ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - نايب الزياره
شاگردى كه استادش، با تكاليفى سنگين، تنهايش گذاشته و زمانى نه چندان دور، براى امضاى تكاليف خواهد آمد. هميشه همين طور بود و شايد اگر همين احساس را نداشت، او هم چون خيلى ها، ديگر اين همه بى تاب آقايش نمى شد و اصلًا فراموش مى كرد كه كسى خواهد آمد و براى آمدنش علايم و نشانه هايى گفته اند و مى توان هر بامداد و بعد از هر نماز و هر هفته صبح ها و غروب ها، با عباراتى شيوا و دلنشين او را صدا كرد. ياد جوانك افتاد و كتابچه اى كه گفت: سال هاست آن را نخوانده، چون دلمشغولى هايش زياد است و فراموش مى كند و گرنه او هم آقا را دوست دارد، به خودش كه آمد، هوا تاريك شده بود و آسمان با پولك هاى درخشان، خودنمايى مى كرد. جوانك نيز پشت سرش بود. حالا چند قدمىِ كاروانسرا قرار داشتند.
ساعاتى از وارد شدن قافله به كاروانسرا مى گذشت چهارپايان سبك از بارها و پس از خوردن علوفه، در جاى مخصوص خود آرام گرفته بودند. جمعيت درون اتاقك ميان پتوها، خود را چپانده بودند هر چه زمان مى گذشت، همهمه هاى ميانشان رفته رفته، به زمزمه هايى و سرانجام به سكوتى غمبار مبدل مى شد. تنها در گوشه اى از كاروانسرا، قافله سالا و چندتن از مردان از جمله، ميرعلى و جوانك، گرد آتشى كه بر پا كرده بودند، جمع شده بودند. ابتدا سخن از مقدار مسافت باقى مانده تا بيابان عثمانى و از آنجا به سمت آذربايجان پيش آمد و اينكه جوانك گفته بود از آن قافله جا مانده و مجبور شده با قافله ديگرى كه دو ماه بعد عازم حج بوده، خود را به حجاز برساند. در اين وقت قافله سالار كه دستش را بالاى آتش نگه داشته بود، پرسيد:
- ببخشيد، حاجى ميرعلى! چرا برادرتان ملا ميرصادق با شما همسفر نشدند؟
ميرعلى پس از مكث كوتاهى جواب داد:
- اگر خدا بخواهد سال آينده خواهد آمد، ايشان از مدت ها قبل قول روضه و منبر داده بود، خب، امسال به همين دليل نتوانست بيايد.
جوانك ژرف در چشمان ميرعلى نگريست و پرسيد:
- عجب، شما اسمتان حاجى ميرعلى است. ببخشيد، شما با آن مرحوم ملا ميرصادق نسبتى داريد؟
ميرعلى پاسخى نداده بود كه قافله سالار پيشدستى كرد و گفت:
- در تبريز، يك ملا ميرصادق روضه خوان داريم كه آن هم مرحوم نيست بلكه زنده است و ...
امّا جوانك را ديد كه لبانش را ميان دندان گرفته و حاجى ميرعلى را كه نفس هايش به تندى مى زد؛ سكوت كرد و مات و مبهوت به شعله هاى آتش خيره شد. ديرى نپاييد كه قطرات داغ اشكى كه از قلب مچاله شده ميرعلى جريان داشت، از منفذهاى چشمانش به بيرون جهيد و هق هق ناله اش به هوا برخاست.
از آن شب پر اندوه، دو شب ديگر مى گذشت و امشب هم كه رخت بر مى بست، فردا پس از طلوع آفتاب، قافله بار ديگر بر سينه صاف و نرم صحرا خزيدن مى گرفت. و در اين مدت جز گريه و اندوه و