ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - ١ دوران زندگى با پدر بزرگوار خود امام حسن عسكرى (ع) (٢٥٥- ٢٦٠ ق)
با يك نگاه كلى در اين بوستان پر طراوت به چهار دسته روايت در اين موضوع برمىخوريم كه هر يك، محل زندگى آن حضرت را در دورهاى از حيات پر بركت ايشان به تصوير كشيده است. اگر چه در مورد برخى دورهها صراحت و روشنى بيشترى وجود دارد و برخى از دورهها بنا بر عللى به اجمال و ابهام پاسخ داده شده است.
اين دورهها عبارتند از:
١. دوران زندگى با پدر بزرگوار خود امام حسن عسكرى (ع) (٢٥٥- ٢٦٠ ق)
شكى نيست كه آن امام همام در شهر سامرا و در خانه پدرش امام حسن عسكرى (ع) ديده به جهان گشود و تا پايان عمر شريف پدر خود در كنار آن حضرت مىزيست.
اين دوران بنا بر قول مشهور از نيمه شعبان سال ٢٥٥ ق آغاز و در هشتم ربيعالاول سال ٢٦٠ ق پايان يافت.
علاوه بر نقل موثق تاريخى، افراد فراوانى از اين حادثه بزرگ پرده برداشتهاند:
شيخ صدوق (ره) در كتاب شريف كمال الدين و تمام النعمه- كه يكى از مهمترين كتابهاى نگاشته شده در موضوع مهدويت است- داستان ولادت حضرت مهدى (ع) را اينگونه نقل كرده است:
حكيمه، دختر امام جواد (ع) گويد: امام حسن عسكرى (ع) مرا نزد خود فراخواند و فرمود: اى عمه! امشب افطار نزد ما باش كه شب نيمه شعبان است و خداى متعال امشب حجت خود را كه حجت او بر روى زمين است ظاهر سازد. گفتم: مادر او كيست؟ فرمود: نرجس. گفتم: فداى شما شوم اثرى در او نيست. فرمود: همين است كه به تو مىگويم. آمدم و چون سلام كردم و نشستم نرجس آمد كفش مرا بردارد و گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم، حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى. از كلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمه جان! اين چه فرمايشى است؟ بدو گفتم: اى دخترجان! خداى متعال امشب به تو فرزندى عطا فرمايدكه در دنيا و آخرت آقاست ...[١].
آنگاه به صورت مفصل داستان را ذكر كرده است. اين روايت از مهمترين روايات درباره ولادت حضرت مهدى (ع) است و دلالت بر ولادت حضرت مهدى (ع) در خانه امام عسكرى (ع) در سامرا دارد.
«ضوء ابن على» از مردى از اهل فارس كه نامش را برده نقل مىكند كه:
به سامرا آمدم و در خانه امام حسن عسكرى (ع) ملازم شدم. حضرت مرا طلبيد، من وارد شدم و سلام كردم. فرمود: براى چه آمدهاى؟ عرض كردم: براى اشتياقى كه به خدمت شما داشتم. فرمود: پس دربان ما باش. من همراه خادمان، در خانه حضرت بودم، گاهى مىرفتم هر چه احتياج داشتند از بازار مىخريدم و زمانى كه در خانه، مردها بودند، بدون اجازه وارد مىشدم.
روزى [بدون اجازه] بر حضرت وارد شدم و او در اتاق مردها بود. ناگاه در اتاق حركت و صدايى شنيدم، پس فرياد زد: بايست. حركت مكن! من جرأت درآمدن و بيرون رفتن نداشتم، پس كنيزكى كه چيز سر پوشيدهاى همراه داشت از نزد من گذشت. آنگاه مرا صدا زد كه درآى، من وارد شدم و كنيز را هم صدا زد. كنيز نزد حضرت بازگشت. حضرت به او فرمود: از آنچه همراه دارى روپوش بردار. كنيز از روى كودكى سفيد و نيكوروى پرده برداشت و خود حضرت روى شكم كودك را باز كرد، ديدم موى سبز كه به سياهى آميخته بود از زير گلو تا نافش روئيده است. پس فرمود: اين است صاحب شما و به كنيز امر فرمود كه او را ببرد.
پس من آن كودك را نديدم، تا امام حسن عسكرى (ع) وفات كرد.[٢]
نه تنها بستگان نزديك و خدمتگزاران بيت امامت، آن حضرت را در شهر سامرا و در خانه امام عسكرى (ع) ديدهاند كه بسيارى از ياران و خواص اصحاب امامت به شرف ديدار آن جمال چون آفتاب نائل آمدهاند و همگى حكايت از مدعاى زندگى امام مهدى (ع) در كنار پدر در شهر سامرا دارد.
«يعقوب بن منقوش» گويد:
بر امام حسن عسكرى (ع) وارد شدم و او بر سكويى در سرا نشسته بود و سمت راست او اتاقى بود كه پردههاى آن آويخته بود. گفتم: اى آقاى من صاحبالامر كيست؟ فرمود: پرده را بردار. پرده را بالا زدم، پسر بچهاى به قامت پنج وجب بيرون آمد با پيشانى درخشان و رويى سپيد و چشمانى دُرّافشان و دو كف ستبر و دو زانوى برگشته. خالى برگونه راستش و گيسوانى بر سرش بود. آمد و بر زانوى پدرش ابو محمد نشست. آنگاه به من فرمود: اين صاحب شماست. سپس برخاست و امام بدو گفت: پسرم! تا وقت معلوم داخل شو و او داخل اتاق شد و من بدو نگريستم. پس به من فرمود: اى يعقوب! به داخل بيت برو و ببين آنجا كيست. من داخل شدم اما كسى را نديدم.[٣]
همچنين «احمد بن اسحاق» گويد: