف پايين پا است، داخل ايوان شديم. ايشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ايستادند و به من فرمودند: «زيارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من براى تو بخوانم؟» عرض كردم: آرى. فرمودند:
أ أدخل يا الله؟ السّلام عليك يا رسول الله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين ....
و همچنان سلام بر همه ائمه (ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكرى (ع) رسيدند و فرمودند:
آيا امام زمان خود را مىشناسى؟
عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند:
بر امام زمانت سلام كن.
عرضه داشتم: السّلام عليك يا حجّةالله يا صاحبالزّمان يابنالحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدس چسبيديم و آنرابوسيديم. بعد به من فرمودند: «زيارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برايت زيارت بخوانم؟» عرض كردم: آرى. فرمودند:
كدام زيارت را مىخوانى؟
گفتم: هر زيارتى را كه افضل است، برايم بخوانيد. ايشان فرمودند:
زيارت امينالله افضل است.
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلامعليكما يا أمينى الله فى أرضه و حجّتيه على عباده تا آخر. در همين وقت، چراغهاى حرم را روشن كردند، ديدم