ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٤
كجاست شمس طليع
جميله كهندل
سپاس و حمد خدايى كه خالق است و ولى خداىِ جود و سخا و خداىِ لم يَزلى خداى فارج هَمُّ و ساتر العورات خداى واحد و فرد و ونور فىالظلمات سپس درود فراوان به آن سراجِ منير به مصطفى، به محمد (ص)، به آن رسولِ بشير سلام بر يل ميدانِ كارزار، على (ع) سوارِ صفشكنِ دشمنِ نزار، على سلام و رحمت و بركت به سيدالسادات اميرِ كلِ جُيُوش و صاحِبَ الغَزَوات بر آن مُذَكِّر و مُنذِر لِكُلِّ قَومٍ هاد امير قافله عشق، آن سبيلِ رَشاد سلام كامل و وافر به حجة الابرار على ولىِّ خدا، مَا اطَّرَدَ لَيلٌ و نَهار سلامِ من به مدينه، به آيه تطهير به حجِّ آخر احمد، به چشمه سارِ غدير چو گشت موسمِ هجرانِ آن رسولِ نذير رسيد، آيه اليَوم، روزِ عيد غدير كه اى رسول، خبر ده زِ آن چه بر تو رسيد نترس، يَعصِمُكَ اللّه، آن حميدِ مجيد بگو كه من به جز از دوستى به ذِى القربى نخواهم اجرِ رسالت در اين جهان زِ شما على و من به مثالِ درختِ واحدهايم براىِ خلقتِ عالم، اساس و قاعدهايم كه شهرِ حكمت و دانش منم على درِ آن اميرِ بدر و حُنَين و عصاره دل و جان خداى من! ز تو خواهم كه وَالِ مَن والاه تو يار و ياور او باش، عادِ مَن عاداه پس از شهادتِ مولا، دليلِ ره حسن است حسين، بعدِ برادر، امامِ مرد و زن است ز نسلِ پاك حسيناند، نُه امام برين سبيلُ بعد سبيلٍ و هاديانِ امين فغان ز كينه اعداء كه نسلِ پيغمبر شده است كشته امامى پس از امامِ دگر به اهل بيت پيمبر، يَضِجُّ الضَّاجُون به اشك و ناله و ندبه، يَعِجُّ العاجُّون كجاست هادىِ دوم، حسن و يا، كه حسين صديقُ بعد صديقٍ ز نسلِ پاكِ حسين كجا شدند فروزنده اخترانِ منير سفينههاى نجاتِ ز گردبادِ سعيد كجاست منتظرِ ما، مُبِيدِ اهلِ فُسوق كجاست واسطه فيضِ خالق و مخلوق كجاست مُنتقِمِ ما كجاست بابِ خدا كجاست، ابنِ بتول و كجاست شمسِ ضُحى كجاست پايه ايمان، كجاست نجمِ زهير كجاست شمسِ طليع و كجاست ماهِ منير كجاست وعده حق، كو كجاست نورِ دو عين كجاست طالبِ خونِ شهيدِ تشنه، حسين كجاست هادمِ شرك و كجاست پرچم دين بقيةاللّهِ فىالارض، رهنماىِ متين كجاست طامِسِ آثارِ زَيغِ وَالاهواء كجاست صدرِ خلايق و صاحب التقوى عزيزٌ علىّ ارَى الخلقُ لاتُرى، بَرِ من ابى و نفسى و امِّى فداك يابن حسن متى تَرانَا نَراكَ وَقَد نَشَرتَ لِواء الى متى احارُ فيكَ يا مولاى عزيزُ از تبِ هجران، وَ دُونِىَ البَلوى وَ لايَنالُكَ مِنِّى ضَجِيجٌ ولا شَكوى بيا ز غيبت و هجران، تمام كن مهدى بيا غريبِ مهاجر، قيام كن مهدى بيا ز مشرقِ عالم، سوارِ ناپيدا پناهِ بىكسىِ ما، ذخيره فردا شكيب، بىتو ندارد دلم، در اين تب و تاب زِ پشتِ پرده غيبت، ظهور كن، بشتاب غريبِ خسته تنها، گُلِ اهورايى گواه داده دلم، تو ز راه مىآيى بيا كه صبحِ شبِ انتظار، نزديك است قرارگاه دلِ بىقرار، نزديك است زمين نظارهگرِ ظلم و فتنه و غوغاست بيا كه چشمِ عدالت به دستهاىِ شماست بيا كه مژده وصلت بهار كرده خزان نسيم بوىِ خوشت زنده مىكند دل و جان.