ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - تشرف علامه بحرالعلوم حاج على بغدادى
در محضر دوست
تشرف علامه بحرالعلوم حاج على بغدادى
حاج على بغدادى مىگويد:
هشتاد تومان سهم امام (ع) به ذمهام آمد، به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آنرا به جناب شيخ مرتضى انصارى (ره) و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين كاظمى و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقى دادم و بيست تومان هم به ذمهام باقى ماند و قصد داشتم درمراجعت، آنها را به جناب شيخ محمد حسن كاظمينى آل ياسين، پرداخت كنم.
وقتى به بغداد برگشتم، دوست داشتم در اداى آنچه به ذمهام باقى مانده بود، عجله كنم. روز پنجشنبه به زيارت ائمهكاظمين (ع) مشرف شدم. پس از زيارت، خدمت جناب شيخ رسيدم و مقدارى از آن بيست تومان را دادم و وعده كردم كه باقى را بعد از فروش بعضى از اجناس به تدريج طبق حواله ايشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصميم به مراجعت گرفتم.
جناب شيخ از من خواست بمانم، عرض كردم: بايد مزد كارگرهاى كارگاه شعربافىام را بدهم، (كارگاه بافندگى مو كه سابقاً مرسوم بود و مصارفى داشت) چون برنامه من اين بود كه مزد هفته را شب جمعه مىدادم، لذا از كاظمين به طرف بغداد برگشتم. وقتى تقريباً ثلث راه را طى كردم، سيد جليلى را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مىآيند. همين كه نزديك شدم، سلام كردم و ايشان دستهاى خود را براى مصافحه و معانقه باز نمودند و فرمودند:
اهلًا و سهلًا.
و مرا در بغل گرفتند. معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بوسيديم. ايشان عمامه سبز روشنى بر سر داشتند و بر رخسار مباركشان خال سياه بزرگى بود. ايستادند و فرمودند: على! خير است، به كجا مىروى؟
گفتم: امامان كاظمين (ع) را زيارت كردم و به بغداد بر مىگردم. فرمودند:
امشب شب جمعه است، برگرد.
گفتم: سيدى! نمىتوانم. فرمودند:
چرا، مىتوانى. برگرد تا براى تو شهادت دهم كه از مواليان جدم اميرالمؤمنين (ع) و از دوستان مايى و شيخ نيز شهادت مىدهد، زيرا خداى تعالى امر فرموده كه دو شاهد بگيريد.
اين مطلب، اشاره به چيزى بود كه در ذهن داشتم، و مىخواستم از جناب شيخ خواهش كنم نوشتهاى به من بدهد مبنى بر اينكه من از مواليان اهل بيتم و آنرا در كفن خود بگذارم. گفتم: از كجا اين موضوع را مىدانيد و چطور شهادت مىدهيد؟ فرمودند:
كسى كه حقش را به او مىرسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟
گفتم: چه حقى؟ فرمودند:
آن چيزى كه به وكيل من رساندى.
گفتم: وكيل شما كيست؟ فرمودند: «شيخ محمد حسن.» گفتم: ايشان وكيل شماست؟ فرمودند: «بله وكيل من است.»
حاج على بغدادى مىگويد، به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد جليل مرا به اسم خواند، با آنكه من ايشان را نمىشناسم؟ بعد با خود گفتم، شايد ايشان مرا مىشناسد