ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - فجر مقدس
زمين فرو مىبرد جز دو نفر از آنها نجات نمىيابد كه هر دو از قبيله جهينه هستند و براى همين گفتهاند خبر يقينى و مسلم نزد جهينهاىهاست
و سپس حضرت اين آيه قرآن كريم: «وَلَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا ...» را تلاوت كردند[١].
جابربن يزيد جعفى از امام باقر (ع) روايت كرده است:
... سفيانى سپاهى را به مدينه مىفرستد كه حضرت مهدى (ع) [به ناچار] از آنجا دور شده و به مكه مىروند. به سپاهيان سفيانى خبر مىرسد كه ايشان به مكه رفتهاند. او هم سپاهى به دنبال ايشان مىفرستد آنها به آن حضرت نمىرسند تا اينكه ايشان همانند حضرت موسى (ع) ترسناك از تعقيب كنندگانشان وارد مكه مىشوند. فرمانده سپاه سفيانى وارد بيداء (بيابان) مىشوند. منادى هم از آسمان ندا مىدهد كه اى بيداء! آنها را در كام گير و بيابان هم آنها را در خود فرو مىبرد.[٢]
آن حضرت در حديث ديگرى فرمودند:
سفيانى از نسل ابوسفيان بن حرب است. سپاهى را به سوى ايشان مىفرستد كه در سرزمين بيداء در شبى مهتابى كه قرص ماه كامل است، بيتوته مىكنند. چوپانى از آنجا عبور مىكند و با خود مىگويد: بيچاره مردم مكه كه اينها چه بر سرشان خواهند آورد. مىرود و برمىگردد و آنها را نمىبيند مىگويد: سبحاناللّه! يعنى در يك لحظه كوچ كردند [و از اينجا رفتند]؟ به منزلگاه آنها كه مىرسد لباسى را مىبيند كه بخشى از آن در زمين فرو رفته و بخشى ديگر آن بيرون است؛ سعى مىكند كه آن را درآورد ولى نمىتواند پس مىفهمد كه در زمين فرو رفتهاند.[٣]
اميرالمؤمنين (ع) در اين رابطه فرمودند:
... و امّا سپاه مدينه، وقتى به ميانه راه در بيداء مىرسند جبرئيل فرياد عظيمى بر سر آنها مىزند. همگى از بين رفته و خداوند آنها را به كام زمين مىفرستد. باقيمانده سپاه دو نفرند: يكى بشير و ديگرى نذير. جبرئيل بر سر آنها هم داد مىكشد و خداوند چهرههايشان را به پشت سر برمىگرداند. نذير به نزد سفيانى مىرود و او را از آنچه اتفاق افتاده باخبر مىكند.[٤]
مفضل بن عمر از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمودند:
... سپس آنكه چهرهاش وارونه شده و به پشت سرش چرخيده رو به سوى حضرت مهدى (ع) كرده و در مقابل ايشان مىايستد و مىگويد: سرور من! من بشيرم. يكى از ملايكه خداوند مرا امر كرد كه به شما بپيوندم و شما را به از بين رفتن سپاه سفيانى، بشارت دهم. حضرت مىگويند: قصه تو و برادرت چيست؟ آن مرد مىگويد: هر دو در سپاه سفيانى بوديم، از دمشق تا زوراء (بغداد) به هر جا رسيديم آنجا را خراب و يكسان با خاك كرديم. كوفه و مدينه را هم خراب كرديم. منبر را شكستيم و چهارپايان در مسجدالنبى (ص) مدفوع خود را ريختند و سپس از آنجا خارج شديم ... مىخواستيم كعبه را هم خراب كرده و اهالى مكه را از بين ببريم. وقتى به بيداء رسيديم، در آنجا منزل كرديم. يك نفر فرياد كشيد: اى بيداء! اين قوم ستمگر را فرو بر! بهدنبال آن زمين شكافته شد و تمام سپاه را بلعيد. غير از من و برادرم، حتى يك افسار شتر هم [از آن سپاه و سپاهيان] روى زمين باقى نماند! سپس آن ملايكه به سراغ ما آمد و بر چهرههايمان زد و اينطور شد كه مىبينيد. به برادرم گفت: واى بر تو اى نذير! به سوى سفيانى ملعون در دمشق برو و او را با (اعلام) ظهور حضرت مهدى آل محمد (ص) انذار كن و به او بفهمان كه سپاهش را خداوند در بيداء از بين برد. به من هم گفت: به مهدى (ع) در مكه بپيوند و او را به نابودى ستمگران بشارت ده. به دستش توبه كن كه او قبول مىكند. حضرت هم دستش را به چهرهاش مىكشد و آن را به حالت اوليهاش باز مىگرداند و (بشير هم) با ايشان بيعت مىكند و همراهشان مىشود.[٥]
امام پنجم (ع) هم فرمودند:
ايشان (از مكه) خارج مىشوند تا اينكه به بيداء مىرسند (حضرت مهدى (ع) رو به سپاهيان خويش كرده و) مىگويند: اينجا موقعيتى است كه آن جمعيت را زمين بلعيد و اين همان آيه قرآن است كه مىفرمايد:
أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئاتِ أَنْ يَخْسِفَ اللَّهُ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ أَوْ يَأْخُذَهُمْ فِي تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِينَ[٦].
آيا آنان كه مرتكب بديها مىشوند، مگر ايمنند از اينكه زمين به فرمان خدا آنها را فرو برد يا عذاب از جايى كه نمىدانند بر سرشان فرود آيد؟ يا به هنگام آمد و شد فروگيردشان، چنان كه نتوانند بگريزند؟[٧]
حوادثى را كه طى اين سلسله مطالب براى ماههاى رجب تا محرم برشمرديم مىتوان به شكل زير مرتب و خلاصه كرد: