ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - بهار حضور
دريا در غدير
|
از كران مشرق آمد عالم آرا در غدير |
با طلوعى جاودان، خورشيد بطحا در غدير |
|
|
مسند انداز زمين شد آسمان آن دم كه ديد |
در فراز اين فرود، عرش معلّا در غدير |
|
|
زآن دو پيكر تيغ تا جويد فروغ ايزدى |
خيمه بر بام فلق افراشت جوزا در غدير |
|
|
ريخت گردن بند پروينى به بزم آفتاب |
بر جبين موج، رقصان شد ثريا در غدير |
|
|
هر ستاره، ديده اى شد، ديده اى چشم انتظار |
كهكشان را تا ببيند مرتضى را در غدير |
|
|
تا على دست خدايى كرد بيرون ز آستين |
از بغل بيرون نيامد دست بيضا در غدير |
|
|
با ولايت استوار، آيين يزدانى نگشت |
بر اهورايى سرير نور، الّا در غدير |
|
|
مثل شبنم پاك از دامان گل پرواز كن |
تا مگر آگه شوى از راز دريا در غدير |
|
|
بركه كى درياى پر گوهر برآرد در كنار |
اى عجب ناممكن آمد ممكن، اما در غدير |
|
|
زآن خُم سربسته خضر آورد آب زندگى |
مردگان را مژدگانى جان مسيحا در غدير |
|
|
تا برافروزد تنور شعله خيز كربلا |
سر كشيد از خاك گلگون، لاله لا در غدير |