ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٦ - حكايت بناى مسجد امام حسن (ع)
كه آن بزرگوار را زيارت كرده بودم ديدم دو ستون بسيار بلندى ساختهاند. از دوستان پرسيدم اين ستونها براى چيست؟ آنها گفتند: پسرهاى حاجحسين سوهانى در اينجا مسجدى را به نام مسجد امامحسن مجتبى (ع) مىسازند. خاطرات چند سال پيش در ذهن من زنده شد. يك حالت شعف و اشتياق غير قابل وصفى پيدا كردم. همانجا تصميم گرفتم پس از دفن جنازه دنبال سازندگان مسجد بروم و خبرهاى بيشترى كسب كنم ... بالاخره جنازه را به حرم برديم و بعد از خواندن نماز و ... آن را به قبرستان «باغ بهشت» منتقل و در آنجا دفن كرديم. رفقا كه براى ناهار خوردن رفتند من از آنها اجازه گرفتم كه تا شما ناهار بخوريد من يك كار مختصرى دارم زود برمىگردم.
فورا يك تاكسى كرايه كردم و به مغازه پسران حاجحسين سوهانى رفتم. پس از سلام و احوالپرسى از پسر حاجحسين پرسيدم: شما اين مسجد كنار جاده را مىسازيد؟ گفت: نه، ما مسجد امامحسن عسكرى (ع) را كه در داخل شهر است و قسمتى از آن خراب شده است تجديدبنا مىكنيم. گفتم: پس اين مسجد كنار جاده قم و تهران را چه كسى مىسازد؟ پسر حاجحسين گفت: آن را فردى بهنام حاج يداللّه رجبيان مىسازد. تا گفت حاج يداللّه منقلب شدم و قلبم شروع كرد به تندتند زدن. وقتى پسر حاجحسين متوجه دگرگونى حال من شد، گفت: حاجآقا! چى شد؟ گفتم: نگران نباشيد، چيزى نشده؛ نمىدانم چرا يك لحظه حالم يك جورى شد .... فورا صندلى آورد و من نشستم. آب قندى درست كردند ... كمى حالم بهتر شد. از پسر آقاى سوهانى خداحافظى كردم و به محلى كه بنا بود دوستانم ناهار بخورند برگشتم. آنها كلى منتظر من مانده و ناهار نخورده بودند كه از اين بابت هم بسيار شرمنده شدم. وقتى غروب به تهران برگشتيم يك راست سراغ حاج شيخ (مرحوم شيخ جواد خراسانى) رفتم و جريان شروع بناى مسجد را براى ايشان تعريف كردم. ايشان به من فرمودند: پس، جريان تشرف شما درست بوده است. حالا برويد كتابها را تهيه كنيد.
از آن تاريخ به بعد هر ماه چند جلد كتاب مىخريدم. دوسه سال كشيد تا توانستم چهارصد جلد كتاب تهيه كنم. بعد از تهيه كتابها به قم رفتم تا حاج يداللّه را پيدا كنم و كتابها را تحويل ايشان بدهم. بعد از كلى پرسوجو آدرس كارخانه پشمبافى حاجيداللّه را بهدست آوردم. وقتى كه به آنجا مراجعه كردم نگهبان كارخانه گفت: حاجى چند دقيقه پيش رفتند منزل. گفتم: اگر ممكن است زنگى به منزلشان بزنيد و بگوييد كسى از تهران آمده است با شما كار دارد. تا من چند كلمه با ايشان صحبت كنم. نگهبان شماره منزل ايشان را گرفت و گوشى را به من داد. بنده پس از عرض سلام به ايشان گفتم: جناب آقاى حبيبيان! من از تهران آمدهام و حدود چهارصد جلد كتاب وقف مسجدى كه شما مىسازيد كردهام. حالا بفرماييد اين كتابها را به كجا تحويل بدهم. به منزل بياورم يا ببرم مسجد؟
ايشان پرسيد: شما چطور شد كه به فكر وقف كتاب به مسجد افتاديد؟ گفتم: همينطورى، نذر داشتم. در جواب گفت: نه، همينطورى نمىشود و بايد علت اين كار را به من بگوييد. عرض كردم: حاجآقا! پشت تلفن نمىشود. حداقل اجازه بدهيد جايى خدمت برسيم تا مفصلًا با هم صحبت كنيم. آن گاه جناب آقاى حبيبيان گفت: شب جمعه آينده من در منزل منتظر شما هستم. سپس نشانى منزلشان را به من دادند. مجددا برگشتم تهران كتابها را شمارهگذارى كردم. بعد از آماده شدن، آنها را به ترتيب در كارتن چيدم. شب جمعه كه شد با ماشين يكى از دوستان آمديم قم و رفتيم منزل حاج يداللّه. پس از احوالپرسى و پذيرايى مختصر، حاجيداللّه مرا به اتاق ديگر صدا كرد و وقتى به خدمتشان رسيدم خطاب به من گفت: اگر علت وقف كتاب به مسجد را به من نگويى من كتابها را قبول نمىكنم.
از من انكار، از ايشان اصرار تا اين كه بالاخره در حالى كه بغض گلويم را گرفته بود گفتم: يك چنين جريانى پيش آمد ولى من متأسفانه آقا را نشناختم. حاجىيداللّه پس از توضيحاتى كه من دادم حرفى نزدند كتابها را همانجا تحويل داديم. مقرر شد فردا برويم مسجد. وقتى به مسجد رسيديم هنوز خيلى ناقص بود. من دو ركعت نماز امام زمان (ع) كه مخصوص به جا و زمان خاص نيست در آنجا به جاى آوردم. آن وقت بههمراه حاجيداللّه در محوطه مسجد گشتى زديم. حاجىيداللّه طبق توضيحاتى كه شب گذشته از زبان مولايمان حضرت صاحبالامر (ع) داده بودم درباره بخشهاى مختلف مسجد سؤالاتى را مىكردند. از من پرسيد: حسينيه كجاست؟ من هم همان محلى را كه مولايم امامزمان (ع) به من نشان داده بودند به او نشان دادم. سپس محل محراب و كتابخانه و محل دستشوييها و ... را يكىيكى به ايشان نشان دادم. ايشان حرفهاى مرا تصديق كردند و فرمود: درست است. با كمال تعجب ديدم حاج يداللّه در موقع بناى مسجد همه اين محلها را در جاى مخصوص به خود ساختهاند. با ديدن اين وضع باز گريه امان از من گرفت و بىاختيار در طول بازديد از قسمتهاى مختلف مسجد اشك مىريختم.
وقتى موقع عصر به تهران آمدم باز خدمت مرحوم حاجشيخ (جواد خراسانى) رسيدم و جريان چگونگى بنا مسجد را به ايشان عرض كردم. ايشان فرمودند: خدا خيرت بدهد تو به عهد خودت وفا كردى آفرين بر تو ...